eitaa logo
مِـــعـــراج
83 دنبال‌کننده
32 عکس
12 ویدیو
0 فایل
«در میانِ این همه هیاهو، تنها سکوتِ تو آرامم می‌کند، تویی که حتی در تاریکیِ من، نورِ خودت را می‌بینی.» به نام خالق ریحانه سادات❤️ معنی«معراج»؟سفر روح به آسمان کپی؟فور لطفا🙏🏻 کارم داشتی بگو...👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/4505279
مشاهده در ایتا
دانلود
شهیده حنانه مهدی خواه 🥀 وقتی موشک‌های بی‌رحم، آرامشِ میناب را در هم شکستند، تنها خانه‌ها نبود که ویران شد، بلکه قلب‌هایِ مادران نیز زیر آوار رفت. در میانه‌ی آن دود و آتش، ریحانه هفت‌ساله، در جستجویِ حنانه، خواهر کوچکترش، میانِ شعله‌ها می‌دوید؛ اما حنانه، پیش از آنکه دست در دستِ خواهرش باشد، قلبش از شدتِ وحشت، از تپش ایستاد. ‌ حنانه رفت، اما آنچه از او بر جای ماند، تنها یک خاطره نبود؛ کیفِ کوچکِ او، که در میانه‌ی ویرانه‌ها جا ماند، به نمادی از تمامِ کودکانِ مظلومِ میناب بدل شد. کیفی که اکنون، نه تنها یک وسیله‌ی مدرسه، که نمادِ ایستادگی و در عین حال، مظلومیتِ این سرزمین در نگاهِ جهانیان است. ‌ روایتی از یک جستجویِ بی‌پایان در میانِ دود، و یک میراثِ کوچک که با بزرگ‌ترینِ کلمات، قابلِ توصیف نیست. ‌ 🗓️ یکشنبه ۳۱ خرداد ماه ۱۴۰۵
شهیده اسرا و سلما ذاکری🥀 ‌ در میانِ غبارِ مرگبارِ انفجار و فریادهای سرکوب‌شده در میانِ آوار، دو خواهر کوچک، «اسرا و سلما»، از میانِ کلاس‌های درسِ دبستانِ «شجره طیبه» میناب، به سوی آسمان پر کشیدند؛ اما این کوچ، نه یک تنهایی، که در آغوشِ هم و در میانِ تلخیِ جدایی از زندگی بود. ‌ اسرا و سلما، دو پرنده‌ی کوچکِ خانواده‌ی ذاکری، قرار بود با هر طلوعِ آفتاب، درسِ زندگی را در کلاس‌های مدرسه بیاموزند؛ اما در لحظه‌ای که ساعت از یازده و نیم گذشته بود، آسمانِ میناب به جای نور، با خون و آتش گریست. موشک‌های بی‌رحم، آرزوهای این دو خواهر را زیر توده‌ای از سیمان و آوار دفن کردند. ‌ آنچه در سردخانه، قلبِ پدرِ داغ‌دیده‌شان را به درد آورد، تنها خبرِ شهادت نبود؛ بلکه آن لحظه‌ی بی‌مانند و جان‌سوز بود که او، پیکرِ دو فرزندِ عزیزش را در کنارِ یکدیگر یافت. اسرا و سلما، حتی در لحظه‌ی رفتن نیز از هم جدا نشدند؛ آن‌ها زیرِ آوار، در میانِ ویرانه‌هایی که روزگاری کلاسِ درسشان بود، دست در دست هم، آرامشِ ابدی را در آغوش کشیدند. ‌ پدرشان، مختار ذاکری، که تنها آرزویش دیدنِ چهره‌ی سالمِ دخترش بود، با حقیقتی تلخ روبرو شد: فرزندانش، نه در میانه راه، که در کنارِ هم، در میانِ سنگینیِ آوار، به ملاقاتِ خالقِ خود شتافتند. این روایت، نه تنها داستانِ یک حادثه‌ی جنگی، که روایتِ پیوندِ ناگسستنیِ دو خواهر است که حتی مرگ نیز نتوانست میانِ آن‌ها فاصله بیندازد. ‌ 🗓 دو شنبه ۱ تیر ماه ۱۴۰۵
شهیده لیانا محمدی 🥀 زل می‌زنم به چهره معصومت؛ به موهای ریز روی پیشانی، چشم‌های سیاه و لبخندی که هنوز در ذهنم زنده است. اما آنچه دلم را می‌شکند، زیبایی تو نیست؛ رؤیاهایی است که ناتمام ماند، آرزوهای مادری که چشم‌انتظار بازگشتت بود و کودکی‌ای که خیلی زود از این جهان پر کشید. نامت در ذهنم مدام تکرار می‌شود؛ گویی سال‌هاست تو را می‌شناسم. حالا هر دختر دبستانی، هر نگاه معصوم و هر خنده کودکانه مرا به یاد تو می‌اندازد. از امروز «لیانا» فقط یک نام نیست؛ نام همه دختران پاک این سرزمین است. تو رفته‌ای، اما حضورت در خاطره‌ها، در دعاها و در قلب‌هایی که برایت می‌تپند باقی خواهد ماند. فراموش نمی‌شوی؛ همان‌گونه که معصومیتت هرگز از یاد نخواهد رفت. 🗓️ سه شنبه ۲ تیر ماه ۱۴۰۵
شهیده آتنا چملی نژاد 🥀 زل می‌زنم می‌توان این روایت را این‌گونه، کوتاه‌تر و ادبی‌تر، از زبان یک راوی بازنویسی کرد: آتنا را هرگز ندیده بودم، اما انگار سال‌هاست می‌شناسمش. دختری با روسری گلدار و لبخندی که زیر آوار هم خاموش نشد. در خیال، هنوز روی نیمکت مدرسه نشسته است؛ همان‌جا که وقتی از آرزوی آینده‌اش پرسیدند، با اطمینان گفت: «می‌خواهم دکتر شوم.» اما سرنوشت، زودتر از آن‌که روپوش پزشکی را بر تنش ببیند، او را در خون خویش غرق کرد. مدرسه ویران شد، دیوارها فروریختند و مادرش میان خاک و آجر، نام او را فریاد زد. از آتنا فقط چند رنگ گواش و رویایی ناتمام باقی ماند؛ رویایی که قرار بود با دستان کوچک او رنگ بگیرد. شبی در خواب، صدای آن مادر و تصویر آن دختر رهایم نکرد. صبح که دخترم با روسری گلدارش آماده مدرسه شد و از معنای لاله‌های سرخ پرسید، یاد آتنا افتادم. به او گفتم هر لاله سرخ، یاد یک شهید است؛ یاد کسی که جانش را فدای دیگران کرده است. پرسید: «اما من که هیچ شهیدی را نمی‌شناسم.» لبخند زدم و گفتم: «من یکی را می‌شناسم؛ دختری هم‌سن تو، با چشمانی پر از رویا. اسمش آتنا بود... خانم دکتر آتنا.» 🗓️ چهارشنبه ۳ تیر ماه ۱۴۰۵