با این وجود، آرچر هم با این مسیر غریبه نبود... نگاهش روی طناب بلندی که روی در مغازهای میخ شده بود مکث کرد. گوشهی لبش با پوزخندی بالا رفت و سرعتش را بیشتر کرد. با حرکت سریعی طناب و میخ را باهم قاپید. با دقت میخ را بین دو انگشت نگه داشت.
در همین حین، شون با دیدن چراغهای آشنایی که در دوردست میدرخشیدند،
لبخند محوی زد. نگاهش خونسردتر از معمول شد؛ ولی ناگهان تغییر کرد. با هیجان به پشت چرخید و فریاد زد.
- چی شده؟! پیری زودرس گرفتـ—؟!
چشمانش با دیدن حلقهی طنابی که برادرش در دست میچرخاند، گشادتر شد. سر دیگر طناب در مُشتش پنهان شده بود. صدای برادرش را شنید که با حالتی از خودراضی جوابش را داد.
+ زیادی خوشحال نشو، بچه جون! سر و تهش تو مُشتمی!
لبهای شون با حالتی دیوانهوارتر کشیده شد. این بار قطعا گیر میافتاد... مسئله تنها زمان بود.
از روی شانه به پشت سرش نگاه کرده و شکاف کوچکی بین مردم را پیدا کرد. بدون اینکه سرعتش را کاهش دهد، با چرخشی از بین مردم گذشت. چشمش روی میلهی پرچم متصل به دیوار گیر کرد. تنها چند متر با آن فاصله داشت...
آرچر از پشت سر هر حرکت شون را زیر نظر گرفته و به عمد، فاصلهی خاصی را از او حفظ کرده بود.
باید تقریبا همین لحظات میرسید...
همان زمان بود که مردم به طور ناگهانی کنار رفتند. کالسکهی بزرگ و تیرهرنگی که به هالههای دودمانندی نصب شده بود؛ وحشیانه زمین را در هم کوبید و گذشت.
دو برادر هر دو از کنارهی دیوار دویدند.
شون از دیوارهی فروریخته به عنوان پله استفاده کرد.
آرچر با چرخش سریعی به شدت میخ را به پشت کالسکه پرتاب کرد.
شون میلهی پرچم را با دستانش گرفت، تابی خورد و لحظهی بعد در میانهی هوا و زمین معلق بود.
آرچر قبل از اینکه کالسکه خیلی دور شود، طناب را به سمت برادرش پرتاب کرده بود.
ناگهان حلقه دور بازوی شون پیچید. کالسکه دور شد. طناب کشیده شد. شون با شتاب به سمت آرچر که چاقویی به دست گرفته بود، سقوط کرد. با یک حرکت، ولیعهد یقهی برادرش را گرفت و طناب را قطع کرد.
+ تموم شد، داداش کوچولو...
آرچر چاقو را به راحتی در دستش چرخاند و مشتش را بالا برد. شون مقاومتی نکرد؛ فقط همان لبخند شیطنتآمیز همیشگیاش را نشان داد. قبل از اینکه دست آرچر به صورت برادرش برسد، نورهای رنگارنگی در نزدیکیشان درخشید.
چشمان شون با هیجان برق زد.
- مثل اینکه رسیدیم~
آرچر نفسش را با عصبانیت بیرون داد و برادرش را رها کرد.
+ ...حیف شد.
شون کمی با استیصال تقلا کرد و بعد، محکم به زمین خورد. اخم کوچکی کرد و نالهی ساختگی از گلویش خارج شد.
- پیش همه انقدر وحشی هستی یا من به نسخهی خاصی ازت دسترسی دارم؟
+ من همه جا بینقصم، بچه جون.
در حالیکه چاقوی آرچر داخل جیب مخفیش پنهان میشد؛ برادرش با بیحوصلگی نفس بلندی بیرون داده و با پرشی سریع، روی پا ایستاد. نگاه دو شاهزاده دوباره به سمت چراغهای درخشان مغازهی روبهرو رفت. انواع شمشیرهای چوبی، عروسکهای مخملی و کالسکههای مینیمال، در پشت ویترین میدرخشیدند. این همان بزرگترین —و تنها— اسباببازی فروشی کل نیگروم بود!
