تا پای جان، برای ایــــران ⚽️جام جهانی ۲۰۲۶
جبههی اسـتکبار جهـانی، از هر پیروزیای که ما به دست بیاوریم، عصبانی و خشمگین میشود،چــه پیروزی در میدان ورزش، چه در میدان جنـگ، چه در میدان علم؛ پس پیـروزی شما ورزشکاران، در واقع پیروزی بر جبـههی اســتکبار هم هست.
🥀رهبر شهید انقلاب | ۱۳۹۷/۰۷/۰۲
باید تو کاروان ایران حاج مهدی رسولی رو هم میبردن!
لاقل با بلندگو پخش کنن بزن که خوب میزنی😄
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانواده شهدای میناب مهمان امیرالمومنین علی علیه السلام شدن
#سیدکاظم_روحبخش
https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
سلام معراجی های عزیز((:
تصمیم دارم در این کانال هر روز یکی از شهدا رو براتون معرفی کنم تا علاوه بر اینکه با شهدا آشنا شیم،فعالیتمون هم بیشتر بشه!
مثلاً از....
۱-شهدای میناب
۲-شهدای جنگ رمضان
۳-شهدای جنگ ۱۲ روزه
و تمام شهدایی که توسط رژیم رذل صهیونی به شهادت رسیدن.
شهیده هانیه احمدی 🥀
از تو نوشتن دل شیر می خواهد هانیه. مگر می شود اسم فرشته های میناب را آورد و دل نلرزد؟ غرق تماشای چشمان سیاهت می شوم؛ همان چشمانی که حالا بر جان تمام مادران ایران نشسته است.
دو روز بود که سرماخورده بودی و به مدرسه نمی رفتی. گفتی دلم برای همکلاسی هایم تنگ شده، اگر امروز آن ها را نبینم از غصه می میرم. حالا کجایی که ببینی مادرت در آتش غصه ی دوری ات می سوزد؟ کجایی که ببینی زنان این سرزمین، داغدار نبودنت هستند؛ روزها برایت اشک می ریزند و شب ها مشت های گره کرده شان را روانه ی دشمنت می کنند.
می دانم زنگ فارسی بود که موشک، کلاس را روی سرتان آوار کرد. معلم درس چهاردهم را می داد؛ حرف «هـ». لابد چقدر خوشحال بودی که حالا می توانی بنویسی «هانیه»، می توانی بنویسی «شهید». به من بگو، داشتی کلمه ی «شهید» را بخش می کردی که بال درآوردی؟
هانیه ی من، گل پرپر وطن! تو در قامت یک سرباز کوچک، جانت را فدای این خاک کردی. حالا قطره قطره ی خون تو در رگ های این سرزمین می جوشد و طنین «الله اکبر» را در کوچه پس کوچه ها زنده نگاه می دارد. ما مادران، منتقم معصومیت تو و همکلاسی هایت هستیم. نامت را چنان بلند فریاد می زنیم تا دنیا بشنود: مدرسه باید مأمن باشد، نه مقتل؛ و این فریاد، برای همیشه در سینه ی تاریخ ثبت خواهد شد.
🗓️ شنبه ۳۰ خرداد ماه ۱۴۰۵
شهیده حنانه مهدی خواه 🥀
وقتی موشکهای بیرحم، آرامشِ میناب را در هم شکستند، تنها خانهها نبود که ویران شد، بلکه قلبهایِ مادران نیز زیر آوار رفت. در میانهی آن دود و آتش، ریحانه هفتساله، در جستجویِ حنانه، خواهر کوچکترش، میانِ شعلهها میدوید؛ اما حنانه، پیش از آنکه دست در دستِ خواهرش باشد، قلبش از شدتِ وحشت، از تپش ایستاد.
حنانه رفت، اما آنچه از او بر جای ماند، تنها یک خاطره نبود؛ کیفِ کوچکِ او، که در میانهی ویرانهها جا ماند، به نمادی از تمامِ کودکانِ مظلومِ میناب بدل شد. کیفی که اکنون، نه تنها یک وسیلهی مدرسه، که نمادِ ایستادگی و در عین حال، مظلومیتِ این سرزمین در نگاهِ جهانیان است.
روایتی از یک جستجویِ بیپایان در میانِ دود، و یک میراثِ کوچک که با بزرگترینِ کلمات، قابلِ توصیف نیست.
🗓️ یکشنبه ۳۱ خرداد ماه ۱۴۰۵
شهیده اسرا و سلما ذاکری🥀
در میانِ غبارِ مرگبارِ انفجار و فریادهای سرکوبشده در میانِ آوار، دو خواهر کوچک، «اسرا و سلما»، از میانِ کلاسهای درسِ دبستانِ «شجره طیبه» میناب، به سوی آسمان پر کشیدند؛ اما این کوچ، نه یک تنهایی، که در آغوشِ هم و در میانِ تلخیِ جدایی از زندگی بود.
