eitaa logo
مجله‌ی بانوان ایلای
8هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
2 فایل
💥ِانَّ مَعَ العُسرِیُسرا💥 کپی برداری از روایت های منتشر سده در کانال حرام میباشد نویسنده راضی نیست و در صورت مشاهده پیگرد قانونی و الهی دارد⚖ ⭕️رزرو تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/1292435835Ca8cb505297
مشاهده در ایتا
دانلود
. 👇تقویم نجومی اسلامی شنبه👇                   ✴️ شنبه 👈18 فروردین / حمل 1403 👈26 رمضان 1445👈6 آوریل 2024 🕌 مناسبت های دینی و اسلامی. 🌨نماز و دعای باران توسط پیامبر صلی الله علیه و آله "6 هجری "این واقعه در ماه مبارک رمضان بوده است. 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. ❇️ امروز برای همه امور خوب و شایسته است خصوصا برای امور زیر: ✅جابجایی و نقل و انتقال. ✅خرید و فروش. ✅آغاز بنایی وخشت بنا نهادن. ✅امور زراعی و کشاورزی. ✅و درختکاری خوب است. 📛ولی امور ازدواجی ممکن است به جدایی بکشد. 🚘مسافرت: مسافرت همراه صدقه خوب است. 👶 مناسب زایمان و نوزاد عمری طولانی دارد. 💑مباشرت امشب: سندی مبنی بر استحباب و کراهت ندارد. 🔭 احکام و اختیارات نجومی. 🌓 امروز قمر در برج حوت و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است: ✳️افتتاح کسب و کارها. ✳️آغاز درمان و معالجات. ✳️از شیر گرفتن کودک. ✳️دادن سفارش جنس. ✳️و امور آموزشی نیک است. 🟣امور کتابت ادعیه و حرز و نماز و بستن آن خوب است. 💇💇‍♂  اصلاح سر و صورت. طبق روایات، (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث رهایی از بلا می شود. 💉💉 حجامت: فصد زالو انداختن خون_دادن یا در این روز از ماه قمری، باعث خلاصی از مرض می شود. 😴😴 تعبیر خواب : خواب و رویایی که امشب. (شبِ یکشنبه) دیده شود تعبیرش در ایه ی 27 سوره مبارکه "نحل" است. قال سننظر اصدقت ام کنت من الکاذبین... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که برای خواب بیننده حالتی غیر آن حالتی که داشت روی دهد و از جانب شخص خوب و بزرگی به عظمت و بزرگی برسد و چیزی همانند آن قیاس گردد... کتاب تقویم همسران صفحه ۱۱۶ 💅 ناخن گرفتن. شنبه برای ، روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست گردد. 👚👕دوخت و دوز. شنبه برای بریدن و دوختن، روز مناسبی نیست آن لباس تا زمانی که بر تن آن شخص باشد موجب مریضی و بیماری اوست.(این حکم شامل خرید لباس و پوشیدن نمی شود) 🙏🏻 استخاره: وقت در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ و بعداز اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر. 📿 ذکر روز شنبه ،یارب العالمین ۱۰۰ مرتبه 📿 ذکر بعد از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه که موجب غنی و بی نیاز شدن میگردد. 💠 ️روز شنبه طبق روایات متعلق است به (ص). سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🍃🍃🍃🌼🍃 * یاس هستم حرفاتو بهم بگو🥰 @Yass_malake لینک کانالمون جهت دعوت دوستات👇 https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 ⭐خدایا هر کی این شب‌ها 💐گرفتار ناخوشی شده، ⭐گره های زندگیشو باز کن 💐خدایا بیا و گذشته بد مارا ⭐به یک آینده خوب تبدیل کن... 💐بیا کمی با هم دعا کنیم ⭐بیا برای حالِ خوبِ جهانمان دعا کنیم 💐که خدا آماده است برای شنیدن ⭐بیا دعا کنیم خداوند متعال 💐بیماری را از زندگی همه دور کند ⭐بیا دعا کنیم هیچکس مریض نشود 💐و کسی مریض دار نباشد... ⭐خدایا همه را در آرامش قرارده 💐شبتون غرق در عطر گل‌های بهشتی 🍃🍃🍃🌼🍃 * یاس هستم حرفاتو بهم بگو🥰 @Yass_malake لینک کانالمون جهت دعوت دوستات👇 https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 روایت کیمیا..... 🍃🍃🍂🍃
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
مجله‌ی بانوان ایلای
