eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
35 دنبال‌کننده
613 عکس
205 ویدیو
7 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از یونیک.
با عرض سلام و درود ━⁠☆゚⁠.⁠*⁠・⁠。 یونیک هستم و قصد دارم برای چنلم همسایه بپذیرم. لطفاً اگه مایل به همسایه شدن هستید و شرایط رو میپذیرید، این پیام رو فوروارد کنید و لینک چنلتون رو اینجا یا اینجا بذارید. با سپاس فراوان!~
‹‹ بازگشت ›› بخش اول داستان* باید انتظارش را می‌داشتم. به هر حال خودم گفته بودم می‌تواند هر پاکت نامه‌ای را باز کند. هر پاکتی... احتمالا این همان اشتباهم بود. برگه‌ها همه جای اتاق پخش شده بودند؛ گویی صاحبخانه زمین را با آن فرش کرده و دیوارها را یک به یک دوباره رنگ‌آمیزی کرده باشد. یعنی کدام نامه باعث شده بود تمام آنها را دوباره باز کند...؟ نمی‌دانستم. ولی این الان مهم نبود. برگه‌ها را با پا کنار زدم و مبلی که شاید پیش از این آشفته بازار چنین نامیدنش آسان‌تر بود را پیدا کردم. برگه‌ها را از روی آن بردارم..‌.؟ نه، لازم نیست... تفاوتی ایجاد نمی‌کند. با این وجود با احتیاط بیشتری روی آن نشستم که دلیلش کمی برای خودم هم سوال برانگیز شد. قبل از اینکه ذهنم خودش را به دیوانه‌خانه‌ای پرت بکشاند، نگاهم را روی برگه‌های بی‌پایان روی میز چرخاندم. صبر کن... یکی از نامه‌ها پاره شده بود. احتمالا خودش بود. با خستگی و بی‌رمقی رو به میز کمی خم شدم تا تکه کاغذها را بردارم: «25 ژانویه...» آه! پس تو بودی! نامه‌ای که "آلیس" چنین با نفرت آن را پاره کرده بود. باید حدس می‌زدم... البته اگر بی‌حالی مجال می‌داد. از اینکه به او گفته بودم — و البته هنوز هم می‌گفتم!— مسئول محافظت از دیگران نیست، متنفر بود. از کنایه زدنم حتی نفرت بیشتری داشت. آه آرامی از سینه‌ام خارج شد. پلکم کمی می‌پرید... احتمالا چیز مهمی نبود. فقط باید آلیس را پیدا می‌کردم؛ همین و بس! بعد از آن می‌توانستم اجازه دهم هر چقدر می‌خواهد سرم جیغ بکشد و چند سیلی حواله‌ام کند و در آخر... گوشه‌ای کِز کند و اشک بریزد. گاهی خیلی شبیه بچه‌ها میشد. بی‌تفاوت از جا برخاستم و دستانم را در جیب کت مشکی‌ام فرو کردم. جنسش... کتان بود؟ نمی‌دانم؛ هر هدیه‌ای از طرف آلیس را با جان و دل قبول می‌کردم. و خیلی خوشحال می‌شدم اگر کمتر خود را فدای آن موجودات نفرت‌انگیز می‌کرد. هر چند... برای همین دوستش داشتم. او باید الان جایی وسط یک خرابه در حال نجات دادن یک موجود گرسنه‌ی چندش‌آور می‌بود. احتمالا. صدای خش خش برگ... از کجا می‌آمد؟ نگاهم به سمت پایین چرخید. چند برگ خشک شده‌ی نارنجی و قهوه‌ای رنگ که زیر پایم خرد شده بودند... چرا باید داخل راهروی ساختمان برگ ریخته باشد؟ هوایی که بین موهایم پیچید لحظه‌ای شوکه‌ام کرد. سرم را بالا آوردم و خود را در خیابان بروکز یافتم، کنار همان پارک معروفش که اسمش را یادم نمی‌آمد. کِی از ساختمان خارج شدم؟ بیخیالش... مهم نبود. آلیس را پیدا می‌کردم و برمی‌گشتم به همان عمارت خراب شده. در حال عبور از خیابان نگاهم روی هر کوچه پس‌کوچه‌ای می‌لغزید. کم کم سرعت پرندگان آسمان و ماشین‌های خیابان کم شد، تا جایی که همه از حرکت ایستادند. آلیس... باید او را پیدا می‌کردم. با سرعت هر چه تمام‌تر و با هر روش و وسیله‌ای. استفاده‌ی غیرمجاز از قدرتم؟ این مشکل کسی بود که از اول تصمیم گرفت آن را به من بدهد. کم کم همه چیز داشت حس بدی می‌گرفت. قلبم درست نمی‌تپید. همه چیز ثابت بود؛ ولی او هیچ کجا نبود: «آلیس؟ کجایی؟ اگه می‌شنوی جواب بده.» تقریبا از همین جا موج‌های قدرتش را احساس کرده بودم... باید تا الان حداقل یک جواب خشک و خالی می‌داد. معمولا خبری می‌داد که نگرانم نکند... آلیس... دیگر نمی‌دانستم دارم چه می‌کنم. همه جا، هر جایی، هر گوشه‌ای، باید پیدایش می‌کردم. «امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه...» اگر او الان جای من بود همچین چیزی می‌گفت. هر چند من نمی‌توانستم امیدوار باشم... من باید قبل از هر اتفاق بدی او را می‌یافتم؛ حتی شده از گوشه‌ی تنگِ یک کوچه‌ی باریک. وایستا... آن... گوشه‌ی تنگِ کوچه‌ی باریک...؟ نه... نه... چیزی نمانده بود به زمین بیفتم. نه... نه، او آلیس نبود. او آلیسِ من نبود. نمی‌توانست خودش باشد. نباید خودش می‌بود. صدای خش خشی شنیدم که احتمالا از کفشم می‌آمد... به جهنم که از کجا می‌آمد! این پای لعنتی چرا حرکت نمی‌کرد؟! به هر سختی که بود خودم را تا جلوی بدنی که زمانی آن را «آلیس» صدا می‌زدم کشاندم و رو به رویش به زانو افتادم. تار موهای سفید و بلندش که قبلاً مثل ماه می‌درخشید؛ حال به سرخی خون در آمده بود. – خون خودش بود. – نه؛ خون خودش نبود! – شاید می‌تونست خون خودش باشـ- - ساکت! دستان به دردنخورم انقدر می‌لرزید که نمی‌توانستم آن را جلوی بینی خون‌آلودش بگیرم. نمی‌توانستم آن را به سمت گردن ظریف و کبود شده‌اش ببرم. اگر دیگر آن نبض آرام و دلنشینش را نداشت چه می‌کردم؟ – باید تلاشت رو بکنی... می‌دونم سخته... – اینم یه جنازه‌ی دیگه مثل همونایی که توی آزمایشگاه تیکه تیکه می‌کردی. – شاید... بدون اون راحت‌تر بتونی زندگی کنی؟ دیگه کسی جلوت رو نمی‌گیره که اون موجودات رو شکار کنی~ - خفه شید! همتون... تک تکتون خفه شید.
درد کف دستانم مرا به خود آورد و مشت‌هایم را باز کردم: «یا الان، یا هرگز...» دست لرزانم به آرامی از آغوشم بلند شد و با احتیاط به طرف گردنش رفت. رطوبت خونِ روی تارهای ابریشمی لرزی به تمام وجودم انداخت. صحنه‌هایی از گذشته جلوی چشمانم می‌رقصیدند که نباید آنجا می‌بودند. نه در چنین زمانی. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم تا جایی که نوک انگشتم امتداد گلویش را پیدا کند... باید همینجا می‌بود... باید همینجا می‌بود... آلیس باید همینجا می‌بود... آلیسِ من باید چشمانش را بار دیگر می‌گشود... باید با آن نگاه عسلی و مهربانش دوباره به من لبخند می‌زد... باید برمی‌گشت... — — — — —
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ بازگشت ›› بخش اول داستان* باید انتظارش را می‌داشتم. به هر حال خودم گفته بودم می‌تواند هر پاکت
خوشحال میشم اگه خوندید نظرتون رو بگید...👀 (نقدی، تصحیحی، نقطه نظری... چیزی) و اینکه این داستان دو بخشی ئه. بخش دوم رو وقتی که نوشتم می‌فرستم.🤝🏻
هدایت شده از قم آنلاین
🛑📸 /گروه حنظله: امشب، فرزندانتان در یک عملیات مشترک سایبری-موشکی غافلگیری ایجاد خواهند کرد. تلاوت سوره فتح را فراموش نکنید http://eitaa.com/joinchat/3298492416Cc8880c401c اخبار فوری جنگ🔝
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
هرچی شد امشب یه فتح رو بخونید.
