هدایت شده از "Letters to Mari"
ماریوس قلم رو از کاغذ برداشت. کی اینو کشیده بود؟ اصلا یادش نمیومد..
اما خاطرات اون روز هنوزم جلوی چشمش بود. رزاموند، با تاجی از گل های رز..
خودش تیغ های گل ها رو جدا کرده بود تا بچه ها ازش تاج درست کنن..
تولد رز بود و بچه ها میخواستن برای مامانشون سنگ تموم بذارن.. موفق هم شدن.. دختر تابستان اون روز خوشحال ترین بود.. چه خاطره ی خوبی...
بهت زده انگشتاش رو زیر چشمش کشید. گریه کرده بود..؟ کی؟ چطور اصلا متوجه نشده بود.. البته حق داشت.. بعد از این همه مدت، خیلی دلش براشون تنگ شده بود..
#Marius
هدایت شده از "Letters to Mari"
این بار قلم رو برداشت و تصور کرد همینجاست.. روی صندلی کنارش نشسته و سرش روی میزه.. احتمالا خوابش برده..
همیشه همین اتفاق میفتاد.. شبا وقتی که از سر کار برمیگشت، اول میومد تا باهم درس بخونن.. همیشه دلش میخواست ماریوس هم بتونه درسش رو ادامه بده.. دوست داشت بتونن باهم برن دانشگاه..
صدای گریه ی بچه ها رو که شنید، چشماش از تعجب گرد شد. دیگه توی خونه ی پدریش نبود. رز، کنارش روی میز خواب بود و به نظر میرسید بچه ها بیدار شدن..
سراسیمه بلند شد و آهسته در اتاق رو بست. بچه ها رو بغل کرد و به آشپزخونه رفت. شیشه ها رو برداشت و شیرشون رو آماده کرد..
کمی بعد، همه خوابیده بودن و ماریوس تنها بیدار بود.. لبخندی زد.
«کاش هیچ وقت این خوشی ها تموم نشن.. زندگی پر از بالا و پایین هاست.. هیچ وقت قرار نیست دست از سرمون برداره.. یه روز شادیم و یه روز غمگین.. اما من به زندگیم افتخار میکنم، چون قلبم اسودست.. آسوده از اینکه میتونم لبخند بزنم و احساس کنم که چی اطرافم میگذره.. برای زنده بودن همین دو رکن کافیه..»
#Marius
هدایت شده از آتلانتیسِگمشده
از افکار بهمریختهی ذهنش سخن گفت؛
اما به همان بهمریختگی.
جملهبندی و مرتبسازی افکارش کار سختی بود... در نتیجه، به همان بهمریختگی در ذهنش تعریف کرد.
به جای اینکه کسی حتی یکی از جملاتش را بشنود یا به او دلداری دهد، گفتند:
"چقدر مزخرف میبافی!"
پس سکوت کرد.
ساکت بود؛ ساکتتر شد.
سکوتش شد پناهش.
اما وقتی آن صدا در ذهنش شروع به زهر ریختن میکرد، سکوتش دیگر "پناه" نبود.
میشد "دادگاه قضاوت" او.
و او... فقط یک متهم بیگناه بود که در دادگاه قضاوت خویش، گناهکارترین فرد آنجا بود.
#Note
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا؟ چرا؟ چرا بعد از این همه جست و جو هنوز نمیتوانم آن را پیدا کنم؟
آیا تمامی اینها یک دروغ بود؟ من تمامی این کار ها را برای هیچ و پوچ انجام دادهام؟
آه خورشید عزیز من..الان چه طور؟ من الان باید چه کار کنم، خورشید من؟
#Game: Bloodborne
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا خونسرد سر تکون داد: «خب... پس میگی الان نباید این حرف رو بزنم چون حساب نشدست و حرف نسنجیده محسوب میشه؟».
آنجلوس سرشو به نشونه تایید تکون داد: «دقیقا!».
«خب... پس تو میگی که حرفمو نزنم..»
زد زیر خنده. خندید و بیشتر خندید. خواست حرفی بزنه که آنجلوس با یه شیرجه جلوی دهنش رو گرفت: «هیسس.. آنجلا دختر خوبیه، حرف بد نمیزنه. هیس.. اروممممم...»
آروم شد و سرشو به نشونه تایید تکون داد.
«پس حرف بد نمیزنی.. با سه شماره دستم رو برمیدارم.. یک.. دو.. سه..»
آنجلوس دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و آروم آروم عقب رفت. آنجلا پاشو محکم روی زمین کوبید و نشست: «حرفت منطقی نیست! قهر که نمیتونم بکنم! جیغ هم نباید بزنم بچه خوابه! بد رفتاری و حرف بد هم که ممنوعه! پس تو بگو من الان چیکار کنمممم که اصلا به حرفم گوش نمیدی!»
«خودت میدونی آنجلا. چنین رفتاری مثل این میمونه که چاقو رو از زخم بیرون بکشی و دوباره باهاش خودت رو زخمی کنی. غیر عقلانی، دردناک، خطرناک و اشتباه!».
#Angela
#Angelus