💞🍃ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💞 آنلاین_کیمیا به قلم #یاس فخری خانوم گلویی صاف کرد و گفت _دریا تو این چند ساله به
سبحان کمی رو به کیمیا چرخید و گفت ____ بریم یکم با هم بگردیم __ نه سبحان بهتره برم خونه من قرار بود بعد از ناهار برگردم مامان نگرانمه سبحان بلند خندید و گفت ____که نشد برگردی ب غ ل آقاتون خوش گذشت گذشت زمان را نفهمیدی کیمیا با لبخند مشتی به بازوی سبحان زد و گفت __همش تقصیر آقامونه دیگه سبحان دست کیمیا رو گرفت تو دستش بوسه‌ای به دست کیمیازد و گفت __ به من که خوش گذشت هر دو خندیدن وقتی به خونه رسیدند سبحان ساکت به کیمیا نگاه میکرد _نمیخام حتی یه ساعتم ازت جدا بشم کیمیا میخام جلو چشمم باشی کیمیا آروم خم شد ... ...... .....و گفت _منم دوست دارم آقا سبحان بعد خداحافظی کرد سبحان با خنده گفت باشه بابا برو من دوست دارم دخترعمو وقتی کیمیا به خونه رسید حسن آقا خوابیده بود کیمیا نگاهی به ساعت کرد و گفت ____ بابا چرا زود خوابیده هنوز ساعت یازده زهرا با کنجکاوی گفت _ خوش گذشت کیمیا خونه زندگی پدرت چطور بود خیلی مشتاقم منم ببینم کی ما رو دعوت می‌کنن زینب خانوم با لبخند گفت _ زهرا یه جوری میگی عینهو ندید بدیدا خونه هست دیگه __ نه مامان دکتر راهبر علاوه بر اینکه از اول ثروتمند بودند خودشم از پزشکای معروف کشوره حتماً خونشون خیلی قشنگه کیمیا با مهربانی گفت __آره زهرا انقدر قشنگ بود که نمی‌تونم تعریفش کنم مطمئنم بهار که بشه حیاط اونا دست کمی از بهشت نداره خیلی بزرگ بود با یه حیاط پر از دارو درخت و بعد مثل گلی نخودی خندید و گفت __مثل پارک سر میدون بود درختای قدیمی داشت زینب خانوم با احتیاط پرسید __رفتارشون چطور بود مامان عمه و مامان بزرگتم اونجا بودن ___اولش که نه اونا برای شام اومدن پاشا پسر عمه دریا رو که دیدین خانم خیلی مهربونی خونه بابا کار می‌کنه اسمش صدیقه خانومه مثل مامان خیلی با محبت نگاهم می‌کنه سبحان می‌گفت بعد مرگ مادرش صدیقه مثل مادر بهش می‌رسیده زینب خانم و زهرا با کنجکاوی هر دو همزمان گفتند _ خوب و کیمیا با ذوق قضیه نوه صدیقه خانم و پاشا رو تعریف می‌کرد حسین از پشت سر دستش رو رو شونه کیمیا گذاشت کیمیا ترسید هینی کشید و حسین با خنده گفت __ به به کیمیا خانوم تشریف آوردی دیگه خونه فقیرانه ما رو قابل نمی‌دونی قرار بود دو سه ساعته برگردی نصف شب شده کیمیا با خنده گفت ____ فکر کردم خوابیدی شماها کی اومدین من که رفتنی هیچ کدوم خونه نبودید حسین کنار کیمیا نشست و گفت ____ فعلاً که خیلی وقته خونه‌اییم و چشم به راه جنابعالی _از گلی چه خبر _ هیچی شرط کرده تا وقتی که آزمون وکالت رو قبول نشم اجازه عروسی نمیده __ بهتر داداش اینجوری مجبور میشی حتماً قبول بشی از آقای احمدی راهنمایی بگیر اون حتما کمکت میکنه ___تو دعا کن قبول بشم آقا محمد یه قولهایی داده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️ ‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️ ‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
هر یک صفحه از 🌱💚💚💚 @Malakeonline
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ﴿۲۵۵﴾ 🔸 خدای یکتاست که جز او خدایی نیست، زنده و پاینده است، هرگز او را کسالت خواب فرا نگیرد تا چه رسد که به خواب رود، اوست مالک آنچه در آسمانها و زمین است، که را این جرأت است که در پیشگاه او به شفاعت برخیزد مگر به فرمان او؟ علم او محیط است به آنچه پیش نظر خلق آمده و آنچه سپس خواهد آمد و خلق به هیچ مرتبه از علم او احاطه نتوانند کرد مگر به آنچه او خواهد، قلمرو علمش از آسمانها و زمین فراتر، و نگهبانی زمین و آسمان بر او آسان و بی‌زحمت است، و او والا مرتبه و با عظمت است. 