هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا خونسرد سر تکون داد: «خب... پس میگی الان نباید این حرف رو بزنم چون حساب نشدست و حرف نسنجیده محسوب میشه؟».
آنجلوس سرشو به نشونه تایید تکون داد: «دقیقا!».
«خب... پس تو میگی که حرفمو نزنم..»
زد زیر خنده. خندید و بیشتر خندید. خواست حرفی بزنه که آنجلوس با یه شیرجه جلوی دهنش رو گرفت: «هیسس.. آنجلا دختر خوبیه، حرف بد نمیزنه. هیس.. اروممممم...»
آروم شد و سرشو به نشونه تایید تکون داد.
«پس حرف بد نمیزنی.. با سه شماره دستم رو برمیدارم.. یک.. دو.. سه..»
آنجلوس دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و آروم آروم عقب رفت. آنجلا پاشو محکم روی زمین کوبید و نشست: «حرفت منطقی نیست! قهر که نمیتونم بکنم! جیغ هم نباید بزنم بچه خوابه! بد رفتاری و حرف بد هم که ممنوعه! پس تو بگو من الان چیکار کنمممم که اصلا به حرفم گوش نمیدی!»
«خودت میدونی آنجلا. چنین رفتاری مثل این میمونه که چاقو رو از زخم بیرون بکشی و دوباره باهاش خودت رو زخمی کنی. غیر عقلانی، دردناک، خطرناک و اشتباه!».
#Angela
#Angelus
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلوس سرش رو به پشت صندلی تکیه میده. چشماشو میبنده: «من دیگه نمیدونم. هرکاری میخوای بکن آنجلا.. فقط آتیشمون نزن.»
ماریوس که تبدیل به یک پسر بچه ی حدودا چهار پنج ساله شده، گیج نگاهش رو بینشون میچرخونه. آنجلا شونه رو نمایشی دور انگشتاش میچرخونه: «نگران نباش داداش! از اول باید ریش و قیچی رو میدادی دست خودم!»
میخنده و موهای ماریوس رو آروم آروم شونه میکنه: «چه آقا پسر خوبی داریم اینحا~ چه پسر کوچولوی مهربونی~»
آنجلوس نفس عمیقی میکشه. نیم نگاهی میندازه و به سمت اتاقش میره. زمزمه ی «امیدوارم همه چیز سالم بمونه» اش اینقدر آرومه که حتی خودش هم به سختی میشنوه.. اما ما هممون امیدواریم که همه چیز ختم به خیر خواهد شد..
#Angelus
#Angela
#Marius
هدایت شده از آتلانتیسِگمشده
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
:)✨
پ.ن: فقط یه ناروتو فن ویدئو رو عمیقا درک میکنه🤧
#Anime
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۰۰:
-هونگ دوجین!!!
با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد.
دوجین، آرام مکث کرد. بیخیال از راهرو گذشت، و وارد کلاس شد.
-چطوری؟
پسر قد بلند، با پوزخند دستش را دور گردن او گذاشت و خندید. دوجین، بدون هیچ حرفی ساکت ماند و کتابش را ورق زد.
پسر با شیطنت، آرام پاکت شیر را در دستش فشرد و شیر را روی کتابش پاشید.
-جواب منو نمیدی؟
لبخندش کمرنگ شد. ناگهان یقه ی دوجین را گرفت و محکم او را بلند کرد و به کمد ها کوباند. بچه های دیگر با این سر و صدا ترسیدند و به عقب رفتند.
-توی عوضی! به من نگاه کن!
دوجین، آرام به او نگاه کرد.
-آشغال!
و مشتی به صورتش زد.
اما دوجین، هیچ کاری نمیکرد. او پی در پی میزد، اما دوجین، حتی واکنشی به مشت ها نمیداد. بچه ها با استرس در راهرو دویدند تا معاون را خبر کنند.
-تو... خر نفهم!!
به آرامی خون از بینی اش چکید و فکش زخمی شد. اما هنوز هم، هیچ واکنشی نشان نمیداد. همانطور بی حرکت ماند، تا پسرک او را مانند کیسه بوکس، مشت بزند.