شون با هیجان آشکاری لبهایش را باز کرد و دستانش را به هم مالید، آرچر اما چهرهی بیتفاوتی به خود گرفته بود. برادران با قدمهای شمرده به طرف در مغازه رفتند، از جلوی آن عبور کرده و بعد، وارد کوچهی تنگ و باریک کناری شدند.
چند متری بیشتر جلو نرفته بودند که صدای آزاردهندهای در فضا پیچید... چیزی شبیه به زمزمهی تَرَک خوردن یک ظرف کریستالی. لابد دیوارهی نامرئی که جادوگران برای پنهان کردن بازار سیاه ساخته بودند، برای عقب نگه داشتن دو کودک کافی نبود. آن حقهی قدیمی فقط در برابر هالههای قدرتمند غیرقابل نفوذ بود؛ نه نیرویی غیرقابل تصور.
چیزی نگذشت که دیوارهای ترک خوردهی کوچه مواج شدند، رنگها در هم آمیختند و آن باریکه، تبدیل به یک بازار بزرگ و غیرعادی شد. دست فروشان و مشتریان زیادی در حال رفت و آمد بودند که هیچکدام یک روح سیاهِ عادی به نظر نمیآمدند: چهرههای زخمی، خالکوبیهای درشت... به همراه نقص عضوهای فراوان.
نباید انتظار دیگری از مکان مورد علاقهی شون میرفت...
پسرک با نیش تمسخرآمیزی دست برادرش را گرفت و به طرف دست فروشی دوید. آرچر که از دقایقی پیش میبایست مشغول تمرین شمشیرزنی میبود، چهرهی آزردهای گرفته و مرتب زیر لب ناسزا میگفت. شون با نگاه بیحالتی به برادرش چشم دوخت.
- یکم دندون رو جیگر بذار؛ نمیمیری که!
آرچر که از خشم به جنون رسیده بود، زیر لب خندید... سپس نفس عمیقی کشید. شعلههای آتش پشت نگاهش زبانه میکشیدند.
+ باید به ازای وقتی که ازم میگیری چشماتو از کاسه در بیارم...
شون با بیخیالی پوزخندی زد و سرش را کمی کج کرد.
- هر کاری دوست داری بکن؛ البته... اگه میتونی~
با سر به مغازهای که در سایهی تاریکی پنهان شده بود، اشاره کرد. در تمام این بازار، هیچ ساختمانی به این اندازه وحشتناک و مرموز به نظر نمیرسید.
ولیعهد با بیحوصلگی چشمهایش را از این سو به آن سو برد. گوشهی لبش با دیدن منظرهی روبهرو بالا رفت: شیشههای شکسته، دیوار سیاه و تَرَک خورده، احشای گوشتی طویلی روی زمین و حشرات ریزی که گروهی از آن تغذیه میکردند. چه منظرهی دلپذیری~
آرچر با آرنج به بازوی برادرش زد و گوشهی لبش به پوزخندِ کوچک دنداننمایی بالا رفت.
+ فکر کنم باید با فروشنده سر چشمات دوئل کنم~
شون با تعجب به برادرش نگاه کرد. به نظر میرسید مشغول تصور کردن سناریوی آرچر باشد. چند ثانیه نگذشت که نیش فاتحانهای زد.
- امیدوارم فروشنده برنده شه!
آرچر سرش را کمی کج کرد. با ضربهی سریع و محکمی به پشت برادرش، او را به سمت ورودی هل داد.
+ منم امیدوارم تو خوابت شکستم رو ببینی~
شون تا چهارچوب در تلوتلو خورد؛ سپس با جهش کوتاه و کمی خم شدن به جلو، تعادلش را به دست آورد. همین که نگاهش به نگاه فروشنده گره خورد، لبخند دنداننمای بزرگی لبهایش را کشید.
- سلام «فرانک»~ تازگیا کسب و کار به راهه؟!
فرانک مشت بزرگش را روی پیشخوان کوبید. با اکوی صدا، تمام دیوارها به یک نسبت لرزیدند.
آرچر دست به کمر و با حالتی از خود راضی پا به مغازه گذاشت. پیش از اینکه چشمش به فروشنده بیفتد، تمام محیط را از نظر گذراند: شیشههایی با محلولهای رنگارنگ، گردنبندها و انگشتران طلسممانند، استخوانهای ریز و درشت وَ... گلهای وحشی!
