eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
31 دنبال‌کننده
476 عکس
162 ویدیو
4 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
آهنگای Living Tombstone رو که گوش میدم دلم می‌خواد FNaF بازی کنم...🚶🏻 و نه تنها بازی کنم؛ بلکه اینجا رو از گیم‌پلی و داستانش پر کنم و هی راجبش چرت و پرت بگم...😔 ولی حال ندارم؛ پس کنکل ئه.
هدایت شده از آتلانتیسِ‌گمشده
لبخند می‌زدم؛ می‌خندیدم؛ واقعی بود... اما چرا آن لبخند، آن خنده، انقدر زود محو می‌شد؟ این احساس ترس بود؟ از چه؟ از فاصله‌ای که شاید فقط من بودم که حس می‌کردم؟ نمی‌خواستم به جواب برسم. شاید از جواب هم می‌ترسیدم. بگذار همینطور بماند... وانمود می‌کنم که واقعا چیزی نبوده و نیست. هنوز برای مقابله با آن [حتی غرق شدن در فکرش]، شجاع نیستم...
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکوتی پس از یادآوری گذشته که با نگریستن به یک "بازتاب" و خیره شدن به تغییری که در این سال های پس از مرگت داشته ای، به آن دست می یابی:
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا خسته بود. روی کاناپه ولو شد و به سقف نگاه کرد.‌ یک دقیقه.. دو دقیقه.. سه دقیقه.. ناگهان نشست. +چه وضعشه؟ حتی نمیتونم بگم خودم موندم و خودم! صدای جیرجیرک اتاق رو پر کرد. +عاااا.. خب خونه اینقدر خالیه که حتی توی روز هم صدای اون بچه سوسکا میاد! تا جایی که حنجره اش جواب میداد، از اعماق وجود فریاد کشید: خسته شدمممم.. هیچکس زبون منو نمی‌فهمهه! هی توضیح میدم و هی نتیجه ای ندارهه! خب پس وقتی به خاطرش کاری نمیتونی بکنی و فقط همه چیز بدتر میشه چراا هنوزم میخوای توضیحاتم رو بشنویی؟ وقتی ازم میخوای بهت توضیح بدم دیگه دست خودم نیستت.. اونوقت ازت انتظار دارمم.. خب چیکار کنم؟ این داره مدام تکرار میشه! من عصبانی و دلخور میشم و ماریوس و آنجلوس تاوان میدن! ما طاقت دیدن اثرات عملمون رو ندارییمممم! بلند تر از قبل فریاد کشید: میشنویییی؟ ندارییمممممم...! در همان حالت خشکش زد. آنجلوس، شبیه برق گرفته ها در چهارچوب در ایستاده بود. +اوپس... آنجلا از خجالت سرخ شد. +شرمنده داداش... -نفس عمیق بکش آنجلا! ما فقط توی اتاقمونیم. هنوز گوش هامون میشنون...
حس می‌کنم یه چیزی یادم رفته؛ ولی نمی‌دونم چی...... فعلا که شب بخیر؛ خوابای خوش ببینید~😔✨
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
چند ماه پیش، در یک بعد از ظهر آرام در واتیکان، شارتِران تصادفا کامِرلنگو را دید که راه می‌رفت. کامِرلنگو گویا یادش بود که شارتِران همان گارد جدید است و از او خواست که در این پیاده روی همراهی‌اش کند. صحبت خاصی نکردند و همین هم باعث شد که شارتِران بلافاصله احساس کند جای خوبی آمده و راحت تر شد. شارتِران گفت: پدرمقدس؟ اجازه هست یک سوال عجیب از شما بپرسم؟ کامِرلنگو لبخند زد: به این شرط که بپذیری شاید من هم جواب عجیب بدم. شارتِران خندید: از همه‌ی کشیش هایی که تا به الان دیده‌ام این سوال رو پرسیدم ولی هنوز درک نمی‌کنم. کامِرلنگو پرسید: چه چیزی ذهنت رو اذیت می‌کنه؟ قدم های کوتاه و سریع برمی‌داشت و قبایش در همان حال به چمن می‌خورد. شارتِران با خود گفت: انگار حتی کفش های مشکی و پاشنه تختش هم مناسب حال اوست، انگار انعکاسی از عصاره ی وجودش است؛ مدرن اما فروتن. نفس عمیقی کشید و گفت: هیچ وقت جمع صفات قادر و مهربان رو در خداوند درک نکردم. کامِرلنگو لبخند زد: زیاد کتاب مقدس می‌خونی؟ -سعی میکنم زیاد بخونم. +گیج شدی چون کتاب مقدس خدا رو هم قادر به تصویر می‌کشه و هم مهربان... -دقیقا! +هم قادر و هم مهربان صرفا به این معناست که خداوند قادر متعاله و رحیم هم هست. -متوجه مفهوم هستم اما... اینطور به نظر میرسه که انگار تناقض دارند. +بله، تناقض هم در درد چشم میاد؛ گرسنگی انسان، جنگ، مریضی و... مطمئن بود که کامِرلنگو منظورش را بهتر از دیگران می‌فهمد: درسته اما اتفاقات بد همیشه توی دنیا رخ میده. مصیبت های انسان انگار اثباتیه از اینکه خدا نمی‌تونه هم قادر باشه ‌و‌ هم مهربان. اگه مارو دوست داره و قدرت هم داره که وضعیت مون رو تغییر بده، از درد و رنج ما جلوگیری می‌کرد، نه؟ کامِرلنگو اخم کرد: واقعا جلو گیری می‌کرد؟ شارتِران معذب شد؛ آیا پایش را از گلیمش دراز تر کرده بود؟ آیا این سوال از آن سوال هایی بود که خوب نیست آدم بپرسد؟ با لکنت پرسید: خب.. اگه خدا مارو دوست داره و می‌تونه از ما محافظت کنه، باید این کارو بکنه. یا قادر و بی اعتناست یا مهربان و ناتوانه؟ +فرزند داری ستوان؟ صورت شارتِران گل انداخت: خیر سینیوره! +فرض کن یک پسر هفت هشت ساله داشتی... دوستش می‌داشتی؟ -قطعا! +آیا هر کاری از دستت بر می‌اومد انجام نمی‌دادی تا مانع درد و رنجش بشی؟ -قطعا! +اجازه می‌دادی دوچرخه سواری بکنه؟ شارتِران لحظه‌ای مردد شد. کامِرلنگو گاهی انگار نه انگار که روحانی بود و زیادی مثال هایش به روز و جوان پسند بود. گفت: بله خب... قطعا بهش اجازه می‌دادم دوچرخه سواری کنه ولی بهش می‌گفتم که مراقب خودش باشه. +یعنی در مقام پدر فرزند بهش نصیحت‌های ساده و خوبی می‌کردی و بعد اجازه می‌دادی کار خودش رو بکنه و اشتباهاتی مرتکب بشه؟ -اگه منظورتون اینه که دنبالش راه نمی‌افتادم و ناز پرورده نمی‌کردمش، بله. +ولی اگه می‌افتاد و زانوش زخم می‌شد چی؟ -یاد می‌گرفت محتاط تر باشه. کامِرلنگو لبخند زد: یعنی هرچند قدرت دخالت داری و میتونی مانع رنج پسرت باشی، تصمیم می‌گیری عشقت رو به صورت دیگه‌ای نشون بدی، بهش اجازه میدی خودش درس بگیره. -مسلما درد و رنج بخشی از بزرگ شدنه. ما ها هم همینطوری یاد می‌گیریم! کامِرلنگو سری به تایید تکان داد و گفت: مسلما. :‌ فرشتگان و شیاطین اثر دَن بِراون
https://eitaa.com/green_yuu/4208 بیا خوشبین باشیم؛ همه وفاداریم.😔🤌🏻 با آرزوی موفقیت برای شما~🌚🌱
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
۱. الان وقتش هست که وفاق رو بشکنیم. چجوری وفاق شکنی کنیم؟
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
۳.دست هایی پشت پرده اند که می‌خوان مجلس برگزار نشه!
https://eitaa.com/Shion_S/688 نمی‌دونم... ولی یه جورایی از دید آنجلا دیدمش. وقتی می‌خوای کمک کنی؛ ولی چون روش‌هات برای بقیه قابل قبول نیست، مدام خودت و بقیه سرکوبت کنن... چیزایی که می‌خوای رو نادیده بگیری و اجازه ندن بهشون دسترسی داشته باشی؛ و اسمش رو بذارن «این برای هممون بهتره»... و حتی نتونی راحت احساساتت رو ابراز کنی؛ چون بقیه فکر می‌کنن مایه‌ی دردسر ئه. (: