از همان ابتدا نمیدانستم مقصر من بودم یا زخمهای به جامانده یا خلقت و حکمت خدا، شبیه ماهی به گِل نشسته ای که تقلا میکرد برای ثانیه ای بیشتر زیستن همزمان به این فکر میکردم لحظه ای بیشتر برای چه، نمیدانستم حق را باید به خودم میدادم یا دیگری، باید شکسته هایم را جمع میکردم یا گوشه ای رها میکردمو فقط جلو میرفتم، یادم نمیآمد برای خودم باید زندگی میکردم یا اطرافیانم، من نمیدانستم و از همیشه پریشان تر بدون کورسویی امید، گوشه کناری نشسته بودم و آشفته تر از چیزی که بتوانم به دنبال راه نجاتی بگردم، خالی تر از هر انتظاری که دستی برسد برای نجاتم، من بودم و ترس هایی که به دوش میکشیدم، تنهاتر و خالی تر از همیشه ..
برونریزیغمبادهایماندهبرگلو /
_سلام من یکی از پیام هاتون که راجب آقای شهید هست رو برداشتم برای استوری واتساپم خیلی وقت پیشا الان دیدم ناشناس گزاشتین گفتم بپرسم آیا راضی هستین و حلاله؟
+سلام راحت باشید .. موردی نداره
_اربعین کربلا ؟نشد ، مشهد ؟ اونم نمیشه :)
واقعا جز دردناک ترین قسمتای زندگیمه
+انگار خدا دکمه ی مارو رو نشد تنظیم کرده
_اونچیزی که فکر میکردم میشه نشد
یعنی همیشه نشده ولی خب من هنوز ادامه میدم
فقط کاش یه نشونه خدا نشونم میداد
+خدا انگار خوابه ..