eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
39 دنبال‌کننده
555 عکس
185 ویدیو
6 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
ادامه‌ی صفحه‌ی چهارم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* بعدها شازده بنگبو همسفرهای زیادی رو دید که همشون دانش بسیاری داشتن. ولی به محض اینکه حقیقت رو راجع به شازده بنگبو می‌فهمیدند، اون ماجراجویی‌ها به پایان می‌رسید. تا اینکه یک روز، شازده کوچولو یه دانشمند می‌بینه. دانشمند آروم می‌شینه و به کل داستان شازده بنگبو گوش میده. بعد میگه: – [چیزی که اونا ازش فرار کردن، هیچوقت خود تو نبودی. اونا از شاهی می‌ترسن که خونش توی رگ‌های تو جریان داره. و تو، شاید یک روز خودت شاه بشی. چون این سرزمین اینجوری کار می‌کنه و پیش میره. این قانون تثبیت‌شده است. این تنها جوابه.] – [نه. نه. نمی‌تونه فقط یک قانون توی دنیا وجود داشته باشه. و نه فقط یک جواب. من دقیقا به این خاطر پا به این ماجراجویی گذاشتم. چون می‌خواستم سرنوشتی که از قبل تعیین شده بود رو تغییر بدم.] – [ما شاه بنگبو رو شکست میدیم و اون سرزمین ظالم رو از بین می‌بریم. و تو هم قطعا می‌تونی جواب دیگه‌ای پیدا کنی. آینده‌ای که توش مجبور نیستی کسی که واقعا هستی رو مخفی کنی.]" — — — — — |
صفحه‌ی پنجم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "شازده بنگبو در ادامه‌ی ماجراجوییش، دوتا پرنده‌ی کوچیک می‌بینه. یکی سفید و دیگری بنفش. دو پرنده همیشه جیک‌جیک می‌کردن و دائماً مشغول بحث بودن. – [شما که همیشه بحثتون میشه، پس چرا تا الان از هم جدا نشدین؟] پرنده‌ی بنفش گفت: – [چون ما دوستیم] پرنده‌ی سفید هم پاسخ داد: – [دقیقا چون دوستیم، می‌تونیم بدون فکر و خیال با هم بحث کنیم] – [تو چی؟ دوستای تو کجان؟] شازده بنگبو سرشو تکون داد. پرنده‌ی سفید گفت: – [نگران نباش. از حالا به بعد ما دوستای تو هستیم.] پرنده‌ی بنفش گفت: -[درسته. دوستانی که با هم پادشاه بنگبوها رو شکست میدن.] شازده بنگبو با خودش فکر کرد: – (اگه می‌دونستین من هم یه بنگبو هستم، باز هم دوستم می‌موندین؟) ولی این حرف رو به زبان نیاورد. چون آواز پرنده‌ها براش خیلی دلنواز بود و نمی‌خواست اون رو از دست بده..." — — — — — |
صفحه‌ی ششم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "شازده بنگبو در ادامه‌ی سفرش، با یه روباه آشنا میشه که یه شکارچی فوق‌العاده قوی بود. ولی روباه همیشه موقع شکار، درخت‌ها و شاخه‌های توی مسیرش رو می‌شکست. اون بیشتر شبیه یه خرس بود تا یه روباه! – [هوی، چرا سعی نمی‌کنی به شاخه‌ها نخوری؟!] – [چرا باید سعی کنم بهشون نخورم؟ اگه وقتتو صرف اهمیت به چیزای کوچیک کنی، نمی‌تونی یه شکارچی واقعی بشی. اگه بخوای پادشاه بنگبوها رو شکست بدی، نیاز به قطعیت داری. چرا همیشه تو فکری دوست من؟] شازده بنگبو سرشو تکون داد. با خودش فکر کرد: – [اگه می‌دونستی من هم یه بنگبو هستم، من رو هم قاطعانه می‌بریدی؟!] ولی این رو به زبان نیاورد. چون خز روباه خیلی گرم بود." — — — — — |
*صفحه‌‌ی هفتم و هشتم موجود نیست...* صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد*
صفحه‌ی نهم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "شازده بنگبو بالاخره گنجینه رو پیدا کرد. اون یه ستاره‌ی مریض بود. ستاره‌ای که یادش رفته بود از کجا اومده. کی می‌دونست که اون چقدر توی اون صندوق سرد گیر کرده. توی دستای شازده بنگبو، ستاره یک بار دیگه درخشید. ولی شازده بنگبو قادر نبود که کامل خوبش کنه. – [متاسفم متاسفم... اشک‌های تو همچنان خواهد چکید و گرمای من همچنان از بین خواهد رفت...]"  — — — — — |
