eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
36 دنبال‌کننده
387 عکس
152 ویدیو
4 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از یونیک.
برای صاحب اینجا ! ‌━⁠☆゚⁠.⁠* • هم باهوشی و هم با ابهت...میدونی چطور چیزا رو کنترل کنی... (هم ازت میترسم و هم ازت نمیترسم! میدونم میذاری رو پات بشینم اما میدونم نمیتونم دستتو گاز بگیرم!) • زیادی همه چیز رو برای خودت نگه میداری... (بعضی وقتا باید درباره ی احساسات و مشکلاتت با بقیه صحبت کنی...باور کن این نشونه ی ضعف نیست...تازه اگه بهشون اعتماد نداری به من بگو! چون اگه رازتو نگه ندارم میتونی به راحتی تبدیل به سوسیسم کنی! البته اگه دلت بیاد...) • گاهی اوقات با خودت زیادی بی رحمی! (تو هم یه انسانی...هر چقدر هم که با بقیه متفاوت باشی. سرزنش کردن اون بخش هایی از خودت که اذیتت میکنن یا نمیتونی بپذیریشون کمک کننده نیست...)
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
 ⁠ For; ✧⁠*⁠。~⁠♪ 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
TV Girl4_5972186835797940545.m4a
زمان: حجم: 3.4M
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
ChainsmokersVEVOBlood stream .mp3
زمان: حجم: 5M
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
Nathan Feuersteinbeautiful .mp3
زمان: حجم: 4.8M
ایشون لیریک خاصی داره :>
‹‹ افرای خاموش ›› قسمت چهارم "ناگفته‌های «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺᵉˣᵗ ᴾᵃʳᵗ — — —
‌ کتابخانه مثل همیشه ساکت بود. نوری ملایم از شیشه‌های رنگارنگ پنجره می‌گذشت و روی جلدهای تیره و قدیمی کتاب‌ها می‌افتاد. پسر سفید مو، پشت میز چوبی ساده‌ای نشسته بود. همان پیراهن مشکی اشرافی همیشگی و کُت زرشکی خوش دوختش را به تن داشت. کتاب روبه‌رویش بسیار قطورتر از آن بود که مناسب کودکان ده ساله به نظر برسد... اما این چیزها نمی‌توانست جلوی «آرچر» را برای رسیدن به جوابش بگیرد. باید می‌فهمید دقیقا چه بلایی بر سر مردمش آمده... حتی اگر شده آن را از بین خطوط تاریخچه‌ی جنگ‌ها پیدا کند. چشمان یاقوت مانندش روی لغات ثقیل حرکت می‌کرد؛ تا اینکه ناگاه روی یک کلمه ایستاد. دستی با بی‌حوصلگی میان موهایش کشید و بیشتر به پشتی صندلی تکیه داد. + می‌دونم اونجایی، شون. بیا بیرون. نگاهش را به ورودی راهرو دوخته بود؛ ولی با دیدن دو دست کوچک که گوشه‌ی میز را گرفتند، شوکه شد. شون با چهره‌ی هیجان‌زده و نیش بازیگوشی از پشت میز بالا آمد. شیطنت آزاردهنده‌ای در نگاهش موج می‌زد... احتمالا پیش‌زمینه‌ی دردسر بزرگی بود. - زیاد به دوردست نگاه نکن، شبیه عقاب پَر کَنده میشی. گوشه‌ی لب آرچر با تمسخر بالا رفت. + موش‌های فضول بهتره قبل از خورده شدنشون وصیت‌نامه نوشته باشن. شون با مظلوم‌نمایی سرش را کمی کج کرد؛ سپس با حرکت سریعی از جا پرید و روی میز نشست. - اوه، البته که نوشتم~ چون قصد دارم برادر بزرگترم رو برای یه ماجراجویی علمی ببرم بیرون! نگاه آرچر سرد شد. چشم‌هایش را کمی باریک کرد. + منظورت بیرون دیوارهای قلعه ست...؟ کتاب قطور را با آرامش بست. وزنش به حدی زیاد بود که میز زیر دستش لرزید. + ...