چشم آرچر با دیدن گلبرگهای لطیف و صورتی رنگ درخشید. رضایتی آشکار در چهرهاش نشست.
+ نه بابا؛ یه چیز درست و حسابی هم تو این خراب شده پیدا میشه!
اما همین که نگاهش دوباره روی فروشنده افتاد، حالت صورتش خشکید: چشمانی کاملا سیاه و به تاریکی جهنم، قدی سه متری با هیکلی چاق و چندشآور. لبهایش به پوست گونهها بخیه خورده و تمام دندانهایش تا بناگوش دیده میشد.
چشمان آرچر با انزجار باریک شد.
+ یه دورگهی دیگه... عالیه.
شون اما با بازیگوشی چشمکی زد و با چند قدم کودکانه، روبهروی پیشخوان ایستاد. به راحتی روی آن پرید و جلوی هیولا نشست.
- فرانک کوچولو! میدونم موجود حال به هم زنی هستی؛ ولی تا وقتی آت و آشغالای خوبی داشته باشی مراحمت میشم~
نفس داغ فرانک موهای غبارآلود شون را تکان میداد. آرچر در حالیکه سرگرم شده بود، لنگه ابرویی بالا انداخت.
+ این گندهبک نمیفهمه چی میگی؟
شون از روی پیشخوان پایین پرید و چهرهی غمگینی به خود گرفت.
- بدبخت کر و لال ئه.
ولیعهد خندهای کرد و سرش را با تاسف تکان داد. چشمانش هنوز روی صورت کریه فرانک باقی مانده بود.
+ دورگهی روح سیاه و معکوس... فکر کنم فهمیدم چرا آلبیَنها مذهبین.
چیزی به ذهنش رسید و چهرهاش جدیتر شد. ولی نفس عمیقی کشید و نگاهش دوباره به سمت برادرش رفت.
+ خب؛ دنبال چی میگشتـ—...؟
چشمانش با دیدن شون که صورتش را به ویترینی چسبانده بود، گشاد شد. به آرامی پلکی زد تا مطمئن شود موقعیت ارزش مسخره کردنش را دارد یا نه.
+ شون...؟
- چیه...؟
+ چیکار میکنی؟
- سمها رو نگاه میکنم...
+ آره میبینم... آب از لب و لوچهت آویزون ئه.
شون با حرکت سریعی به سمت برادرش جهید. لحظهای روی یک پا بند نمیشد.
- اون مایع بنفش رنگ رو میبینی؟ میشه تمام مزارع نیگروم رو فقط با یه قطرهاش مسموم کرد! اون پودر قهوهای میتونه باعث بیماریهای ریوی کُشنده بشه! و اون مایع سبز هم برای تشریح موجودات به صورت زنده استفاده میشه!
انگشتش به هر نقطه به سرعت اشاره میکرد. شور و شوق دیوانهوار در وجودش میدوید. وقتی چشمش به شیشهی باریک گوشهی قفسه افتاد، چهرهاش تاریکتر از قبل شد.
- و اون محلول بیرنگ... میتونه هر موجودی رو از فرط خنده بکُشه!
آرچر که این رفتار برادرش برایش تازگی نداشت، با چشمان بیحالت و پوزخند خستهای به شیشهها زل زده بود. چند دقیقه گذشت تا شون که با اشتیاق خمیده بود، نفسی تازه کند.
+ ساکت شدن هم بلدی؟ چه عجیب.
- اینا شاهکارن، آرچر! تو این ظرافت رو درک نمیکنی!
+ آره، باشه باشه، تو راست میگی.
نگاه آرچر روی گلهای لطیف چرخید. طول مغازه را با چند قدم به خونسردی طی کرد تا اینکه روبهروی ویترین گلهای وحشی ایستاد. دستش با دقت بالا آمد و با ظرافت برگهای سرزنده را لمس کرد.
شون که از واکنش برادرش کنجکاو شده بود، با سرعت کنارش دوید.
- این چیه؟
آرچر لبخند کوچکی زد. نگاهش روی گل سفید رنگ ثابت مانده بود.
