eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
35 دنبال‌کننده
613 عکس
205 ویدیو
7 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۳: بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش در جایگاه گذاشته بود، عود را روشن کرده، عکس مادرش را قاب گرفته بود؛ و لباس مشکی‌اش را پوشیده بود. غذایی که خریده بود همانطور سرد مانده بود. هیچکس، نیامد. هیچ مهمان یا آشنایی نبود. بی اختیار اشکی از چشمش چکید و پلک زد. تا اینکه صدای پایی شنید. آرام سرش را بلند کرد. نگاهش سرد شد. کسی که بیشتر از هرکسی، از حضورش متنفر بود. پدرش، آرام جلو رفت. به عکس همسرش نگاه کرد. عکس متعلق به زمانی بود که هنوز بیمار نشده بود. حالش خوب بود و لبخند زیبایی بر لب داشت. آرام سرش را خم کرد و احترام گذاشت. به دوجین نگاه کرد. غروب شده بود و اتاق رو به تاریکی می‌رفت. صدای نم نم باران شنیده می‌شد. پدرش، روی زمین، کنار میز نشست و نوشیدنی‌ را در لیوان ریخت. دوجین، به او خیره ماند. با صدایی که رمغی در آن نبود، گفت: اگه می‌تونستم، زمان رو به عقب بر می‌گردوندم، تا هیچوقت به دنیا نمیومدم و تورو ملاقات نمی‌کردم. -انقدر از من متنفری؟ پدرش با مکث، بطری نوشیدنی را نگه داشت و به دوجین نگاه کرد. دوجین با پوزخند، آرام گفت: تو هیچی جز درد برام نذاشتی. اگه می‌تونستم از آشنایی تو و مامان جلوگیری کنم، درنگ نمی‌کردم. « بدترین روز عمرم، به بدترین شکل ممکن گذشت. هیچکس، به ملاقات یادبود مادرم نیومد. به جز شخصی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم... اون تنها اومد، غذا خورد، احترام گذاشت و رفت. حالا چی، هونگ دوجین؟ حالا... باید چیکار کنی؟ »
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
آرام روی مبل خانه نشست. همه جا غرق سکوت بود و هیچکس، دیگر نبود. خانه‌ای که یک روز به همراه مادر و برادرش پر از خنده و شادی بود، حال اینگونه در سکوت فرو رفته بود. آرام روی مبل دراز کشید و کاغذ را روی میز پرت کرد. وکیل پدرش به ملاقاتش آمده بود. گفته بود باید به خانه ی اصلی خودش برگردد. « این دستور پدرتونه. این خونه دیگه صاحبی نداره و باید تخلیه بشه. لطفاً امضا کنید، تا رضایت خودتون رو نشون بدید... » -حالا... از خانواده ی سه نفره ی ما، فقط یک نفر باقی مونده... آرام به یک قاب عکس قدیمی نگاه کرد. روزی که پیک نیک رفته بودند. قاب را روی میز گذاشت، کاغذ امضا را در سطل زباله انداخت و از خانه خارج شد. کوله پشتی اش را سفت گرفت، یونیفرم‌اش تمیز و مرتب بود. موهایش شانه زده، و کراوات را با دقت بسته بود. تگ اسمش را کاملا صاف به جیبش چسبانده بود. صبح زود بود. هوا سرد بود و باران نم نم می‌بارید و با هر نفسش، بخار از دهانش خارج می‌شد. دوست داشت زود به مدرسه برسد. تا همیشه، باعث افتخار مادرش باشد. روزی کاملا عادی و بدون سر و صدا... -بیا خوشگله. آرام ایستاد. باران تند تر شد. به انتهای کوچه نگاه کرد. جیسونگ با دوستانش، دختری که تنها و ترسیده بود را اذیت می‌کردند. جیسونگ با خنده به دختر نگاه می‌کرد و با دیدن ترس و لرز دختر، بیشتر او را مسخره می‌کرد. « متاسفم مامان. پسرت، دیگه نمیتونه قولش رو نگه داره... » جیسونگ در میان خندیدنش، صدای دویدنی شنید. برگشت. ناگهان مشت محکمی به دهانش برخورد کرد و روی زمین افتاد. همه با ترس به دوجین نگاه کردند. دوجین، به آنها نگاه کرد. به دختر اشاره کرد و دختر سریعا دوید و از پشت سر دوجین فرار کرد. باران به سرعت می‌بارید. دوجین به سرعت سمتشان حمله ور شد. یکی یکی با آنها درگیر شد و با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند، در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. محکم جیسونگ را گرفت و از روی زمین بلند کرد و به زمین نشاند. با پایش به زانوی پسر دیگری زد و همانطور بی امان ادامه داد. درست در همان ساعت، در همان ماه و روز، در همان کوچه، در سال ۱۹۹۵،زیر باران شدیدی که می‌بارید، پسری ۱۷ ساله در زیر باران با گروهی از دانش آموزان درگیر شده بود. سوییشرت قرمز رنگی بر تن داشت. با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند. در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. دوجین، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد. پسر، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد. و هر دو، در زمانی مشابه شروع به حمله کردند. با حرکاتی مشابه یورش بردند، همزمان ضربه خوردند، به عقب رفتند، اما تسلیم نشدند و به جنگیدن ادامه دادند. دوجین با خشم یکی یکی آنها را به زمین می‌انداخت. ناگهان چوب درشتی که جیسونگ به دست داشت، با شدت از پشت سر به گردنش برخورد کرد و شکست. پسر ۱۷ ساله، با برخورد چوب درشتی به گردنش، با درد ایستاد. آرام دستی به گردنش کشید، و خون را دید. دوجین با سرگیجه به اطرافش نگاه کرد. گویا سرش معلق شده بود، با نفس نفس، پاهایش شل شدند و بی اختیار روی زمین افتاد. پسر نیز با درد روی زمین افتاد. باران به شدت می‌بارید و خونی که از سرشان روانه می‌شد، در آب باران مخلوط شد. هر دو به آسمان ابری نگاه کردند. دوجین به آرامی پلک زد و با سرفه، چشمانش بسته شد. -هونگ دوجین!! با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد. دوجین، گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد. در راهروی مدرسه بود، اما گویا احساسش فرق داشت. حس و حالش، بچه ها، حتی خود مدرسه... می‌دانست راهروی مدرسه ی خودش است. « اینجا... من زیر بارون بودم. اینجا کجاست؟ » ناگهان پسری با سویشرت قرمز و صورتی بخیه خورده از میان جمعیت دوید. با خنده و شیطنت همه را کنار زد و به شانه ی دوجین برخورد کرد و سریع‌تر فرار کرد. دوجین به او نگاه کرد. -هی وایسا بچه! معاون با فریاد به سمتش دوید. -هونگ ایل! وایسا! دوجین، مکثی کرد. گیج و مبهوت، آرام به پسری که در مقابلش می‌دوید و از پله ها پایین می‌رفت نگاه کرد. با تردید، زیر لب گفت: هونگ ایل؟
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
۳: بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش د
هونگ ایل......؟👀 یعنی الان... بیهوش شده و داره رویا می‌بینه؟؟ میگم... پارت بعدی رو می‌ذاری...؟؟👈🏻👉🏻 موندن تو خماریش*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۴: با گیجی، در میان سر و صدای دانش آموزان، به ساعتش نگاه کرد؛ ساعتش کار می‌کرد. اصلا درک نمی‌کرد چه اتفاقی رخ داده است. با عجله از میان جمعیت عبور کرد و به بیرون دوید. با نفس نفس ایستاد و به اطراف نگاه انداخت. گیج و سرگردان از خیابان ها گذر کرد. کوچه ها کاملا متفاوت بود؛ و دستفروش ها همه جا حضور داشتند. تابلوی رستوران ها نئونی بود و مردم با لباس ها و مدل موهای قدیمی در حال گذر بودند. با گیجی تلفنش را از جیبش بیرون آورد. متعجب به تلفن نگاه کرد. تلفن کهنه ی مشکی رنگ نوکیا، با برچسب پشتش: « هونگ دوجین » گویا سرش گیج می‌رفت، حالت تهوع داشت و هوای شرجی باعث شده بود عرق کند. ماشین ها در سر و صدا عبور میکردند. به ماشین ها نگاه کرد، ماشین های کلاسیک، مردمان با لباس های کلاسیک و خاص... گویا در یک فیلم قدیمی حضور داشت. همه چیز، متفاوت بود. تمام شهر را میشناخت، می‌دانست هر مکان کجاست، کوچه ها همان کوچه ها بود، اما خانه ها، مردمانش، حس و حال متفاوتی داشت. -دارم خواب می‌بینم؟ با سردرد، کل مسیر را برگشت و به مدرسه رسید. گیج و منگ به مدرسه نگاه کرد. -مطمئنم، اینجا مدرسه ی منه. تابلوی مدرسه را خواند. « دبیرستان پسرانه ی هاریم » -اما انگار، نوستالژی و قدیمیه. دبیرستان هاریم، مختلط بود اما... آرام به ساختمان کنار دبیرستان نگاه کرد. « دبیرستان دخترانه ی هاریم » -اما اینجا... یادمه ساختمون کنار مدرسه، کتابخونه بود. ولی این... دختران دبیرستانی، در حیاط مدرسه حرف می‌زدند و می‌خندیدند. یونیفرم های متفاوتی داشتند. ناگهان دوجین به یاد نکته ای افتاد. «یونیفرمم... » کت و شلوار دبیرستان هاریم، چیزی که بر تن داشت، آبی روشن بود. اما این یونیفرم، مشکی بود. به تگ اسمش نگاه کرد. « هونگ دوجین » گیج و کلافه شده بود. گویا دنیا دور سرش می‌چرخید. دوباره وارد مدرسه شد و در حیاطش ایستاد. با دقت به مدرسه‌اش نگاه کرد « این مدرسه، دقیقا مدرسه ی خودمه ولی... متفاوته، خیلی شلوغ تره، منظم نیست و این بچه ها... خیلی شر و پررو و ... » ناگهان پنجره ی طبقه ی اول شکست و دو دانش آموز روی زمین افتادند. هر دو با لباسی خاکی و صورتی خونین با یکدیگر درگیر شدند. دانش آموزان به بیرون دویدند و آنها را تشویق کردند. از میان جمعیت، به آن دو نفر که یکدیگر را می‌زدند نگاه کرد. یکی از آنها، همان پسری بود که در راهرو دیده بود، با خنده و قدرت فرد مقابلش را کتک میزد و برایش مهم نبود کتک میخورد. با دقت بیشتری به او نگاه کرد. چهره‌اش آشنا بود. گویا او را جایی دیده بود... -هونگ ایل!!! معاون با خشمی آتشین همراه چوب به سمتشان دوید و دانش آموزان سریعا متفرق شدند. معاون با سر و صدا گوش هر دویشان را گرفت و با فحش آنها را داخل سالن کشید. دوجین به تابلوی اعلانات داخل سالن نگاه کرد، ساعت و تاریخ امروز ثبت شده بود. با تردید به ساعتش نگاه کرد. ساعت تازه هشت شده بود، دقیقا همان زمانی که با جیسونگ درگیر شده بود. « زمان که همونه... » احساس میکرد همین حالا قرار است استفراغ کند. -خدایا... با عرق و فس فس، آرام انگشتان دستش را بالا گرفت و شمرد. -بابا، سال ۱۹۷۸ به دنیا اومد. و با گیجی سرش را تکان داد. -اگه همسن من باشه، میشه ۱۷ ساله. یعنی سال ۱۹۹۵. و با استرس به تابلو خیره شد. درنگی کرد. آرام تاریخ امروز را خواند: ۱۸ مارس ،۱۹۹۵ ساعت ۰۸:۰۵ دقیقه. به سختی نفس کشید. کلافه کراواتش را از گردنش کشید و به جلو رفت. ناگهان چشمانش سیاهی رفت و با صورتی رنگ پریده و خیس از عرق، روی زمین افتاد و بیهوش شد. خانم معلم که از همان اول صبح خسته بود، بی حوصله در دلش گفت: کاش می‌تونستم از دست این پسرا فرار کنم. و با لبخند از کنار دانش آموزان گذشت، دفتر اسامی را در دستش گرفت و از کنار سالن گام برداشت. ناگهان چشمش به دوجین افتاد. -هونگ دوجین؟! و با ترس، دفتر ها را رها کرد و از پله ها پایین دوید. با استرس به او نگاه کرد و او را گرفت. -هونگ دوجین! صدامو میشنوی؟ دوجین، تب بالایی داشت و بدنش می‌لرزید. -کمک کنین! یه دانش آموز بیهوش شده!! به سرعت تلفنش را گرفت و با اورژانس تماس گرفت. معاون و سایر معلمان با نگرانی به سمت دوجین رفتند و بهیار مدرسه تا رسیدن اورژانس او را معاینه کرد. در این میان، چند پسر که بیشتر از ظاهر یک دانش آموز، به خلافکاران شباهت داشتند، با سیگاری بر لب، در حیاط پشتی به دوجین نگاه میکردند. یکی از آنها گویا رئیسشان بود، موهایی مشکی داشت و تتوی گلبرگ و ببر روی گردنش نقش بسته بود. آرام سیگارش را عقب برد و با پوزخند معناداری از دور به دوجین نگاه کرد و دود سیگارش را در موازات دوجین که پرستاران او را داخل آمبولانس گذاشتند، گرفت و فوت کرد.