💭 سوره: بقره 🍃🍃🍃🌼🍃 * یاس هستم حرفاتو بهم بگو🥰 @Yass_malake لینک کانالمون جهت دعوت دوستات👇 https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 ✨﷽✨الهی به امیدتو 💜پیامبر اکرم(ص): 💛هركس در نوشته‌ای صلوات برمن رابنویسد تازمانی كه نام من درآن نوشته باشد فرشتگان برای اواستغفارمی‌كنند💛 📚بحار الأنوار۹۱:۷۱ 💜اللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلي 💛مُحَمَّدوَآلِ‌مُحَمَّد 💜وَعَجِّل‌فَرَجَهُــم    🍃🍃🍃🌼🍃 * یاس هستم حرفاتو بهم بگو🥰 @Yass_malake لینک کانالمون جهت دعوت دوستات👇 https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهای شهر دنبال چيزی می گشت. كسی از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه مي گردی, چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته ای؟راهب گفت: دنبال آدم می گردم. گفت می جوین به هر سو آدمی که بود حی از حیات آن دمی مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله, ولي من دنبال كسی می گردم كه از روح خدايی زنده باشد. انسانی كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمی می گردم. مرد گفت: دنبال چيزی می گردی كه يافت نمی شود. ناظر فرعی ز اصلی بی خبر فرع ماییم اصل احکام قدر گفت حق ایوب را در مکرمت من بهر موییت صبری دادمت هین به صبر خود مکن چندین نظر صبر دیدی صبر دادن را نگر مثنوی معنوی ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
مرد ثروتمندی به دانایی می گوید: «نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.» دانا گفت: «بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.»  خوک به گاو گفت: «مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.»  اما در مورد من چی؟...من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا... را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟می دانی جواب گاو چه بود؟جوابش این بود: «شاید علتش این باشد که هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم.» ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
مجله‌ی بانوان ایلای
يكي كه سرزنشم نكنه، كه وقتي از دردام براش مي گم خسته نشه، كه وقتي حرفاي تكراريم رو مي شنوه نگه اَه ب
ـ خب بابا، چته تو؟ مي خواستم بگم مطمئني ديگه خطري ترنم رو تهديد نمي كنه! پيمان: ـ خستم كردي نريمان، چند بار مي پرسي؟ براي ده هزارمين بار مي گم هيچ خطري ترنم رو تهديد نمي كنه. منصور فكر مي كنه ترنم مرده. نريمان: ـ خب نگرانش هستم. پيمان آهي مي كشه و هيچي نمي گه. نريمان: ـ از اين مي سوزم كه با اون همه بلايي كه سرمون آورد باز هم تونست فرار كنه. پيمان: ـ خيلي شانس آورديم كه بلايي سر ترنم نيومد. نريمان: ـ وقتي بالاي سرش رسيديم فكر كردم تموم كرده. پيمان: ـ اون لحظه هزار بار خودم رو لعن و نفرين كردم كه چرا ترنم رو با خودمون نبرديم. نريمان: ـ اصلا تحمل مرگش رو نداشتم؛ مثل نينا برام عزيزه. بدجور من رو وابسته ي خودش كرده! اون لحظه اي كه ديدم نبضش ضعيف مي زنه انگار دنيا رو بهم دادن. پيمان: دختر خوبيه. فقط تو زندگي شانس نياورد. نريمان: ـ اصلا فكرش رو هم نمي كردم سرنوشتش اين قدر تلخ باشه! پيمان: ـ خدا لعنتشون كنه. ببين چه جور با زندگي مردم بازي مي كنند. نريمان: ـ يعني دو تيكه فرش ارزشش رو داشت؟ پيمان: ـ تو چه ساده اي پسر! از دو تيكه فرش شروع شد و به مرگ پسرش ختم شد. نريمان:ولي خيلي برام جالب بود. پسر مهرداد بزرگ عاشق دختري بشه و به خاطر اون دختر قيد ماموريتش كه هيچ، قيد خونوادش رو هم بزنه. پيمان با تمسخر مي گه: ـ همين مهردادخان بزرگ رو عصبي كرده بود. نه تنها پسرش ماموريت رو درست و حسابي به اتمام نرسوند، بلكه عاشق دختر دشمنش هم شد. جالبش اين جا بود توي ماموريت دومي هم دووم نياورد و همه چيز رو خراب كرد. نريمان: ـ من موندم خواهر ترنم چي داشت كه مسعود حتي با وجود نامزدش حاضر بود از همه چيز و همه كس بگذره تا بهش برسه. پيمان: ـ اگه خواهرش هم مثل خودش بود جوابت روشنه. نريمان: ـ منظورت چيه؟ پيمان: ـ ببين نريمان، يه دخترايي توي دنيا پيدا مي شن كه ناز و عشوه بلد نيستن .موقع حرف زدن به اين فكر نمي كنند كه كسي رو جذب كنند. قصدشون تظاهر نيست .هموني هستن كه نشون مي دن؛ اما به دست آوردنشون به سختي جا به جا كردن كوهه! همين هم پسرا رو جذب مي كنه. تو خودت يه پسري و اين رو خوب مي دوني كه پسرا دنبال دست نيافتني ها هستن. مسعود توي محيطي بزرگ شده بود كه پر از دختراي خوش اندام و خوش هيكل بود. همه شون با يه اشاره ي مسعود تو بغلش جون مي دادن؛ اما هيچ كدومشون سادگي يا معصوميت دختراي امثال ترنم رو نداشتن، همين هم باعث شد مسعود داغون بشه؛ چون جذب چيزي شده بود كه دست نيافتني بود. نريمان: ـ اوه اوه، حرفاي بودار مي زني! پيمان با خشم مي گه: ـ منظورت چيه؟ نريمان با شيطنت زمزمه مي كنه: ـ يعني بادا بادا مبارك با... پيمان: ـ ببند دهنت رو تا خودم نبستم. ترنم واسه ي من حكم يه خواهر رو داره. نريمان: ـ باشه بابا، حالا چرا مي زني؟ يه جور گفتي گفتم شايد خبرايي باشه. كم پيش مياد از دختري طرفداري كني! پيمان:... ادامه دارد... 🍃🍃🍃🍂🍃
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
(خودفروشی) 🔶داستان پسر جوانی که با وسوسه شیطانی دوستش، به قصد گناه به محلی رفته بود اما با تذکرات و نصایح یک پیرمرد، بر هوای نفس خود غلبه کرد و از انجام حرام، منصرف شد 🔹پسر جوانی با وسوسه یکی از دوستانش با قصد گناه و اعمال منافی عفت، به پارکی رفتند. دوستش به او گفت اندکی صبر کن تا خبرت کنم. سپس آن جوان، روی یک صندلی در آنجا نشست. پیرمرد ژولیده و فروتنی بود که محوطه و صندلی ها را نظافت می‌کرد. 🔸پیرمرد در حین کارکردن، نگاه عمیقی به پسرک انداخت و پیش او رفت و پرسید: پسرم، چند سالت است؟ گفت: بیست سال. پرسید: برای اولین بار است که به اینجا می‌آیی؟ گفت: بله. 🔹پیرمرد آه پر دردی از ته دل کشید و گفت: من این جوان را می‌شناسم. هر دفعه با یک نفر می‌آید تا او را به بیراهه بکشاند. میدانم برای چه کاری اینجا آمده‌ای؛ به من هم مربوط نیست، ولی پسرم، آن تابلو را بخوان: گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی/ صبر کن تا پیدا شود گوهرشناس قابلی آب پاشیده بر زمین شوره زار بی حاصل است/صبر کن تا پیدا شود زمین بایری 🔸قطرات اشک بر گونه های چروکیده پیرمرد می غلتید. اشک هایش را پاک کرد و بغضش را فرو برد و گفت: پسرم، روزگاری من هم به سن تو بودم و برای انجام اعمال حرام، لحظه شماری می‌کردم، چون کسی را نداشتم که به من بگوید: لذت های آنی، غم های آتی در بر دارند. 🔹کسی نبود که در گوشم بگوید: ترک شهوت ها و لذت ها سخاست/هر که در شهوت فرو شد برنخاست 🔸کسی را نداشتم تا به من بفهماند: به دنبال غرایز جنسی رفتن، مانند لیسیدن عسل بر روی لبه شمشیر است؛ عسل شیرین است، اما زبان به دو نیم خواهد شد. 🔹کسی به من نگفت: اگر لذتِ ترک لذت بدانی، دگر شهوت نفس، لذت نخوانی. 🔸نفهمیدم که: یک لحظه هوسرانی، یک عمر پشیمانی. 🔹پیرمرد دست بر پیشانی گذاشت و شروع به گریستن کرد و گفت: تو جوانی و خداوند به تو نعمت سلامتی و نشاط و قدرت داده تا با این نعمتها بتوانی راه صحیح را انتخاب کنی و خودت را رشد دهی و به سعادت دنیا و عقبی برسی، حیف است تا از این بدن سالم و خوش فرم، در راه حرام استفاده کنی و وقتی مثل من پیر شدی، ببینی که زندگی‌ات را تباه کرده‌ای. 🔸چیزی در درون پسر فرو ریخت. حال عجیبی داشت، شتابان از آن محل بیرون آمد و سخنان عبرت آموز آن پیرمرد را مرور می‌کرد و خوشحال بود که قبل از هر اقدامی، موفق شد تا بر هوای نفسش غلبه کند. تصمیم گرفت تا دیگر با آن دوستش که سعی داشت او را به بیراهه و سقوط و تباهی بکشاند، ارتباط نگیرد... ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱۸ فروردین ۱۴۰۳