غم مخور جانا درین عالم که عالم هیچ نیست
نیست هستی جز دمی ناچیز و آندم هیچ نیست
گر به واقع بنگری بینی که ملک لایزال
ابتدا و انتهای هر دو عالم هیچ نیست
بر سر یک مشت خاک اندر فضای بیکنار
کر و فر آدم و فرزند آدم هیچ نیست
در میان اصلهای عام جز اصل وجود
بنگری اصلی مسلم و آن مسلم هیچ نیست
دفتر هستی وجود واحد بی انتهاست
حشو این دفتر اگر بیش است اگر کم هیچ نیست
در سراپای جهان گر بنگری بینی درست
کاین جهان غیر از اساس نامنظم هیچ نیست
چیزی از ناچیز را عمر و زمان کردند نام
زندگی چیزی ز ناچیز است و آن هم هیچ نیست
عمر، در غم خوردن بیهوده ضایع شد بهار!
شاد زی باری که اصلا شادی و غم هیچ نیست
"ملک الشعرای بهار"
ولی از کارایی که واقعا هیچ وقت ازشون خسته نمیشم و همیشه باعث خشنودیم میشن و حس زنده بودن و زندگی کردن رو بهم میدن؛
نقاشی کردن و کاردستی درست کردن،
درست کردن کیک و دسر
(مخصوصا اگر با خواهرم انجامشون بدم^^ )
عکاسییی کردننن،
کتاااب خوندننن،
دعوا کردن با خواهرم ◕‿◕
و البته پیپی پینکیو بازی کردن با بچه هااا (از جمله دوتا دلبر کوچول موچولومون •ᴗ•)
#خودنوشت