تو دورانی که آدم ها غمهاشون خیلی وقته کاسه صبرشونو لبریز کرده کاش واقعا همچین جایی وجود داشت که تمام راه رو با گریه و بغض فقط طی میکردیم برسیم غمهامونو بشوریم بریزیم فاضلاب شهری که دیگه ریخت و قیافه هیچکدومشونو هرشب و هرثانیه تو ذهنمون نبینیم ، البته اگر من بودم بازم کنار میکشیدم به خاطر اینکه موش های فاضلاب چه گناهی کردن که بخوان درگیر غم و غصه های ما بشن ، به هرحال مهم نیست هر غمی از دل برآید لاجرم باید یه جایی بنشیند میتونه موشهای فاضلاب باشه میتونه گوشه دل مامانخانوم باشه موقعی که دیگ به ته رسیدمُ میرم سمتش که با گریه بگم میدونی چیشده مامان؟ که من ترجیح میدم با چوب جادوی اون پری تو سیندرلا همچین دستشوری وجود داشت و لازم نبود غمهامو بریزم گوشه دل عزیزام که بخواد جوونه بزنه و فکر و ذکرشون بشه نکنه اشک از چشم منِ غمزده یه موقعی جاری بشه! حالا که نه چوب جادو هست و نه توانی که بخواد این غمهارو این طرف اون طرف بار کنه میزاریم باشه همینجا چون بالاخره شترِ غَمیه که در خونه تک تکمون میخوابه پس بزار همینجا بخوابه چون هیچجا خونه خود آدم نمیشه!
برونریزیِدرونریزیهایماندهبردل /
مُنیب ؛
دوستان بالا برید پایین بیاید زمینو بدوزید به آسمون جبرئیل بهتون وحی کنه خدا پا درمیونی کنه درختایزم
اول اینو برای بار هزارم بخونید
بعد جونم براتون بگه که من برای بار دوم گول خوردم و آیس کارامل سفارش دادم با مبنای ذهنی و تاکید باریستای محترم که تلخ نیست .
ولی تلخ بود دقیقا شبیه زهرمار یخ زده
و بعد از گذشت تقریبا هشت ساعت
با ضربان قلب هزار و سردرد شدید به مدت مدید
دارم باهاتون صحبت میکنم
مُنیب ؛
سلام دوستای زیبا ، یه موکب مردمی هست تو این شبا داخل یکی از مناطق نجف اباد که خیلی این منطقه تو ای
اینو فراموش نکنید
۱۰ سال دیگه بچتون گفت برای این شبا چیکار کردید میتونید بگید چایی رسوندن به یه نفر که پرچم تکون میده و خستگیش در رفت 🤲🏻