+ «لیلیوم هزار برگ».
- آها... کاملا متوجه شدم چیه.
+ خواص دارویی داره.
- دارویی... یه چیزی شبیهِ... خوردنِ دیوونگی مردم؟
ولیعهد زیرلب خندید. نگاه سردش روی برادرش برگشت.
+ خواص دارویی. ولی به جز اون...
سرش را کمی بالاتر گرفت. به نظر میرسید با افتخار اثری هنری را مشاهده میکند.
+ ...میتونه از گوشت و پوست هر موجودی تغذیه و رشد کنه.
چشمان شون با هیجان درخشید.
- چجور تغذیه کردنی؟! چطوری؟!
آرچر شانهای بالا انداخت.
+ اونو دیگه خودت باید ببینی.
شون میخواست بحث کند که زمین با صدای مهیبی لرزید. فروشنده به آنها زل زده بود...
- فرانک، یکم رو اعصابت کار کن!
• بذارینش سر جاش!
شون با شنیدن صدای خشن و دو رگهی وحشتناک فروشنده، خشکش زد. اخمهای آرچر در هم رفت.
+ مگه نگفتی ناشنوا ست؟!
- بود...
• از اینجا. گم شین. بیرون!
فرانک مشتهایش را بلند کرد و با چنان شدتی به پیشخوان کوبید که هزاران تکه شد.
شون و آرچر نگاه سریعی به هم انداختند؛ و بعد هر کدام به چندین شیشه، کیسه و گل دست انداخته و درون جیبشان فرو کردند. باید تا آخرین لحظه فرصت را غنیمت میشمردند.
فروشنده با خشم دستش را به سمت کودکان دراز کرد و در چشم به هم زدنی، چندین رشتهی سیاه و شلاقگونه از انگشتانش بیرون زدند. ریشههای زالومانند، بیمهابا به هر طرف برخورد میکردند و با قدرتی غیرقابل کنترل، دیوارها و قفسهها را در هم میکوبیدند.
با این وجود، شاهزادگان ذرهای وحشت نکردند. تنها چند پرش برای جاخالی دادن به انرژی مهیبِ روح معکوس کافی بود.
چشمهای آرچر روی جمجمهی غولپیکر داخل یک ویترین چرخید. علائم جادویی روی شیشه میرقصیدند. گوشهی لبش با پوزخندی بالا رفت و با چند جاخالی سریع و هدفمند، ریشهها را به طرف شیشه کشاند. رشته با شدت ویترین را در هم شکست و شاخِ بزرگ اسکلت را از جا کَند. فرصت مناسبی بود. ولیعهد از میان چند ریشه لغزید و استخوان را به سرعت به دست گرفت.
+ حالا بیا جلو.
فرانک محکم پا به زمین کوبید و چیزهای نامفهومی گفت. تمام توجهش از شون —که قفسهها را جستجو میکرد— روی شاخِ بلندی که آرچر در دست داشت، ثابت شد. چند قدم جلو آمد و با مشتهای بزرگش به کودک ده ساله حمله کرد. آرچر با ضربات تمیزی، زخمهای عمیقی روی رشتهها و بدن فروشنده انداخت. اما شکافها به سادگی بسته میشدند.
+ لعنتی... شون! اسباببازیت رو پیدا کردی یا نه؟!
چشمهای شون با تمرکز از روی شیشههای سموم عبور میکرد؛ تا اینکه بالاخره روی یک بلور سرخ رنگ ایستاد. گوشهی لبش با شیطنت بالا رفت.
- آره!
در حالیکه شون دو شیشهی دارو را داخل کیف کمری کوچکش جا میداد، آرچر با ضربهی محکمی گارد فرانک را باز کرد.
پس از آن، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد: ولیعهد با زدن لگد محکمی به سینهی فروشنده، او را عقب راند. روح معکوس با صدای بلندی به دیوار پشتش برخورد کرد.
شون شیشهی سرخرنگ و برادرش، شاخ را به هوا پرتاب کردند. شون روی قفسههای شکسته پرید. با لگد محکمی شاخ را مثل تیری شلیک کرد. تیر از بلور سمی گذشت و در کمتر از یک لحظه، سر فرانک را به دیوار میخ کرده بود.
