از همان ابتدا نمیدانستم مقصر من بودم یا زخمهای به جامانده یا خلقت و حکمت خدا، شبیه ماهی به گِل نشسته ای که تقلا میکرد برای ثانیه ای بیشتر زیستن همزمان به این فکر میکردم لحظه ای بیشتر برای چه، نمیدانستم حق را باید به خودم میدادم یا دیگری، باید شکسته هایم را جمع میکردم یا گوشه ای رها میکردمو فقط جلو میرفتم، یادم نمیآمد برای خودم باید زندگی میکردم یا اطرافیانم، من نمیدانستم و از همیشه پریشان تر بدون کورسویی امید، گوشه کناری نشسته بودم و آشفته تر از چیزی که بتوانم به دنبال راه نجاتی بگردم، خالی تر از هر انتظاری که دستی برسد برای نجاتم، من بودم و ترس هایی که به دوش میکشیدم، تنهاتر و خالی تر از همیشه ..
برونریزیغمبادهایماندهبرگلو /