« هان سونگمین، همکلاسی من. اون یه قلدر تمام عیاره، اما اهدافش رو خوب میشناسه. برای سال سومی، پارک چونگجین کار میکنه. پارک چونگجین، هیولای بی نقص و خونسردی که مثل زالو، آروم آروم خونت رو تغذیه میکنه. مدرسه ی ما، دبیرستان هاریم در ظاهر کاملا بی نقصه. کمیته ی خشونت همیشه تشکیل میشه، همه چیز سر جاشه؛ اما همزمان، قلدری هم هست.الان، قلدری ها پیش پا افتادهست، در حد دهه های قبل نیست.چون قبلا تحقیقات زیاد نبود، توجه کمتری میشد و کمیته مبارزه با خشونت
زیاد پررنگ نبود، اما همیشه کسایی هستن که قانون رو دور میزنن. کسایی که میتونن با پول، هر کاری بکنن، مثل پارک چونگجین؛ اون مثل رییس یه گنگ هست.
قلدری، اخاذی، خرید و فروش مواد، تقلب، انگار در ازای کمک به بچه ها برای پوشوندن گند هاشون، پول قرض میده. دزدی، شایعه، هر چیزی... این پسر، دستیار و نوچه های زیادی داره. توی هر کلاسی هست. و برای جلب نظرش هر کاری میکنن، تا بتونن توی اکیپش باشن. »
آرام کنار شیر آب حیاط ایستاد. بچه ها مشغول بازی بودند و معلم ورزش به آنها میگفت چه کاری بکنند. خون از دهانش بیرون ریخت و خون را پاک کرد. با دست خیسش موهایش را بالا داد و نفسی تازه کرد. صورتش درد میکرد، اگر معاون نرسیده بود، سونگمین مجبور به تعلیق میشد. البته که دوجین بود که گفت هیچ شکایتی ندارد، تا قضیه فیصله پیدا کند. مدرسه هم خواهان جلب نظر دوجین بود تا کمیته تشکیل نشود.
-هی پسر...
دوجین آرام سرش را پایین برد و به معلم نگاه کرد. همان لباس ورزشی آبی رنگ را بر تن داشت. همسن پدرش بود.
-آقای کیم.
معلم روی جایگاه تماشاچی ها نشست و به دوجین اشاره کرد تا بنشیند. آرام کیسه یخ را از جیبش بیرون آورد و گفت: بذار روی زخمت.
دوجین آرام کیسه را گرفت و تشکر کرد. کیسه را روی صورتش گذاشت و در سکوت، به فکر فرو رفت.
-هونگ دوجین درسته؟
-بله آقا.
-من همیشه میبینمت، همیشه هم زخمی و کبودی. از دفتر سوال کردم که چرا هیچ کاری برات نمیکنن، فهمیدم خودت نمیخوای...
و نفس عمیقی کشید و تکیه داد: حس میکنم خودت داری لجبازی میکنی.
دوجین، با چشمانی بیروح به بچه ها که بازی میکردند نگاه کرد.
-من سالهاست معلمم. و میدونم چه کسی واقعا ضعیفه، و چه کسی وانمود میکنه که ضعیفه...
دوجین آرام کیسه را در دستش فشرد.
-چرا میذاری بزننت؟ وقتی میتونی از خودت دفاع کنی.
دوجین سکوت کرد. آقای کیم به او نگاه کرد. گویا تمایلی به جواب دادن نداشت. آرام لبخندی زد و گفت: به هر حال، ضعیف واقعی بهتر از قوی پنهانه.
و ایستاد. آرام دستش را در جیبش گذاشت و گفت: برات آرزوی موفقیت میکنم.
و با لبخند برگشت، ناگهان داد زد: هی خربزه ها!!! توپو اینطوری شوت نکنین!!!
و به سمتشان دوید.
دوجین آرام کیسه را فشرد و روی صورتش نگه داشت.
« قول... قولی دادم که نمیتونم بشکنم، و بابتش، احساس گناه میکنم. آقای معلم »