اسرا و سلما، دو پرندهی کوچکِ خانوادهی ذاکری، قرار بود با هر طلوعِ آفتاب، درسِ زندگی را در کلاسهای مدرسه بیاموزند؛ اما در لحظهای که ساعت از یازده و نیم گذشته بود، آسمانِ میناب به جای نور، با خون و آتش گریست. موشکهای بیرحم، آرزوهای این دو خواهر را زیر تودهای از سیمان و آوار دفن کردند.
آنچه در سردخانه، قلبِ پدرِ داغدیدهشان را به درد آورد، تنها خبرِ شهادت نبود؛ بلکه آن لحظهی بیمانند و جانسوز بود که او، پیکرِ دو فرزندِ عزیزش را در کنارِ یکدیگر یافت. اسرا و سلما، حتی در لحظهی رفتن نیز از هم جدا نشدند؛ آنها زیرِ آوار، در میانِ ویرانههایی که روزگاری کلاسِ درسشان بود، دست در دست هم، آرامشِ ابدی را در آغوش کشیدند.
پدرشان، مختار ذاکری، که تنها آرزویش دیدنِ چهرهی سالمِ دخترش بود، با حقیقتی تلخ روبرو شد: فرزندانش، نه در میانه راه، که در کنارِ هم، در میانِ سنگینیِ آوار، به ملاقاتِ خالقِ خود شتافتند. این روایت، نه تنها داستانِ یک حادثهی جنگی، که روایتِ پیوندِ ناگسستنیِ دو خواهر است که حتی مرگ نیز نتوانست میانِ آنها فاصله بیندازد.
🗓 دو شنبه ۱ تیر ماه ۱۴۰۵
شهیده لیانا محمدی 🥀
زل میزنم به چهره معصومت؛ به موهای ریز روی پیشانی، چشمهای سیاه و لبخندی که هنوز در ذهنم زنده است. اما آنچه دلم را میشکند، زیبایی تو نیست؛ رؤیاهایی است که ناتمام ماند، آرزوهای مادری که چشمانتظار بازگشتت بود و کودکیای که خیلی زود از این جهان پر کشید.
نامت در ذهنم مدام تکرار میشود؛ گویی سالهاست تو را میشناسم. حالا هر دختر دبستانی، هر نگاه معصوم و هر خنده کودکانه مرا به یاد تو میاندازد. از امروز «لیانا» فقط یک نام نیست؛ نام همه دختران پاک این سرزمین است.
تو رفتهای، اما حضورت در خاطرهها، در دعاها و در قلبهایی که برایت میتپند باقی خواهد ماند. فراموش نمیشوی؛ همانگونه که معصومیتت هرگز از یاد نخواهد رفت.
🗓️ سه شنبه ۲ تیر ماه ۱۴۰۵
شهیده آتنا چملی نژاد 🥀
زل میزنم میتوان این روایت را اینگونه، کوتاهتر و ادبیتر، از زبان یک راوی بازنویسی کرد:
آتنا را هرگز ندیده بودم، اما انگار سالهاست میشناسمش. دختری با روسری گلدار و لبخندی که زیر آوار هم خاموش نشد. در خیال، هنوز روی نیمکت مدرسه نشسته است؛ همانجا که وقتی از آرزوی آیندهاش پرسیدند، با اطمینان گفت: «میخواهم دکتر شوم.»
اما سرنوشت، زودتر از آنکه روپوش پزشکی را بر تنش ببیند، او را در خون خویش غرق کرد. مدرسه ویران شد، دیوارها فروریختند و مادرش میان خاک و آجر، نام او را فریاد زد. از آتنا فقط چند رنگ گواش و رویایی ناتمام باقی ماند؛ رویایی که قرار بود با دستان کوچک او رنگ بگیرد.
شبی در خواب، صدای آن مادر و تصویر آن دختر رهایم نکرد. صبح که دخترم با روسری گلدارش آماده مدرسه شد و از معنای لالههای سرخ پرسید، یاد آتنا افتادم. به او گفتم هر لاله سرخ، یاد یک شهید است؛ یاد کسی که جانش را فدای دیگران کرده است.
پرسید: «اما من که هیچ شهیدی را نمیشناسم.»
لبخند زدم و گفتم: «من یکی را میشناسم؛ دختری همسن تو، با چشمانی پر از رویا. اسمش آتنا بود... خانم دکتر آتنا.»
🗓️ چهارشنبه ۳ تیر ماه ۱۴۰۵