5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|دلتنگی|🤍☁️
یعنی تمامِ شهر، تکهای از تو باشد:)
🌏☘
@Mim_negarr
❃ ࡅ۬ߺ❟ࡅ۬ߺ ❟ ߊܠܦ߳ܠܩ ❃
#عطرِ_قهوه ❥
#خاطرات ❥
نمیخواستم؛ اما قدم هایم بی تابی میکرد.
عبور از صدایِ خنده ها، نگاه هایِ گذرا و شوخی هایِ بی ملاحضهیِ تو دشوار بود.
در هر قدم تکه ای از قلبم را جا می گذاشتم. کُند شدم. سنگینیِ خاطرات، شانه هایم را خم کرد و رویِ نیمکتِ قدیمی نشاند.
بویِ عطرِ تلخِ شکلاتت در هوا پیچید. بویی که خاطراتت را از خواب بیدار میکرد.
_بانو؟ سردتون نیست؟
نگاهم را از میانِ صفحاتِ کتاب به او دادم.
از تاریکی مو هایش شروع کردم و از نگاهِ دو دلش گذر تا به پالتویِ بلند و دو ماگِ قهوه در دستانش رسیدم.
_نه ممنون هوا خوبه.
نگاهش میان من و نیمکت سرگردان بود.
_ میتونم چند لحظه ای بشینم؟
مردد بودم. خدا را التماس میکردم زود برود اما زبانم طورِ دیگری چرخید:
_ بله، بفرمایید.
میانِ صفحاتِ کتاب گم شدم.
محتاط و با فاصله کنارم نشست.
چند لحظه اطراف را نگاه کرد؛ قهوه ای برداشت و رو به رویم گرفت.
_منتظرِ کسی بودم نیومد...قسمتِ شما شد.
نگاهم را میانِ ماگ و موهایش چرخاندم. موهایش را مرتب شانه زده بود. اهلِ قهوه نبودم تلخیاش حالم را بهم میزد.
_ممنون. میل ندارم.
_تنهایی خوردنش مزاجم و تلخ میکنه. لطفا بگیرین.
قهوه را محتاط از دستانش گرفتم. کمی نوشیدم. در هم پیچیدم. دیگر ادامه ندادم و میانِ انگشتانِ یخ زده ام ماند. قهوه اش را در سکوتی سنگین نوشید. بعد از قهوه و دقایقی نشستن؛ رو به رویم ایستاد و دستانش را در جیبِ پالتویش نشاند.
نگاهش را میانِ کتابِ نیمه خوانده و صورتم گرداند.
_چشم هایش.
با تعجب نگاهش را دنبال کردم.
_ببخشید؟ متوجه نشدم!
نگاهش خیره به کتاب بود؛ غمِ چشم هایش را دیدم.
_کتابتون و گفتم. بزرگِ علوی چشم هایش را خوب بلد بود...
کلمات دیگر قادر به جمله سازی نبودند. چیزی باقی نمانده بود؛ جز کمی مکث و دور شدنِ آدمِ غریبی که بویِ آرامش و عطرِ تلخِ قهوه را رویِ نیمکت پاشیده بود🍃✨
نویسنده✍
@𝑀𝑖𝑚_𝑛𝑒𝑔𝑎𝑟
رضایت ندارم برایِ
کپی و نشر متن ها
بدونِ ذکرِ نویسنده☘
@Mim_negarr
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببخش؛
اگر که با خیالِ بودنِ تو زنده ام🕊🤍
علیرضا قربانی🌿
@Mim_negarr