چون اگه همین باشه باید این کتاب رو بکوبم تو سرت که از معلولیت در بیای. شون فقط لب‌هایش را جمع کرد؛ انگار تهدید را جدی نگرفته باشد. - «تاریخ جنگ»، اثر «کایزن آبسیدِر تنبریس»... با کُندی چانه‌اش را مالید. - محتوای کتابای پدربزرگ انقدر زیاد و به دردنخور ئه که باید به عنوان اتو استفاده بشه. تازه از بخار هم استفاده نمی‌کنه! چرا از قبل به ذهنم نرسیده بود... صبر آرچر کم کم داشت لبریز میشد. گوشه‌ی لبش با عصبانیت جمع شده بود. + برای خورد کردن کلّه‌ی تو گزینه‌ی مناسبی ئه. قبل از اینکه شون دهانش را باز کند که چیزی بگوید، آرچر مچ دستش را گرفت و با شدت به سمت خود کشید. + ...حالا واقعا بگو دلیل اینکه داری وقتم رو تلف می‌کنی چیه. پسر مو سیاه اما؛ فقط با همان لبخند وا رفته‌ی همیشگی نگاهش کرد. - دنبال یه سم خاص می‌گردم. داخل این دیوارای پوسیده که چیز به درد بخوری پیدا نمیشه. پوفی از بینی آرچر بیرون زد. البته... بیشتر شبیه خنده‌ای تحقیرآمیز بود. با آرامش آرنجش را روی دسته‌ی صندلی تکیه داد و پایی روی دیگری انداخت. + اون وقت چرا باید برات اسباب‌بازی بخرم؟ شون لحظه‌ای به بالا نگاه کرد. با حالت متفکری اخم‌هایش در هم رفت؛ هرچند که ساختگی به نظر می‌رسید. - خب بذار ببینم... سرش با حالتی شل و آویزان، به پهلو خم شده و نیشش بازتر شد. با نوک انگشت دو ضربه به جلد کتاب زد. - تا من ساعت‌ها برات درباره‌ی قرارداد پدربزرگ سخنرانی کنم و باعث بشم آرزو کنی کاش لال مادرزاد بودم؟! آرچر با خستگی به نقطه‌ی نامعلومی خیره شد و پلک‌هایش را برای لحظه‌ای بست. با تمام وجود ناسزاهای درون سرش را پس می‌زد. + اون رو که همین الان هم آرزو می‌کنم. - هنوز به حد کافی نرسیده... من می‌دونم. + مشکلی نیست. تا اون موقع زبونت رو بُریدم. شون می‌دانست تهدیدهای برادرش پوچ است... البته فقط برای او. - می‌تونی سعی‌ت رو بکنی... ولی توی این کتابای مسخره به جواب پشتِ عقل ناقصِ پدربزرگ و نفرین نیگروم نمی‌رسی. نگاه بی‌حالت آرچر روی برادرش مکث کرد. تنها کسی که عقلش را ناقص می‌دید روبه‌رویش نشسته بود. + الان داری میگی یه بچه‌ی هفت ساله، انگیزه‌های یه فرمانده‌ی افسانه‌ای رو بهتر از خودش می‌فهمه؟ - البته که همینطوره~ اینجور چیزا رو توی کتابخونه‌های ممنوعه پیدا می‌کنن؛ نه جایی مثل اینجا. آرچر چیزی نگفت. فقط چند ثانیه به برادرش خیره ماند. می‌خواست وانمود تمام اینها را نشنیده، برادرش اینجا ننشسته و تمام این کلمات چیزی جز وزوز یک مگس موذی نیست. ضربه‌ی انگشتانش روی دسته‌ی صندلی ریتم گرفته بود؛ در حالیکه دست دیگر چانه‌اش را نگه داشته بود که فکّش را بیش از حد منقبض نکند. + اینجا برات شبیه کتابخونه‌های ممنوعه نیست...؟ - نه؛ اصلا. کجای یه کتابخونه‌ی ممنوعه انقدر نوساز ئه؟ به محض تمام شدن جمله‌ی شون، صدای مهیبی در کتابخانه پیچید... چیزی شبیه به ریزش سقف... احتمالا متعلق به تَرَک بزرگی بود که روی دیواره‌ی غربی سالن بود. با این وجود، حالت چهره‌ی دو برادر ذره‌ای تغییر نکرد: شون همچنان با لبخند بی‌تفاوتی به برادرش چشم دوخته بود و آرچر هم چهره‌ی بی‌احساسی داشت.