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
فرقه میونِ ارزش قائل شدن و انجام وظیفه کردن.
هدایت شده از "Letters to Mari"
«ما می‌پذیریم. می‌توانیم مذاکره کنیم.» با اخم هایی در هم کشیده، که از فرمانروای سبز بعید بود، جلو رفت و روبروی همه فرمانروایان ایستاد. «حداقل ارزش شنیدن دارد. من نمی‌خواهم جنگلم را به خاطر غرور به نا‌امنی بکشانم. امنیت، مهم ترین داشته ی یک سرزمین است!» مردمان نارنجی شروع به پچ پچ کردند. فرمانروا با افتخار از میانشان بیرون آمد و کنار فرمانروای سبز ایستاد. «مردم من هم شنیدن حرف ها را می‌خواهند. شادی مهم ترین داشته ی سرزمین است!» نگاه چپی به سبز انداخت و با غرور همان‌جا ایستاد.‌ از پشت سنگ ها، فردی لاغر اندام ظاهر شد که با پارچه ای یاسی رنگ تماما چهره اش را پوشانده بود. «ما‌ هم می‌پذیریم.» فرمانروای زرد، دندان قروچه ای کرد و رو برگرداند. «اجازه می‌دهید یک دختر بچه و رفقای عجیبش شما را بازی دهند؟ اگر رفتید و در تله افتادید چه؟ مسخره ها.. اما اگر میخواهید دسته جمعی بازیچه این بچه ها شوید من هم هستم.» "پارت چهارم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
هدایت شده از ‌یتیم خونه رهان-
هدایت شده از خبر فوری
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️هر چهره‌ای ارزش‌ کشیدن با دست رو‌ نداره باید بعضیا رو با پا کشید و لگدمالشون کرد 🇮🇷 ✊ @AkhbareFori | khabarfoori.com
‹‹ آرامش ›› بخش دوم داستان* صدای بوق ممتدی در گوشم می‌پیچید. نه، شبیه صدای زنگوله بود... و همینطور... کودکانی که می‌خندیدند؟ درخشش نور را پشت سیاهی سنگین احساس می‌کردم. شاید پلک‌هایم بودند... مطمئن نبودم. حتی مطمئن نبودم آن صدا دقیقا چه بود. لمس سردی را روی دستم احساس کردم که لرزی به تمام وجودم انداخت. پلک‌هایم را به زحمت گشودم. با این وجود هنوز چیزی دیده نمی‌شد. مدتی طول کشید تا تاریکی کنار برود و با سفیدی زمین‌مانندی روبه‌رو شوم. صبر کن... به نظر می‌رسید به پشت خوابیده باشم؛ پس این سقف بود؟ سقف عمارت همیشه اینطور سفید بود...؟ با پلک زدنی، تمام افکارم به حالت قبل بازگشت. صدای بوق... از سمت راست می‌آمد. با کنجکاوی سرم را به سمت صدا چرخاندم. با اینکه گردنم هنوز درد می‌کرد؛ اما باید می‌فهمیدم کجا بودم. آه! آن دستگاه! اسمش را یادم نمی‌آمد؛ ولی همان ابزار پزشکی بود! حدس می‌زدم خودش باشد... دوباره لمس سردی را روی دست چپم احساس کردم. به آرامی آن را فشرده بود. به سختی سرم را چرخاندم. انگشتان کشیده‌اش دور دستم محکم فشرده شده و پیشانی‌اش را به پشت دستم تکیه داده بود. موهای مشکی‌اش چشمانش را پوشانده بود. خوابیده بود؟ بیدار بود؟ چشمانش را نمی‌دیدم. ولی به نظر می‌رسید کنار تختم زانو زده باشد. حتی روی صندلی هم ننشسته بود. "شون" بیچاره... فکر کنم خیلی نگرانش کردم... احتمالا قرار است حسابی سرم غر بزند. به نظرم حق دارد... حداقل این یک دفعه. با این وجود نمی‌دانستم چطور حرکت کنم که از خواب نپرد... آه... بقیه در این موقعیت چطور حرکت می‌کنند؟! نگاهم را به وسایل اطرافم چرخاندم؛ بلکه بفهمم چطور بدون بیدار کردنش می‌توانم بلند شوم. دست راستت را