eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
328 عکس
453 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پروردگارا ‌.. ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل کندن سخته😂 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502 حرفی،سختی،درد و دلی،نظری چیزی در خدمتم 😁🌹
پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم.pdf
حجم: 360.2K
📖 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ 🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62870 📲 @rahbar_enghelab_ir
خب خب خب بریم برای پارت؟
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_پنجاه_سوم پرستار: همراه اقای مهدوی کیه؟..
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نرگس: تو اخر منو سکته میدی اینجوری که تو بهم استرس وارد میکنی کنکور وارد نمیکنه اروم میخندم در باز میشه پرستار داخل میاد یه سری سوالات میپرسه و میره بیرون تخت رو بالاتر میارم اروم تکیه میدم علی: مامان و بابا‌؟ نرگس: مامان اینجا بود با ما اومد ولی به اصرار فاطمه رفت خونه علی: ما؟ فاطمه؟ نرگس: من و مامان و.... در زده شد خانم حسینی با اجازه ای میگن میان داخل نرگس رفت سمتش دستش رو گرفت اینا ‌کی انقدر صمیمی شدن؟ نرگس: فاطمه جونم امروز کلی لطف کرد بهمون چشمام چهارتا شد فاطمه جونم؟ مگه من چقدر بیهوش بودم خانم حسینی لبخندی میزنه خانم حسینی: کاری نکردن...وظیفه بود سرش رو یکم میاره بالا ولی تو چشمام نگاه نمیکنه خانم حسینی: ان شاءالله حال شمام زودتر خوب بشه سری تکون میدم علی: ممنون نگاهم سمت نرگس میره.. علی: چند وقته اینجایی؟ نرگس نگاهی به ساعت میکنه ۱۷:۳۴ یکم فکر میکنه نرگس: نمیدونم ۴ ساعت...شاید‌‌‌ بیشتر علی: ۴ ساعته اینجایی؟پس درست چی برو خونه نرگس چشماش رو میچرخونه نرگس: میبینی فاطمه....عه عه انگار نه انگار همین اقا بود داشت مارو سکته میداد علی: خدانکنه نرگس: با این وضعیت بیمارستان بستری شدی تازه بهوش اومدی بعد نگران درس منی؟ علی: خب تو بیسواد بشی ابروی من میره به فکر خودمم نرگس: بلهه پس چی بیا داداش مارو داشته باش همینجوری که منو نرگس بحث میکردیم نگاهم سمت نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ خانم حسینی میره دستشو گذاشته جلوی دهنش و میخنده نرگس که سکوت منو میبینه نگاهم رو دنبال میکنه خانم حسینی هم با سکوت ما سرش رو بلند میکنه دستش پایین میاد برای لحظه ای باهام چشم تو چشم میشه بعد سریع نگاهش رو به نرگس میده که با اخم بهش نگاه میکنه لبخندش محو میشه صداش رو صاف میکنه لحظه ای سکوت برقرار میشه که نرگس نرگس: وایییی یادم رفت به مامان بگم علی بهوش اومده دست میکنه تو کیفش دنبال گوشیش می‌گرده ولی پیدا نمیکنه که خانم حسینی گوشی رو از زیر چادر میاره بیرون میگیره طرفش نرگس: عه دست تو بود ؟ فاطمه: نخیر نخبه انقدر ذوق کرده بودی از بهشون اومدن سرگرد یادت رفت از روی صندلی برداری نرگس: من ذوق نکردم فقط.... علی: اخ اخ اخ.... نرگس سمتم برمیگرده میاد کنار تخت نرگس: درد داری؟ کجات؟چرا؟از کی؟ صبرکن به پرستار بگم تا خم میشه پیشونیش رو میبوسم با تعجب نگاه میکنه علی: من قربون خواهرم برم که بخاطر من حواس پرت شده نرگس زیر چشمی خانم حسینی رو نگاه میکنه مشخصه خجالت کشیده خنده ای میکنم خانم حسینی ام جلو میاد یکم خم میشه انگار داره از فرصت استفاده میکنه. خانم حسینی: عه نرگس چرا گونه هات قرمز شده؟ نکنه خجالت کشیدی؟ نرگس با دستش گونه هاش رو میپوشونه نرگس: کی گفته....اصلا هم اینطور نیست خانم حسینی: هومممم ولی اینطور به نظر نمیااد علی: راست میگه انگار قرمز شدی نگاهی به ما میکنه نرگس: شما ....شما دوتا فقط منو اذیت میکنید از ما فاصله میگیره نرگس: من اصلا میرم به مامان زنگ بزنم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ تا میخواد بره بیرون خانم حسینی دستشو میگیره خانم حسینی: شوخی کردم دختر تازه من خبر دادم بهونه دیگه جور کن نرگس چشماشو ریز میکنه اروم شروع به خندیدن میکنم که با درد زخم مواجه میشم خنده از لبم پر میکشه ملافه رو یکم محکم تر میگیرم نفس کشیدن برام سخت تر شده یه دستمم که به لطف اون شیشه فعلا نمیتونم زیاد ازش کار بکشم خانم حسینی نزدیک تخت میشه دکمه رو فشار میده بعد چند دقیقه پرستار میاد چیزی تو سرم تزریق میکنه میره بیرون کم کم دردم اروم میشه نفس کشیدن برام راحت تر میشه کم کم میخوام بخوابم که در باز میشه مامان همراه بابا و سردار و حامد میان داخل مامان: اخ من فدات بشم مادر حالت خوبه؟ لبخندی خسته میزنم علی: خوبم مامان‌ نگران نباش دستمو میگیره دستش رو میارم بالا میبوسم بابا میاد جلو بابا:درد نداری بابا؟ علی: نه تازه مسکن تزریق کردن بابا: خداروشکر حامد و سردار گوشه ای ایستادن مامان یکم اینجا میمونه بعد به اصرار من برمیگردن خونه نرگس هم میفرستم که به درس هاش برسه حامد جلو میاد حامد:پسر تو مارو سکته دادی خنده ای میکنم علی:نگرانم شدی‌؟ حامد میخنده حامد: داری تلافی میکنی؟ علی: نمیدونم شاید‌‌‌ حامد:نگران نشدم داشتم سکته میکردم اروم میخندم علی:حالا تروخدا سکته نکن من رفتم یکی باشه راهمو ادامه بده حامد میخنده حامد: اگه تو بری منم میام بعد کی به سردار کمک کنه هردو میخندیم سردار سرشو تکون میده سردار: از دست شما دوتا نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502 منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
میخوام بزارم فردا صبح خودم کلاس دارم بزارم فردا بعد از ظهر یه سری از بچه ها کلاس دارن 😂😂 چه کنم