- هوم... باشه... میشه گفت اینجا یکم قدیمی ئه... + یکَم. - ...و کتاباش هم فقط یه نسخه ازشون هست... + فقط یه نسخه. کاملا یه کتابخونه‌ی عادی ئه. شون که پشت گردنش را می‌مالید، نگاهش را روی قفسه‌های کتاب لغزاند. - باشه، قبوله... و بعد دوباره چشم‌هایش روی برادر مغرورش مکث کرد. - ولی اینجا مدارک سری رو از پادشاه کِش نرفتن. تحیر جای خود را به سردی چهره‌ی آرچر داد و بلافاصله به درخشش تحسین‌آمیزی بدل شد. + مدارک پدر رو از اتاقش دزدیدی؟ - اول گردش علمی! + باشه، گردش علمی... ولی چطور انجامش دادی؟ لبه‌ی دهان شون با شیطنت بالا رفت. پشت نگاه شومش، بازیگوشی کودکانه‌ای پنهان بود. - فقط با یه نسخه‌ی ناقص جابه‌جاش کردم. به جز پدر، نگهبانای سلطنتی به قدری ابله هستن که متوجه نشن. قبل از اینکه ولیعهد بخواهد سوال بیشتری بپرسد، موضوع را عوض کرد. - ولی چیزایی که خوندم رو فقط بعد از گردش میگم! با هیجان از جا پرید و مچ دست برادرش را گرفت. در لحظه‌ی بعد مشغول دویدن به سمت اتاقش بود. + کجا میری بچه؟! یکم آروم بگیر، رم کردی! - به اندازه‌ی کافی وقتم رو تلف کردی! + من وقت تو رو تلف کردم یا تو؟! پسره‌ی— آرچر ناگهان ایستاد. چیزی نمانده بود شون با صورت زمین بخورد که پشت یقه‌اش را کشید. چند نگهبان در حال عبور از راهرو بودند. این اواخر تعدادشان در قصر به میزان چشمگیری افزایش پیدا کرده بود... احتمالا جنون مردم وارد سطح جدیدی شده بود. آرچر متوجه نشد چه زمانی برادرش را از یقه بلند کرد. شون هم شرایط را برای حفظ انرژی مناسب دید و چیزی نگفت. چشم دو شاهزاده به طرفین لغزید. بی‌هیچ سر و صدایی، به سمت در اتاق رفتند و وارد شدند. همین که آرچر پا به اتاق گذاشت، برادرش لگدی حواله‌ی زانویش کرد و از چنگالش پایین پرید. - ممنون بابت سواری~ آرچر با بی‌حوصلگی به لکه‌ی لباسش نگاه می‌کرد. نفسش را تند از بینی بیرون داد و نگاهش به سمت شون —که مشغول در آوردن لباس‌هایش بود— برگشت. تا دهان باز کرد که طعنه بزند، لباس فقیرانه‌ی خاکی رنگی به تن برادرش دید. احتمالا یکی از همان لباس‌های زهوار در رفته‌ای بود که برای بیرون رفتن استفاده می‌کرد. آرچر ناخودآگاه چند قدم عقب برداشت. + من عمرا از اینا بپوشم... شون گوشه‌ی لبش را با حالتی تیره بالا کشید و از زیر تختش پیراهن آبی رنگی را قاپید. پیراهن به حدی قدیمی بود که چیزی نمانده بود الیافش از هم بپاشد... - چرا، می‌پوشی~ چند دقیقه گذشت. دو برادر بعد از دعوای مفصلی که داشتند، در لباس‌های قدیمی و حقیرانه به سمت دروازه‌های قصر داخلی حرکت می‌کردند. راهروهای منتهی به خروجی بسیار سرد و تاریک بودند... چیزی که احتمالا برای پادشاهی همچون پدرشان رضایت‌بخش به نظر می‌رسید. نگهبان‌ها هم هر گوشه و کناری را احاطه کرده بودند. نوع و طرز استقرارشان بیشتر به سمت دیواره‌های خارجی قلعه بود... و همین، فرار دو شاهزاده از درون قصر را ساده‌تر می‌کرد. کودکان با آرامش و همکاری فوق‌العاده‌ای ناظران را جا گذاشتند؛ تا اینکه بالاخره، از حفره‌ی کوچکی که هنوز بسته نشده بود، بیرون پریدند. ارتفاع زیادی نبود؛ ولی برخورد به زمین لباس‌هایشان را کثیف‌تر از قبل