غم اگر به اعماق وجود انسان نفوذ کند ریشه امید را از انتها میسوزاند ، دیگر هرچقدر به دنبال پادزهرش بگردی سودی ندارد! میشود همان نوش داروی پس از مرگ سهراب همان آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب ، دیگر صد وجب آن طرف تر از ریشه سوخته ی امیدم نشسته ام و دلایلش را مرور میکنم ، اشتباه از من بود! من آنقدر به غم هایم بها دادم و در ذهنم هزاران بار مرور کردم فقط برای اینکه آنها را به زبان نیاورم که دیگر بر جسمم حک شده اند و هیچ چیز برای پاک کردنشان اثر ندارد .. همه چیز تغییر کرده لحظات خوشی ام در ثانیه از صد به صفر سقوط میکنند و ناخوش میشوم ، البته دیگر اهمیتی ندارد باید سوخت و ساخت بابت تاختن غم ها بر این تک درخت امیدی که تیشه به ریشه اش خورده است !
برونریزیغمبادهایماندهبرگلو /
سردرگمم سرگردونم سر درهوا سم بر زمین نمیدونم کجا برم چیکار کنم به مدت مدید ، در همین حد آشفته .
کمالگرایی این شکلیه که چون هیچ کاری رو نمیتونی ۱۰۰ درصد درست انجام بدی پس هیچکاری انجام نمیدی .