امروز از اول صبح تا همین چند ساعت پیش کلی عاشق شدم، یه مشت عشق ناکام ...!
عاشق پیرمردی شدم که داشت با نوکیای قدیمیاش شمارهای رو میگرفت
عاشق مادری شدم که داشت
برای دختر مو خرگوشیاش دفتر رنگآمیزی میخرید
عاشق مرد رفتگر نارنجی پوشی شدم که درحال برداشتن بطری شیرکاکائو از روی زمین بود و چین های صورتش زیر نور آفتاب واضحتر دیده میشد.
حالا فکر میکنم بعضی حسهای گذرا چقدر خوباند.
پرتقال!"
یادتونه بچگیامون وقتی میخواستیم
از خیابون ردبشیم دست مامانمونو میگرفتیم
و دیگه به این طرف و اون طرف نگاه نمیکردیم؟
انگار وقتی که مامانمون دستمونو میگرفت دیگه خیالمون راحت بود.
یکیو پیدا کنید وقتی دستتونو گرفت
نگاه به این طرف و اون طرف نکنین!