*صفحه‌ی دهم موجود نیست...* صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد*
صفحه‌ی یازدهم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "همه‌ی این‌ها رو انجام داده بود. و بالاخره یه آه آروم کشید. شازده به ستاره گفت: – [پس بیا بریم...] ستاره جوابی نداد. فقط آروم با یه نور کم درخشید. شازده بنگبو، با ستاره‌ای در آغوشش، از پله‌هایی که به قدرت بالای سرزمین نفرین‌شده می‌رسید، بالا رفت. یک پله... دو پله.... برگشت و به سرزمین نفرین‌شده باری دیگر نگاه کرد. به همون جایی که با تمام قلبش ازش نفرت داشت. سه پله.... چهار پله... ولی با این وجود، برای اولین بار، اون واقعا خوشحال بود که شازده بنگبو به دنیا اومده. و بالاخره، برجی که همیشه سرد و ترسناک به نظر می‌رسید، بالاخره شروع به درخشیدن با نوری گرم کرد. از اون روز به بعد، قرار نبود سمبل یه سرزمین نفرین‌شده و ظالم باشه، بلکه قرار بود سمبل نوری توی دل شب باشه. – [بله... یه روزنه‌ی نور.....] شازده بنگبو تو فکر و خیال غرق شد. – [حالا، در آخر، دیگه مجبور نیستم فرار کنم. حالا می‌تونم در آرامش، به خواب برم..."] — — — — — |
صفحه‌ی ؟؟؟؟: صفحه‌ی قبل* "ولی برج نور بالاخره یه روزی تاریک میشه شبیه زره‌ای زنگ زده پرهای افتاده ولی برج نور یه روزی تاریک میشه شبیه یه شکارچی شکست خورده شاخ‌های شکسته و پادشاه شیطانی باری دیگر به تخت می‌شینه و این دنیا به سردی و بی‌رحمی دیروزش میشه و شازده بنگبو، پیداش نیست و شازده بنگبو پیداش نیست..." — — — — — |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
" آفریننده | The Creator " «خالق»... لقب کسی که برای اولین بار، از انرژی ایثر استفاده کرد و جهان رو بهش آغشته کرد. اون کسی بود که هالوها رو ساخت و از اول این جنون رو شروع کرد... اطلاعات زیادی ازش در دسترس نیست. این اطلاعاتی که ازش داریم؛ حاصل تلاش افرادی به اسم Exaltist ئه. این افراد یه جور فرقه‌ی مذهبی دارن که توش The Creator رو می‌پرستن. منطقشون هم اینه که هالوها و انرژی ایثر خیلی منافع و ویژگی‌های خوبی داشتن (پر بیراه نمیگن ولی مضراتش از مزایاش خیلی بیشتر بو-)؛ در نتیجه در تلاشن که خودشون و بقیه رو با هالوها یکی کنن. :/ در این راستا آزمایش‌های انسانی زیادی انجام دادن که یه سری از کاراکترها ازش بهره‌مند شدن.🤝🏻 عکسی که فرستادم نماد فرقه‌شون ئه.
" سانبرینگر | Sunbringer " تنها انچینر | Enchainer که برای انسان‌ها جنگید. سازنده‌ی بنگبوها و مؤسس روسکالیفر | Roscaelifer (شهر معلق در آسمان). اون هالویی که در آسمون تشکیل شده بود و جلوی خورشید رو گرفته بود از بین می‌بره و باعث میشه مردم یه بار دیگه بتونن نور خورشید رو ببینن. به همین خاطر به Sunbringer (آورنده‌ی روشنایی و خورشید) معروف میشه. — — — — انچینر: موجودی که هالو | Hollow رو تحت سلطه داره و یه جور ایثریال | Ethereal محسوب میشه. — هالو: محوطه‌ای که با انرژی ایثر | Ether ساخته شده. زمان و مکان توی اون معنا نداره و به مرور، موجودات زنده رو با ایثر مسموم و تبدیل به ایثریال می‌کنه. — ایثِر: یه جور انرژی تاریکه. — ایثریال: موجوداتی که با قدرت ایثر تغییر شکل دادن. شبیه زامبی هستن که به آدما حمله می‌کنن و می‌کشنشون؛ اما نیازی به خوردنشون ندارن. می‌تونن هوشمند یا غیرهوشمند باشن. — بنگبو: ربات‌های خرگوش‌مانند که توی کارهای مختلف مثل رفتن به هالو یا فروشندگی و چیزای دیگه کمک می‌کنن.