دو برادر نفس نفس میزدند و با احتیاط به غول بیشاخ و دم، چشم دوخته بودند. رگهای سر و گردن روح معکوس به آرامی متورم شد. در چند ثانیه، گلهای آبیرنگ زیبایی از بدنش رشد کردند. چشمان آرچر با دیدن منظره درخشید.
+ شگفتانگیز ئه...
- بهت که گفته بودم!
ولی موقعیت بیش از این ادامه پیدا نکرد. دیوارها با لرزش شدیدی فرو میریختند. شاهزادگان به اطراف نگاه کرده و به سمت درِ پشتی مغازه دویدند. پیش از اینکه سقف کاملا خراب شود، از ساختمان خارج شده بودند.
آرچر با بیحوصلگی دست به کمر ایستاد و چشمهایش را دوباره روی ویرانهی پشت سرش چرخاند.
+ که گفتی قراره یه ماجراجویی علمی ساده باشه...
شون لباسهایش را تکاند و پوزخند بزرگی تحویل برادرش داد.
- نگفتم قراره ساده باشه~
آرچر نگاه معناداری کرد و شقیقههایش را مالید.
+ خیلی رو اعصابی...
اما گوشهی لبش کمی بالا رفت.
+ ...هرچند که خوش گذشت.
شون شانهای بالا انداخت و دستانش را داخل جیبهای شلوارش فرو کرد. چند قدم به سمت خرابه برداشت.
- اینکه خوشت اومده جالبه؛ چون...
یک دست را از جیب بیرون کشید و از روی شانه، به ویرانهی پشت سرش اشاره کرد.
- ...اون یارو سرِ یه چیز خاصی انقدر عصبی شده بود...
آرچر شانهای بالا انداخت و لبخند بیتفاوتی به برادرش زد.
+ چه فرقی میکنه که چش بوده؟ الان زیر الوار ئه. وقتشه ما هم برگردیم خونه.
شون احساس میکرد چیزی مشکوک است؛ ولی تمام طول مسیر فرصت داشت روی اعصاب برادرش راه برود. پس فقط سَری به تأیید تکان داد.
★ ★ ★
دو برادر در سکوتی سنگین کنار هم قدم برمیداشتند. همیشه هنگام برگشتن به خانه طولانیترین مسیر را انتخاب میکردند. قراردادی مشترک بود و نیازی به بحث کردن و چانه زدن نداشت.
پرتوهای سرخ رنگ خورشید، آسمان خاکستری را میشکافت. غروب خونین نیگروم منظرهای نبود که کسی مشتاق دیدنش باشد... با این وجود، همیشه آرامترین لحظات در دشت بیکران شمالی را رقم میزد.
دو شاهزاده با صبوری، از میان درختان و گیاهان رنگپریده عبور کردند... تا جایی که دیگر مسیری برای طی کردن نمانده بود. نور مستقیما رو به آنها میتابید، در حالیکه «پرتگاه ناامیدی»، در سکوت انتظارشان را میکشید.
چند قدمی که جلوتر رفتند، به آرامی روی چمنهای بیروح نشستند. پیش از اینکه احساس آرامش کنند، ولیعهد چیزی زیرلب زمزمه کرد.
+ چی توی اون مدارک خوندی که ارزش این دردسرها رو داشت...؟
با جدیت، نگاهش را روی افق ثابت نگه داشته بود.
گوشهی لب شون کمی بالا رفت و شانه بالا انداخت. با خونسردی لب از لب گشود.
- « شانزده، سه، شش.
پس از کِنجی، زمام فرمانروایی خاندان تنبریس به فرزندش، کایزن آبسیدر تنبریس، واگذار شد؛ فرمانروایی جوان، مغرور و آزمندِ قدرت، که با وجود خوی تند و جاهطلبی بیپایانش، اتحاد میان دو بُعدِ نیگروم و آلبیون را همچنان استوار نگاه داشته بود.
در همان ایام، شایعهای هراسانگیز در میان مردمان رواج یافت؛ پیشگوییای که فرجام نیگروم و خاندان شکوهمند تنبریس را چیزی جز زوال و نابودی نمیدانست.