کمی بالا بیاور و سیم‌ها و لوله‌ها را دور بزن... آخ! چه کسی این میز را انقدر نزدیک گذاشته؟! البته این میز نیست... این... نگاهی را روی خودم احساس کردم و سرم دوباره به سمت او چرخید. یک دستش همچنان دست چپم را می‌فشرد و با لطافت انگشتش را به پشت دستم می‌کشید؛ و دست دیگرش را به چانه، و آرنجش را به تخت تکیه داده بود. آه... خیلی خجالت‌آور است... وقتی آن طور با پوزخند نگاهم می‌کرد دوست داشتم نیشگونش بگیرم. سعی کردم صدایم را صاف کنم. ابروهایم را کمی در هم کشیدم: «به چی زل زدی...؟» پوزخند شون بزرگتر شد؛ شانه‌هایش را بالا انداخت: «به زنی که سه دقیقه‌ی کامل با احتیاط دستش رو حرکت میده و آخرش می‌خوره به وسایل؟» پلکی زدم. واقعا سه دقیقه داشتم انجامش می‌دادم؟! چطور خودم نفهمیدم؟! تمام این مدت بیدار بود؟! آه، وقتی اینطور نگاهم می‌کرد مثل احمق‌ها می‌شدم... شرم‌آور است. احساس کردم گونه‌هایم داغ می‌شود که لبم را گزیدم و چشمانم را بستم که حداقل واکنشش را نبینم. زیر لب می‌خندد! مردکِ... وقتی احساس کردم شانه‌هایم را گرفت، چشمانم را گشودم. به آرامی من را روی تخت نشاند و قبل از اینکه بفهمم، بالش را پشت کمرم صاف کرد. خودش هم گوشه‌ی تخت نشست و به سمتم چرخید. دوباره پلکی زدم. + مگه تختِش کنترل نداشت؟ - خرابه. + تا همین چند روز پیش درست بودااا... - میگم خرابه، تو هم بگو خرابه. + خرابه. - آفرین. سکوتی بینمان حاکم شد که کمی آزاردهنده بود. چشمان ارغوانی رنگش را به گردنم دوخته بود. چه چیزی انقدر تماشایی بود...؟ زخمی آنجا بود؟ اگر می‌گفتم آینه بیاورد مسخره‌ام نمی‌کرد؟ اگر ازش می‌پرسیدم چه؟ - آلیس... صدایش مو به تنم سیخ کرد. بهتر بود غر نزند... آب دهانم را با احتیاط قورت دادم و تن صدایم را پایین نگه داشتم: «بله...؟» نگاهش وقتی به نگاه من برخورد کرد، جدی‌تر شد: «میشه تمومش کنی؟» دوباره نه... + چی رو؟ - این کارا رو. + کدوم کارا رو؟ طوری دندان قروچه کرد که فکش منقبض شد. فکر کنم این بار خیلی خیلی عصبانی باشد... آهی از سینه‌ام خارج شد و به طرف دیگری نگاه کردم. می‌دانستم می‌خواهد چه بگوید. نه می‌خواستم چیزی بگوید و نه نگاهش را ببینم. من واقعا مقصر بودم... می‌دانستم؛ اما حاضر نبودم حرفش را بپذیرم. نه، به هیچ وجه. فکر کنم آرام‌تر شده بود... نگاهش مثل قبل سنگین نبود: «آلیس... من اون نامه رو ازت دور نگه نداشته بودم که بعدش بری تمام سوراخ سنبه‌‌های اتاقم رو دنبالش بگردی.» این حرف چه معنی می‌توانست داشته باشد؟ ناراحت بود که نامه را پاره کردم؟ یا به فکر خودش بود؟ نکند بعد تمام این چیزها ناراحت بود که اتاقش را به هم ریختم؟ نه احتمالا این نبود... شاید هم بود. شاید بخشی از آن صداهای داخل سرش چنین چیزی می‌گفتند. آه، نباید اینطور فکر می‌کردم... ولی وقتی همیشه من را مقصر می‌دانست چه می‌کردم؟ آن هم به چه دلیلی؟ چون باید از دیگران مراقبت می‌کردم؟! حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم؛ اما سکوت از تمامشان کامل‌تر به نظر می‌رسید... دوباره دندان قروچه‌ای کرد و این بار به آرامی گونه‌ام را لمس کرد و به سمت خودش برگرداند. اخم کرده بود؛ اما واقعا عصبانی به نظر نمی‌رسید.