واقعا جنگ اینجوری بیشتر از لحاظ روانی تجزیه مون میکنه، یا ما اتمی بزنیم یا اونا تا تموم شه و تموم شیم.
روابط انسانی روح را به دار میکشید ولی چهارپایه زیر پا را نه، کارش همین بود، زجر دادن.. برایم شبیه اسید پاشی تلقی میشد، انگار لحظاتی که با آنها میگذشت بدون این که سپری برای دفاع داشته باشم ذره ذره وجودم را از بین میبردند، ته مانده امیدم را، انگیزه به گِل نشستهام را، شبیه همان فاجعه هیروشیما زیربنای زندگی ام را به نیستی میکشاندند، انگار یارِ غارِ چنگیزخان مغول بودند که سرمایه یک عمرم را هربار به آتش میکشیدند، مقصر آنها نبودند، هربار در تاریخ غارتی صورت گرفته از عدم مقاومت مردمانش بوده است، تاریخ در من هم تکرار شده و من دیگر مقاومتی در برابر آنها ندارم، فقط هربار گوشه ای به تماشای سوختن دوباره ی جوانه دلم میشینم تا روزی ریشه هایش خشک شود و باز تاریخ تکرار شود..
/تاریخ تکرار میشود، این بار در من ..
نوشته بود که/
حرفو بنداز زمین، صاحبش و منِ بیگناه اورتینکر
خاک برسر برمیدارم خیالتون راحت.