کرد. آرچر در حالی که زیر لب ناسزا می‌گفت و با عصبانیت لباسش را می‌تکاند، رو به برادر کرد. + ازت متنفرم. - من بیشتر~ شون تلاشی برای تمیز کردن سر و وضعش نکرد؛ فقط با حالت نامحسوسی مشتی خاک در دستش جمع نمود. وقتی مشغول بلند شدن بود، وانمود کرد لباسش را می‌تکاند. - هی، آرچر... آرچر که پشتش را به شون کرده بود و اخم غلیظی داشت، با حالت عصبی از روی شانه نگاهش را روی او چرخاند. + چیه؟! که ناگهان چیزی به صورتش خورد. خوشبختانه پیش از اینکه رنگ صورت و موهایش با هم یکی شود، چشمانش را بسته بود. پلک آرچر با تعجب خطرناکی به آرامی باز شد؛ چهره‌اش سرد و میخکوب کننده بود. شون با پیش‌دستی سرش را کمی کج کرد و نیش بازیگوشی زد. - اینطوری بیشتر شبیه گداها میشی~ آرچر یک قدم محکم به طرفش برداشت. + می‌کُشمت...‌ شون از جا پرید و دست به کمر گذاشت. با شیطنت کودکانه‌ای به جلو خم شد. - تلاشت رو بکن~ لحظه‌ی بعد، هر دو در حال دویدن بودند. از محوطه‌ی سنگ‌فرش شده‌ی قصر دور شده و به خانه‌ها و مغازه‌های پوسیده‌ی مردم رسیده بودند. مسیرهای خاکی و ناهموار، تعقیب و گریز دو برادر را دشوار کرده بود... شاید هم آسان؟ نگاه شون روی هر کوچه پس‌کوچه‌ای می‌لغزید و به عمد، راه‌هایی را برای فرار انتخاب می‌کرد که تاریک‌تر و شلوغ‌تر از دیگری بودند. هر لحظه که برادرش نزدیک‌تر میشد، او در کُنج تیره‌ای پدیدار شده بود.
با این وجود، آرچر هم با این مسیر غریبه نبود... نگاهش روی طناب بلندی که روی در مغازه‌ای میخ شده بود مکث کرد. گوشه‌ی لبش با پوزخندی بالا رفت و سرعتش را بیشتر کرد. با حرکت سریعی طناب و میخ را باهم قاپید. با دقت میخ را بین دو انگشت نگه داشت. در همین حین، شون با دیدن چراغ‌های آشنایی که در دوردست می‌درخشیدند، لبخند محوی زد. نگاهش خونسردتر از معمول شد؛ ولی ناگهان تغییر کرد. با هیجان به پشت چرخید و فریاد زد. - چی شده؟! پیری زودرس گرفتـ—؟! چشمانش با دیدن حلقه‌ی طنابی که برادرش در دست می‌چرخاند، گشادتر شد. سر دیگر طناب در مُشتش پنهان شده بود. صدای برادرش را شنید که با حالتی از خودراضی جوابش را داد. + زیادی خوشحال نشو، بچه جون! سر و تهش تو مُشتمی! لب‌های شون با حالتی دیوانه‌وارتر کشیده شد. این بار قطعا گیر می‌افتاد... مسئله تنها زمان بود. از روی شانه به پشت سرش نگاه کرده و شکاف کوچکی بین مردم را پیدا کرد. بدون اینکه سرعتش را کاهش دهد، با چرخشی از بین مردم گذشت. چشمش روی میله‌ی پرچم متصل به دیوار گیر کرد. تنها چند متر با آن فاصله داشت... آرچر از پشت سر هر حرکت شون را زیر نظر گرفته و به عمد، فاصله‌ی خاصی را از او حفظ کرده بود. باید تقریبا همین لحظات می‌رسید... همان زمان بود که مردم به طور ناگهانی کنار رفتند. کالسکه‌ی بزرگ و تیره‌رنگی که به هاله‌های دودمانندی نصب شده بود؛ وحشیانه زمین را در هم کوبید و گذشت. دو برادر هر دو از کناره‌ی دیوار دویدند. شون از دیواره‌ی فروریخته به عنوان پله استفاده کرد. آرچر با چرخش سریعی به شدت میخ را به پشت کالسکه پرتاب کرد. شون میله‌ی پرچم را با دستانش گرفت، تابی خورد و لحظه‌ی بعد در میانه‌ی هوا و زمین معلق بود. آرچر قبل