¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_بیست_چهارم مرادی: وقتت رو اینجا تلف نکن...چ
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_پنجم
حامد: فعلا برو خونه هم برای اعصابت خوبه هم استراحت میکنی
علی:نمیشه
حامد:برو علی انقدر بحث نکن چیزی بود خبرت میکنم
نفسم رو بیرون میدم قبول میکنم از ساختمون میزنم بیرون سوار ماشین خودم میشم
تا خونه انقدر ذهنم درگیره نمیدونم چجوری رسیدم
ماشین و پارک میکنم وارد خونه میشم مامان به محض شنیدن صدای در از پنجره بیرون رو نگاه میکنه خسته روی تخت توی حیاط چند لحظه چشمام رو میبندم
با سایه افتادن روی چشمام چشمام رو باز میکنم با دیدن مامان از جام بلند میشم می ایستم
علی: سلام بانوی گل حال شما
مامان: علیک سلام مادر خوبی؟
دستش را میگیرم رو تخت بشینه بعد کنارش دراز میکشم سرمو میزارم رو پاهاش
مامان: وا علی بچه شدی؟
علی: اره مامان بزار همینجوری بمونم
مامان میخنده باعث میشه منم بخندم
دستشو توی موهام میکشه
مامان: علی فردا اول محرمه
اروم چشمم رو باز میکنم
علی: اره...
مامان: امسال میای مسجد؟
علی: نمیدونم..پرونده مهم خورده بهم
سکوتی میکنم
علی: مامان برام دعا کن
اروم دستش رو میگیرم میخواد خودشو بکشه کنار که محکم میگیرم میبوسم
علی: خیلی به دعاهات نیاز دارم خیلی دعام کن
مامان لبخندی میزنه پیشونیم رو میبوسه
چشماش برق میزنه بهم میگه
من همیشه برات دعا میکنم
تو همین حین در خونه باز میشه صدای نرگس بلند میشه
نرگس:مامانننننننننن، مامانننننننننن
با دیدن ما یه لحظه وایمیسته نگاهش سمت من میاد
نرگس: داداشییییییی
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_ششم
میدوه سمتم بلند میشم می ایستم محکم میوفته تو بغلم
بلندش میکنم روی تخت میزارم
علی: سلامم
نرگس: سلامممممم
از شاد بودنش خنده ام میگره
علی: خوشحالی...خبریه؟
نرگس: وای علییی نگو یه کتاب تست و تموم کردم دیگه دارم دیوانه میشم بعدشم داداشم اومده خوشحال نباشم؟
میخندم
علی: اینجوری که تو رفتار میکنی همه فکر میکنن یه بچه ۲ ساله ای کی فکر میکنه امسال کنکور داری اخه
نرگس: عههههه خوب دلم برات تنگ شده بود نمیای خونه وقتی میای هم من همش تو اتاقم
نگاهم سمت پاهاش میره
علی: چیزی نپوشیدی این همه راه رو دویدی ؟
خودش پایین و نگاه میکنم چند بار پلک میزنه برمیگرده راهی که دویده رو میبینه سرش رو میخارونه
نرگس: من این همه راه و دویدم؟! واقعا ؟
به مامان نگاه میکنم باهم میزنیم زیر خنده نرگس ما رو نگاه میکنه اخم مصنوعی میکنه
نرگس: منو مسخره میکنی؟
علی: نه بابا من غلط بکنم خواهر کوچولوم رو مسخره کنم
نرگس: اصلا هم اینطور نیست من کوچولو نیستم من امسال کنکور دارم
علی: بلههه مشخصه من بچه ام
نرگس: عههه علی
روشو میکنه اونور اروم گونه اش رو میبوسم
علی: باشه حالا قهر نکن... بابا هم تو رو لوس کرده
اروم میخنده
باهم میریم داخل میرم دوش کوتاهی میگیرم
میام بیرون مامان برام غذا میزاره روی میز شروع به خوردن میکنم ظرف ها رو جمع میکنم میشورم میرم تو حال
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @maktabnor
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_بیست_ششم میدوه سمتم بلند میشم می ایستم مح
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_هفت
جلوی تلوزیون میشینم به مبل تکیه میدم
چشمام رو میبندم...نمیدونم چقدر میگذره
با صدای آیفون چشمم رو باز میکنم نرگس میره سمت آیفون در رو باز میکنه چند دقیقه بعد چهره خسته بابا نمایان میشه بلند میشم می ایستم دستش مثل همیشه پره میرم سمتش
علی:سلام رئیس ...
