یه اطلاعرسانی بکنم...
امروز (و احتمالا یه چند روز آینده) مشغول کاری میباشم. نمیتونم متاسفانه پیویها رو جواب بدم.👀
از درکتان متشکرم~
(داستانهاتون هم بعدش خواهم خوند).
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
میشه برای شفای یه بیمار دعا کنین؟
امیدوارم به خیر بگذره و اتفاقی نیوفته
هدایت شده از یتیم خونه رهان-
سلام و درود✨
بنده به مناسب نصف شدن امتحاناتم تصمیم گرفتم بالاخره تقدیمی بدم
به این صورت که شما اوسی خودتون رو به من میدید و من با هر ایده ای که به ذهنم رسید، اوسی زیبای شما رو انیمیت میکنم
و به صورت گیف بهتون تقدیم میکنم
لطفا برای شرکت توی تقدیمی اگه کانال دارید این پیام رو فوروارد کنید و لینک چنلتون رو توی ناشناس بذارید
(اگه نداشتید هم که هیچ_)
ناشناس:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_iefng2k&btn=تقدیمی
پیوی اگه ناشناس براتون باز نمیشه:
@rahan_s
با تشکر✨🤝
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
برای جناب فیو
شون:
شون: شایعات راجبم گسترش دادی انقد، نگاه کن مردم چطور میبینن منو.😔
من (نویسنده): دیگه گفتن حقیقت دردسر داره عزیزم، حالا ناراحتی خودتو میبینن؟؟😔
شون: قرار ما این نبود.😔
من: یادم نمیاد به قول و قراری در رابطه با شما پایبند بوده باشم، فرزندم.😔
هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
_باز که.. اینجا نشستی آرورا.
+... تو هم مثل همیشه کشیده شدی اینجا.
_میدونی که عادتمه،ما هیچوقت نمیتونیم از هم جدا بشیم.
+....
_دستت رو روی قلبت نگه داشتی، چیزی حس میکنی؟
+احساس.. نه. دارم میگردم.
_دنبال چی؟
+دنبال اینکه کی همه چیز اینقدر.. راحت شد.
_هوم؟ چی اونقدر واقعا راحت شده که باعث شده واسه خودت همینجا بشینی و زانوهاتو بغل کنی؟
+سلین، تو به من میگفتی آدما مهم نیستن.
_درسته، هنوزم همینو میگم.
+ولی... اگر من بفهمم خیلی وقته اینو فهمیدم، اونوقت چی؟
_...؟
+اونوقت دیگه آرورا نیستم؟
_من بیشتر به این فکر میکنم که... هی! وقتی دارم حرف میزنم شونه بالا ننداز!
+نه.. ببخشید.. فقط.. حس میکنم دیگه فرقی نمیکنه. ما فقط اینجاییم، توی این دنیای کوچیک، توی یه ذهن کوچیک تر. پس.. چه فرقی میکنه بخوایم بفهمیم که دقیقا کی هستیم؟
_.. من حس میکنم تو فقط نیاز به زمان داری.
+برای..؟
_برای اینکه متوجه شی عجیب نیست اگر آرورا متوجه شه خیلی وقته که دیگه توضیح دادن چیزی که حس میکنه براش ممکن نیست.
+....
_میبینی؟همینه. دنبال جواب نباش، فقط برات عجیبه که بهش عادت کردی.
+... شاید.اینکه آدما چی در موردم فکر میکنن، اینکه نفهمن چی حس میکنم، اینکه منو نامرئی ببینن، اینکه دیگه اینا اذیتم نمیکنه...من بزرگ شدم، سلین؟ ما داریم بزرگ میشیم؟؟
_...شاید.
+پس دیگه نمیتونیم به خیلی چیزا اهمیت بدیم؟
_به جاش میتونیم غم های بزرگمونو بپذیریم.
+... هوم.
_بیا بریم، آسمون داره سبز میشه.
+..بریم،و تو برام شکلات داغ درست کن.این یه دستوره.
_باشه، اونم باشه. دیگه چی میخوای پرنسس کوچولو؟
+.. هی!!