از اینکه کالسکه خیلی دور شود، طناب را به سمت برادرش پرتاب کرده بود. ناگهان حلقه دور بازوی شون پیچید. کالسکه دور شد. طناب کشیده شد. شون با شتاب به سمت آرچر که چاقویی به دست گرفته بود، سقوط کرد. با یک حرکت، ولیعهد یقه‌ی برادرش را گرفت و طناب را قطع کرد. + تموم شد، داداش کوچولو... آرچر چاقو را به راحتی در دستش چرخاند و مشتش را بالا برد. شون مقاومتی نکرد؛ فقط همان لبخند شیطنت‌آمیز همیشگی‌اش را نشان داد. قبل از اینکه دست آرچر به صورت برادرش برسد، نورهای رنگارنگی در نزدیکی‌شان درخشید. چشمان شون با هیجان برق زد. - مثل اینکه رسیدیم~ آرچر نفسش را با عصبانیت بیرون داد و برادرش را رها کرد. + ...حیف شد. شون کمی با استیصال تقلا کرد و بعد، محکم به زمین خورد. اخم کوچکی کرد و ناله‌ی ساختگی از گلویش خارج شد. - پیش همه انقدر وحشی هستی یا من به نسخه‌ی خاصی ازت دسترسی دارم؟ + من همه جا بی‌نقصم، بچه جون. در حالیکه چاقوی آرچر داخل جیب مخفی‌ش پنهان میشد؛ برادرش با بی‌حوصلگی نفس بلندی بیرون داده و با پرشی سریع، روی پا ایستاد. نگاه دو شاهزاده دوباره به سمت چراغ‌های درخشان مغازه‌ی روبه‌رو رفت. انواع شمشیرهای چوبی، عروسک‌های مخملی و کالسکه‌های مینیمال، در پشت ویترین می‌درخشیدند. این همان بزرگترین —و تنها— اسباب‌بازی فروشی کل نیگروم بود! شون با هیجان آشکاری لب‌هایش را باز کرد و دستانش را به هم مالید، آرچر اما چهره‌ی بی‌تفاوتی به خود گرفته بود. برادران با قدم‌های شمرده به طرف در مغازه رفتند، از جلوی آن عبور کرده و بعد، وارد کوچه‌ی تنگ و باریک کناری شدند. چند متری بیشتر جلو نرفته بودند که صدای آزاردهنده‌ای در فضا پیچید... چیزی شبیه به زمزمه‌ی تَرَک خوردن یک ظرف کریستالی. لابد دیواره‌ی نامرئی که جادوگران برای پنهان کردن بازار سیاه ساخته بودند، برای عقب نگه داشتن دو کودک کافی نبود. آن حقه‌ی قدیمی فقط در برابر هاله‌های قدرتمند غیرقابل نفوذ بود؛ نه نیرویی غیرقابل تصور. چیزی نگذشت که دیوارهای ترک خورده‌ی کوچه مواج شدند، رنگ‌ها در هم آمیختند و آن باریکه، تبدیل به یک بازار بزرگ و غیرعادی شد. دست فروشان و مشتریان زیادی در حال رفت و آمد بودند که هیچکدام یک روح سیاهِ عادی به نظر نمی‌آمدند: چهره‌های زخمی، خالکوبی‌های درشت... به همراه نقص عضوهای فراوان. نباید انتظار دیگری از مکان مورد علاقه‌ی شون می‌رفت... پسرک با نیش تمسخرآمیزی دست برادرش را گرفت و به طرف دست فروشی دوید. آرچر که از دقایقی پیش می‌بایست مشغول تمرین شمشیرزنی می‌بود، چهره‌ی آزرده‌ای گرفته و مرتب زیر لب ناسزا می‌گفت. شون با نگاه بی‌حالتی به برادرش چشم دوخت. - یکم دندون رو جیگر بذار؛ نمی‌میری که! آرچر که از خشم به جنون رسیده بود، زیر لب خندید... سپس نفس عمیقی کشید. شعله‌های آتش پشت نگاهش زبانه می‌کشیدند. + باید به ازای وقتی که ازم می‌گیری چشماتو از کاسه در بیارم... شون با بی‌خیالی پوزخندی زد و سرش را کمی کج کرد. - هر کاری دوست داری بکن؛ البته... اگه می‌تونی~