گفتهاند کایزن، در پی یافتن صاحب آن پیشگویی، سراسر سرزمین را زیر پا نهاد تا سرانجام به ساحرهای دورهگرد رسید. آن جادوگر، تنها راه رهایی قلمرو را در بستن قراردادی شوم دانست؛ پیمانی که میتوانست قدرت و جنگاوری مردمان نیگریَن را برای همیشه حفظ کند.
اما آن قرارداد، بهایی هولناک طلب میکرد: واگذاری وجود تمامی نیگریَنها به گناهان کبیره.
و چنین بود که کایزن، قدرت در جنون را بر آزادگی در ضعف ترجیح داد و سرنوشت مردمان خویش را در ازای اقتدار، به تباهی فروخت.
از آن پس، قلبِ روحهای سپید، به سیاهی گرایید؛ و خاندان تنبریس و مردمان نیگروم، برای همیشه در نفرین ظلمت گرفتار شدند... »
اخم آرچر با انزجار، عمیقتر شد. پدربزرگشان واقعا یک احمق به تمام معنا بود. اعتماد به یک ساحره برای رسیدن به حقیقت؟! شگفتآور است.
نفس سنگینی بیرون داد و شقیقههایش را مالید. تمام این تباهی برای حفظ قدرتی که آنها را بیشتر گرفتار درد میکرد...
چشمهای آرچر دوباره روی شون لغزید. لبخند خستهای زده بود...
+ چیزی راجب از بین بردن این قرارداد کذایی خوندی؟
شون شانهای بالا انداخت. با خستگی خود را روی چمن رها کرد. بعد تمام این نقش بازی کردنها، انرژی برایش نمانده بود. چشمانش را از خطوط تیرهی ابرها گذراند.
- دربارهی از بین بردن چیزی نگفت... ولی قرارداد باید یه جایی توی اتاق پدر باشه.
+ از کجا انقدر مطمئنی؟
- از اونجا که امنیت فضای پادشاه از خزانهی سلطنتی هم بالاتر ئه.
آرچر نفس عمیقی کشید و در حالیکه به دو دستش تکیه میداد، سرش را به پشت خم کرد.
+ پدر خیلی غیرقابل پیشبینی ئه، شون.
- ولی وقتی چنین مُهرهای داشته باشه محتاطتر عمل میکنه، آرچر.
شون لبخند کوچکی زد و نگاه تاریکش را به برادرش دوخت.
پوزخند دنداننمایی روی لب ولیعهد نشست.
+ تو خیلی شبیه اون روباه پیری...
شون شانهای بالا انداخت و لبخند مصنوعی زد. شباهت او به پدرش غیرقابل انکار بود. و به نوعی... یک توهین محسوب میشد.
- تعریف در نظرش میگیرم.
با تاب دادن دستش، دوباره کنار برادر نشست. با آرامش ابرویی بالا برد.
- حالا قصد داری بگی چیا کش رفتی؟ فرانک قبلا اینطوری قاتی نکرده بود.
آرچر زیرلب خندید و دستش را درون جیبش فرو برد.
+ ول کن نیستی، نه؟ به هر حال همینجا قرار بود نشونت بدم...
وقتی مشتش را جلوی برادرش باز کرد، ده دانهی ریز و سفیدرنگ در آن دیده شد.
شون با کنجکاوی نزدیکتر آمد.
- اینا چیَن؟
+ «اَفرای خاموش».
- به چه دردی میخورن؟
+ وقتی دهتاشون رو توی یه نقطهی مشخص بکاری، بعد از بیست سال به هم میپیچن و تبدیل به درختی میشن که ریشهاش سموم زمین رو جذب میکنه.
چیزی مثل برق از پشت نگاه شون گذشت و با شوق، بشکنی زد.
- فکر کنم فهمیدم چی رو میگی! همون درختی که بعد از بیست سال شکوفههای بنفش میزنه و میوهاش هر زخمی رو درمان میکنه! توی یه کتابی راجبش خونده بودم...
آرچر ابرویی بالا انداخت و به آرامی زیر لب خندید.
+ تو راجب گیاها هم کتاب میخوندی و من خبر نداشتم؟ شکوفههاش بنفش نیست؛ قرمزه.
شون اخم کوچکی کرد.