وسایل رو از دستش میگیرم میبرم
بابا از اینکه منو تو این ساعت میبینه تعجب میکنه در همین لحظه صدای اذان بلند میشه
بابا: سلام علی جان.... خوبی بابا؟
علی: الحمدلله خوبم خداروشکر...
وسایل رو روی اوپن میزارم
بابا میره تا لباسش رو عوض کنه منم وضو میگیرم میرم تو اتاقم سجاده ام رو پهن میکنم نیت میکنم شروع به عاشقی با خدا
بعد از نماز روی سجاده مینشینم به عکس روبروم خیره میشم
علی: ولی این رسمش نبود بدون من بری...قرار بود تا آخرش باهم باشیم نامردی کردی
نفسم رو بیرون میدم
علی: جدیدا یکی رو دیدم خیلی شبیهته حرف زدنش،رفتارش، تفکراتش ولی یه فرق باهات داره اون....
در زده میشه.
نرگس: داداش بیا شام
سجاده رو جمع میکنم بلند میشم برای آخرین بار به قاب عکس خیره میشم
علی: هوامو داشته باش...
از اتاق بیرون میرم سمت میز میرم پشتش مینشینم همه باهم نشستیم تو آرامش در حال خوردن غذاییم که ..
مامان: علی...کی میخواید زن بگیری؟
بدون هیچ مقدمه ای یه دفعه غذا میپره تو گلوم شروع به سرفه کردن میکنم
نرگس پشتم رو میزنه
نرگس:عههه اروم باش چیه...
نگاهی بهش میکنم اروم میخنده
سمت مامان برمیگردم
علی: مادر من انقدر بی مقدمه...قبلا که گفتم الان وقتش نیست
مامان قاشق و زمین میزاره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه نجف....خیلی دلم برات تنگ شده💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا وضعيت همینه 🤦🏻♀️😒
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_بیست_هفت جلوی تلوزیون میشینم به مبل تکیه
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_هشت
مامان: بس کن ديگه توهم الان وقتش نیست الان وقتش نیست
بلاخره که باید زن بگیری هرکی هم پیشنهاد میکنم میگی نه فلانه، این رفتار و داره این شخصیت رو داره
همه که بی نقص نیستن مادر
علی: مامان شما که میدونی شغل من جوری نیست که هر کسی بپسنده و بتونه باهاش کنار بیاد
مامان: خب مشکل آوا دختر خاله ات چی بود؟ مذهبی که هست چادری که هست با شغلت هم که مشکل نداره
قاشق رو میارم پایین
علی: مامان چند دفعه کنم از ایشون حرفی نزن
ما اصلا بهم نمیخوریم
مامان: باید یه دلیلی داشته باشه بگو ماهم بدونیم
علی: دلیل خاصی نداره مادرمن ایشون دختر خواهر شماست قبول ولی من در سطح ایشون نیستم
مامان یه نگاهی بهم میکنه چشماش رو ریز میکنه
نگاهش سمت بابا میره که ساکته و گوش میده
مامان: احمد نمیخوای چیزی بگی...
بابا سرش رو میاره بالا
بابا: مادرت درست میگه پسرم درست نیست انقدر معطل کنی همه رو به دلیلی رد کنی که بلاخره باید ازدواج کنی
علی: بابا شما دیگه چرا....
بابا: کوتاه بیا پسرجون
حرفی نمیزنم شمام تموم میشه برمیگردم تو اتاقم
روی تخت دراز میکشم به سقف خیره میشم بعد چند دقیقه سکوت در زده میشه بابا میاد داخل
بابا: حرف بزنیم ؟
لبخندی میزنم به احترامش بلند میشم
علی: بفرمایید
میاد جلو روی تخت میشینه کنارش میشینم
بابا: از مادرت ناراحت نباش...اون از علاقه آوا به تو خبر داره برای همین اصرار داره
علی: ولی این درست نیست پدر من من و ایشون بهم نمیخوریم
بابا: به آوا نمیخوری به دختر آقای محمدی نمیخوری به دختر عمو محمود نمیخوری یعنی تو به هیچکس نمیخوری؟
اروم میخندم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