با سر به مغازه‌ای که در سایه‌ی تاریکی پنهان شده بود، اشاره کرد. در تمام این بازار، هیچ ساختمانی به این اندازه وحشتناک و مرموز به نظر نمی‌رسید. ولیعهد با بی‌حوصلگی چشم‌هایش را از این سو به آن سو برد. گوشه‌ی لبش با دیدن منظره‌ی روبه‌رو بالا رفت: شیشه‌های شکسته، دیوار سیاه و تَرَک خورده، احشای گوشتی طویلی روی زمین و حشرات ریزی که گروهی از آن تغذیه می‌کردند. چه منظره‌ی دلپذیری~ آرچر با آرنج به بازوی برادرش زد و گوشه‌ی لبش به پوزخندِ کوچک دندان‌نمایی بالا رفت. + فکر کنم باید با فروشنده سر چشمات دوئل کنم~ شون با تعجب به برادرش نگاه کرد. به نظر می‌رسید مشغول تصور کردن سناریوی آرچر باشد. چند ثانیه نگذشت که نیش فاتحانه‌ای زد. - امیدوارم فروشنده برنده شه! آرچر سرش را کمی کج کرد. با ضربه‌ی سریع و محکمی به پشت برادرش، او را به سمت ورودی هل داد. + منم امیدوارم تو خوابت شکستم رو ببینی~ شون تا چهارچوب در تلوتلو خورد؛ سپس با جهش کوتاه و کمی خم شدن به جلو، تعادلش را به دست آورد. همین که نگاهش به نگاه فروشنده گره خورد، لبخند دندان‌نمای بزرگی لب‌هایش را کشید. - سلام «فرانک»~ تازگیا کسب و کار به راهه؟! فرانک مشت بزرگش را روی پیشخوان کوبید. با اکوی صدا، تمام دیوارها به یک نسبت لرزیدند. آرچر دست به کمر و با حالتی از خود راضی پا به مغازه گذاشت. پیش از اینکه چشمش به فروشنده بیفتد، تمام محیط را از نظر گذراند: شیشه‌هایی با محلول‌های رنگارنگ، گردنبندها و انگشتران طلسم‌مانند، استخوان‌های ریز و درشت وَ... گل‌های وحشی! چشم آرچر با دیدن گل‌برگ‌های لطیف و صورتی رنگ درخشید. رضایتی آشکار در چهره‌اش نشست. + نه بابا؛ یه چیز درست و حسابی هم تو این خراب شده پیدا میشه! اما همین که نگاهش دوباره روی فروشنده افتاد، حالت صورتش خشکید: چشمانی کاملا سیاه و به تاریکی جهنم، قدی سه متری با هیکلی چاق و چندش‌آور. لب‌هایش به پوست گونه‌ها بخیه خورده و تمام دندان‌هایش تا بناگوش دیده میشد. چشمان آرچر با انزجار باریک شد. + یه دورگه‌ی دیگه... عالیه. شون اما با بازیگوشی چشمکی زد و با چند قدم کودکانه، روبه‌روی پیشخوان ایستاد. به راحتی روی آن پرید و جلوی هیولا نشست. - فرانک کوچولو! می‌دونم موجود حال به هم زنی هستی؛ ولی تا وقتی آت و آشغالای خوبی داشته باشی مراحمت میشم~ نفس داغ فرانک موهای غبارآلود شون را تکان می‌داد. آرچر در حالیکه سرگرم شده بود، لنگه ابرویی بالا انداخت. + این گنده‌بک نمی‌فهمه چی میگی؟ شون از روی پیشخوان پایین پرید و چهره‌ی غمگینی به خود گرفت. - بدبخت کر و لال ئه. ولیعهد خنده‌ای کرد و سرش را با تاسف تکان داد. چشمانش هنوز روی صورت کریه فرانک باقی مانده بود. + دورگه‌ی روح سیاه و معکوس... فکر کنم فهمیدم چرا آلبیَن‌ها مذهبی‌ن. چیزی به ذهنش رسید و چهره‌اش جدی‌تر شد. ولی نفس عمیقی کشید و نگاهش دوباره به سمت برادرش رفت. + خب؛ دنبال چی می‌گشتـ—...؟ چشمانش با دیدن شون که صورتش را به ویترینی چسبانده بود، گشاد شد. به آرامی پلکی زد تا مطمئن شود موقعیت ارزش مسخره کردنش را دارد یا نه. + شون...؟ - چیه...؟ + چیکار می‌کنی؟ - سم‌ها رو نگاه می‌کنم... + آره می‌بینم... آب از لب و لوچه‌ت آویزون ئه. شون با حرکت سریعی به سمت برادرش جهید. لحظه‌ای روی یک پا بند نمیشد. - اون مایع بنفش رنگ رو می‌بینی؟ میشه تمام مزارع نیگروم رو فقط با یه قطره‌اش مسموم کرد! اون پودر قهوه‌ای می‌تونه باعث بیماری‌های ریوی کُشنده بشه! و اون مایع سبز هم برای تشریح موجودات به صورت زنده استفاده میشه! انگشتش به هر نقطه به سرعت اشاره می‌کرد. شور و شوق دیوانه‌وار در وجودش می‌دوید. وقتی چشمش به شیشه‌ی باریک گوشه‌ی قفسه افتاد، چهره‌اش تاریک‌تر از قبل شد. - و اون محلول بی‌رنگ... می‌تونه هر موجودی رو از فرط خنده بکُشه! آرچر که این رفتار برادرش برایش تازگی نداشت، با چشمان بی‌حالت و پوزخند خسته‌ای به شیشه‌ها زل زده بود. چند دقیقه گذشت تا شون که با اشتیاق خمیده بود، نفسی تازه کند. + ساکت شدن هم بلدی؟ چه عجیب. - اینا شاهکارن، آرچر! تو این ظرافت رو درک نمی‌کنی! + آره، باشه باشه، تو راست میگی. نگاه آرچر روی گل‌های لطیف چرخید. طول مغازه را با چند قدم به خونسردی طی کرد تا اینکه روبه‌روی ویترین گل‌های وحشی ایستاد. دستش با دقت بالا آمد و با ظرافت برگ‌های سرزنده را لمس کرد. شون که از واکنش برادرش کنجکاو شده بود، با سرعت کنارش دوید. - این چیه؟ آرچر لبخند کوچکی زد. نگاهش روی گل سفید رنگ ثابت مانده بود. + «لیلیوم هزار برگ». - آها... کاملا متوجه شدم چیه. + خواص دارویی داره. - دارویی... یه چیزی شبیهِ... خوردنِ دیوونگی مردم؟ ولیعهد زیرلب خندید. نگاه سردش روی برادرش برگشت. + خواص دارویی. ولی به جز اون... سرش را کمی بالاتر گرفت. به نظر می‌رسید با افتخار اثری هنری را مشاهده می‌کند.
+ ...می‌تونه از گوشت و پوست هر موجودی تغذیه و رشد کنه. چشمان شون با هیجان درخشید. - چجور تغذیه کردنی؟! چطوری؟! آرچر شانه‌ای بالا انداخت. + اونو دیگه خودت باید ببینی. شون می‌خواست بحث کند که زمین با صدای مهیبی لرزید. فروشنده به آنها زل زده بود... - فرانک، یکم رو اعصابت کار کن! • بذارینش سر جاش! شون با شنیدن صدای خشن و دو رگه‌ی وحشتناک فروشنده، خشکش زد. اخم‌های آرچر در هم رفت. + مگه نگفتی ناشنوا ست؟! - بود... • از اینجا. گم شین. بیرون! فرانک مشت‌هایش را بلند کرد و با چنان شدتی به پیشخوان کوبید که هزاران تکه شد. شون و آرچر نگاه سریعی به هم انداختند؛ و بعد هر کدام به چندین شیشه، کیسه و گل دست انداخته و درون جیبشان فرو کردند. باید تا آخرین لحظه فرصت را غنیمت می‌شمردند. فروشنده با خشم دستش را به سمت کودکان دراز کرد و در چشم به هم زدنی، چندین رشته‌ی سیاه و شلاق‌گونه از انگشتانش بیرون زدند. ریشه‌های زالومانند، بی‌مهابا به هر طرف برخورد می‌کردند و با قدرتی غیرقابل کنترل، دیوارها و قفسه‌ها را در هم می‌کوبیدند. با این وجود، شاهزادگان ذره‌ای وحشت نکردند. تنها چند پرش برای جاخالی دادن به انرژی مهیبِ روح معکوس کافی بود. چشم‌های آرچر روی جمجمه‌ی غول‌پیکر داخل یک ویترین چرخید. علائم جادویی روی شیشه می‌رقصیدند. گوشه‌ی لبش با پوزخندی بالا رفت و با چند جاخالی سریع و هدفمند، ریشه‌ها را به طرف شیشه کشاند. رشته با شدت ویترین را در هم شکست و شاخِ بزرگ اسکلت را از جا کَند. فرصت مناسبی بود. ولیعهد از میان چند ریشه لغزید و استخوان را به سرعت به دست گرفت. + حالا بیا جلو. فرانک