- مطمئنم بنفش ئه!
+ قطعا قرمزه.
- بنفش!
+ قرمز.
شون اخم غلیظتری کرد. چشمش را به چشمان سرخ برادرش دوخت و با انگشتی به دانهها اشاره کرد.
- پس بیا شرط ببندیم! بیست سال دیگه هر دومون میایم اینجا. هر کی باخت باید یه ماه کامل نوکر اون یکی بشه!
آرچر نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. انگشتانش را دور دانهها حلقه کرد و دست کوچکتر برادرش را در دست کشید.
+ قبوله داداش کوچولو~ بیست سال برای بیگاری کشیدن ازت زمان خیلی کوتاهی ئه!
نیشخند مکاری بر لبهای شون نشست.
بیست سال صبر برای کم کردن روی برادرش؟! به اندازهی کافی قانعکننده بود.
دو برادر با تمرکز خاک را کنار زده و دانهها را در حفرهی کوچک قرار دادند. حفرهای که به جز دانههای سفید، رازها و پیمانهایشان را هم در خود دفن کرد...
— — — — —
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ افرای خاموش ›› قسمت چهارم "ناگفتههای «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ
این هم پارت جدید~🌚
(که به شدت طولانی شد؛ خودمم موقع نوشتنش له شدم.👽)
[ اینم اضافه کنم که اسامی، گیاهان، موجودات و همه چیز در این داستان فانتزی ئه و خلاصه که... توی گوگل سرچش نکنین؛ حاصل مغز بیمار نویسنده ست.😔👌🏻 ]
امیدوارم این بخش از داستان هم دوست داشته باشین~🌱
نظراتتان ما را در بهبود کیفیت هر داستان یاری مینماید~😔✨
اگه ناشناس حرفی داشتین...
اگه با پیوی راحت بودین:
@Nobody_one
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ افرای خاموش ›› قسمت چهارم "ناگفتههای «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ
فک کنم بعد خوندن این قسمت، این عکسا رو بهتر درک کنین...😔👌🏻
— — — — —
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
این هم پارت جدید~🌚 (که به شدت طولانی شد؛ خودمم موقع نوشتنش له شدم.👽) [ اینم اضافه کنم که اسامی، گیاه
|\ /|
( • - •)?
— — —
مثل همیشه عالی و جاذاب
— — —
خوشحالم دوست داشتین~🌱✨
— — — — —
#Your_Massage | #پیام_شما
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
این هم پارت جدید~🌚 (که به شدت طولانی شد؛ خودمم موقع نوشتنش له شدم.👽) [ اینم اضافه کنم که اسامی، گیاه
|\ /|
( • - •)?
— — —
https://eitaa.com/Mis0Nyc/1982
"یا" جزو گزینه ها حساب نمیشد نه؟👽😂
— — —
اگه بود انتخابش کرده بودم!👽
فقط گذاشت واسه امتحانام بخونم، جنابِ....... محترمِ باشخصیتِ باشعور.😔
— — — — —
#Your_Massage | #پیام_شما
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
این هم پارت جدید~🌚 (که به شدت طولانی شد؛ خودمم موقع نوشتنش له شدم.👽) [ اینم اضافه کنم که اسامی، گیاه
|\ /|
( • - •)?
— — —
تا حالا هیچی از داستانت نخوندم ، از کجا شروع کنم ؟
— — —
- یا میتونید از دوگانهی «بازگشت» و «آرامش» شروع کنین؛ که البته جزو داستان اصلی نیستن، ولی کمی زودتر با دوتا از کاراکترها آشنا میشین.
- یا از سری «ناگفتههای فرزندان تاریکی» شروع کنین که داستان اصلی هم هست و ادامه بدین. از اول هر بخش میتونید جابهجا بشین بین پارتهای قبل و بعد.🤝🏻
[ و یه نکته هم هست که... قراره توی داستان اصلی، سری داستانهای دیگهای هم از دید کاراکترهای دیگه داشته باشیم. اونا هم به پیشزمینهی «ناگفتههای فرزندان تاریکی» نیاز دارن... ترتیب دنبال کردن داستانها با #Story میتونه دقیقتر باشه.🤝🏻]
— — — — —
#Your_Massage | #پیام_شما