محکم پا به زمین کوبید و چیزهای نامفهومی گفت. تمام توجهش از شون —که قفسه‌ها را جستجو می‌کرد— روی شاخِ بلندی که آرچر در دست داشت، ثابت شد. چند قدم جلو آمد و با مشت‌های بزرگش به کودک ده ساله حمله کرد. آرچر با ضربات تمیزی، زخم‌های عمیقی روی رشته‌ها و بدن فروشنده انداخت. اما شکاف‌ها به سادگی بسته می‌شدند. + لعنتی... شون! اسباب‌بازیت رو پیدا کردی یا نه؟! چشم‌های شون با تمرکز از روی شیشه‌های سموم عبور می‌کرد؛ تا اینکه بالاخره روی یک بلور سرخ رنگ ایستاد. گوشه‌ی لبش با شیطنت بالا رفت. - آره! در حالیکه شون دو شیشه‌ی دارو را داخل کیف کمری کوچکش جا می‌داد، آرچر با ضربه‌ی محکمی گارد فرانک را باز کرد. پس از آن، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد: ولیعهد با زدن لگد محکمی به سینه‌ی فروشنده، او را عقب راند. روح معکوس با صدای بلندی به دیوار پشتش برخورد کرد. شون شیشه‌ی سرخ‌رنگ و برادرش، شاخ را به هوا پرتاب کردند. شون روی قفسه‌های شکسته پرید. با لگد محکمی شاخ را مثل تیری شلیک کرد. تیر از بلور سمی گذشت و در کمتر از یک لحظه، سر فرانک را به دیوار میخ کرده بود. دو برادر نفس نفس می‌زدند و با احتیاط به غول بی‌شاخ و دم، چشم دوخته بودند. رگ‌های سر و گردن روح معکوس به آرامی متورم شد. در چند ثانیه، گل‌های آبی‌رنگ زیبایی از بدنش رشد کردند. چشمان آرچر با دیدن منظره درخشید. + شگفت‌انگیز ئه... - بهت که گفته بودم! ولی موقعیت بیش از این ادامه پیدا نکرد. دیوارها با لرزش شدیدی فرو می‌ریختند. شاهزادگان به اطراف نگاه کرده و به سمت درِ پشتی مغازه دویدند. پیش از اینکه سقف کاملا خراب شود، از ساختمان خارج شده بودند. آرچر با بی‌حوصلگی دست به کمر ایستاد و چشم‌هایش را دوباره روی ویرانه‌ی پشت سرش چرخاند. + که گفتی قراره یه ماجراجویی علمی ساده باشه... شون لباس‌هایش را تکاند و پوزخند بزرگی تحویل برادرش داد. - نگفتم قراره ساده باشه~ آرچر نگاه معناداری کرد و شقیقه‌هایش را مالید. + خیلی رو اعصابی... اما گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت. + ...هرچند که خوش گذشت. شون شانه‌ای بالا انداخت و دستانش را داخل جیب‌های شلوارش فرو کرد. چند قدم به سمت خرابه برداشت. - اینکه خوشت اومده جالبه؛ چون... یک دست را از جیب بیرون کشید و از روی شانه، به ویرانه‌ی پشت سرش اشاره کرد. - ...اون یارو سرِ یه چیز خاصی انقدر عصبی شده بود... آرچر شانه‌ای بالا انداخت و لبخند بی‌تفاوتی به برادرش زد. + چه فرقی می‌کنه که چش بوده؟ الان زیر الوار ئه. وقتشه ما هم برگردیم خونه. شون احساس می‌کرد چیزی مشکوک است؛ ولی تمام طول مسیر فرصت داشت روی اعصاب برادرش راه برود. پس فقط سَری به تأیید تکان داد. ★ ★ ★ دو برادر در سکوتی سنگین کنار هم قدم برمی‌داشتند. همیشه هنگام برگشتن به خانه طولانی‌ترین مسیر را انتخاب می‌کردند. قراردادی مشترک بود و نیازی به بحث کردن و چانه زدن نداشت. پرتوهای سرخ رنگ خورشید، آسمان خاکستری را می‌شکافت. غروب خونین نیگروم منظره‌ای نبود که کسی مشتاق دیدنش باشد... با این وجود، همیشه آرام‌ترین لحظات در دشت بیکران شمالی را رقم می‌زد.