میخوام بزارم فردا صبح خودم کلاس دارم بزارم فردا بعد از ظهر یه سری از بچه ها کلاس دارن 😂😂 چه کنم
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
میخوام بزارم فردا صبح خودم کلاس دارم بزارم فردا بعد از ظهر یه سری از بچه ها کلاس دارن 😂😂 چه کنم
فردا ساعت ۱۸ چطوره؟ پایه اید؟🤔
کسی هم کلاس نداره
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_پنجاه_ششم تا میخواد بره بیرون خانم حسینی
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_هفتم
شماها تا منو نکشید خلاص نمیشید خیالتون راحت
من و حامد باهم : عهههه سردار
خانم حسینی که گوشه ای ایستاده بود آروم میخنده
علی: خب چه خبر بچه ها چی شدن
حامد: هیچی تحویل خانواده ها دادیم البته یه سری هنوز موندن ولی خوب بیشترشون برگشت پیش خانواده ها
علی: خداروشکر
سردار: فقط یکیشون خیلی بهونه تو رو میگیره
علی: بهونه من؟ کی؟
حامد: همونی که نجاتش دادی میگه میخواد تو رو ببینه
علی: همون دختر کوچولو؟
حامد: اره
سرم رو تکون میدم
علی: وضعیت چطوره..؟
حامد: پایدار اونایی که گرفتیم دارن بازجویی میشن تا ببینیم چی میشه
یکم جابجا میشم نفسم رو با درد بیرون میدم
سردار: درد داری ؟
علی: خوبم ....
حامد: تا یه مدت که نمیتونی بیای احتمال هم میدیم حالا که نقششون خراب شده یه حرکتی بزنن
علی: درسته پس باید حواستون به تحرکاتشون باشه.
حامد:حواسم هست
بعد از صحبت سردار و خانم حسینی میرن حامد میمونه
دسته به صورتم میکشم
چم شده؟ چرا اینطوری شدم؟
خدایاااا یعنی از تاثیرات عمله ؟ تاثیر عمل چه ربطی داره..
صدای اذان بلند میشه از حامد کمک میگیرم برای وضو به سختی و درد فراوان ولی با ارزش عاشقانه ای با خدا
فاطمه
نزدیک سه هفته از اون اتفاق که برای سرگرد افتاد میگذره
حالا رفت آمد من به خونشون بیشتر شده البته تقصیر من نیستاا نرگس میخواد تو درس هاش کمکمش کنم
دایی هم تو این مدت منو میبره و میاره حواسش بعد از اون عملیات خیلی جمع شده
جزوه ها رو برمیدارم میام از زن دایی خداحافظی کنم که برای بار هزارم میگه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_هشتم
زن دایی: زود بیا مهمون داریم
از در خونه میرم بیرون امروز به دایی نگفتم اخیرا سرش خیلی شلوغه با اینکه سرگرد سعی میکنه از دور کمکشون کنه ولی این پرونده کوچیک نیست
تو حال خودمم آرام اروم حرکت میکنم که صدای پیامک از گوشیم میاد از توی کیفم بیرون میارمش
دوباره همون شماره و فقط ۳ کلمه
مراقب خودت باش
سرم رو بلند میکنم اطراف و نگاه میکنم خبری نیست قدم هامو تند میکنم این دومین باره تو این هفته پیامک میاد تا رسیدم به خونه نرگس اینا هر ذکری بلدم میگم به محض رسیدن به در زنگ و میزنم در باز نمیشه دوباره زنگ میزنم بازم خبری نیست توی کوچه ای به اون خلوتی یه دفعه یه ماشین بدون پلاک میاد مشکی شیشه هاش هم دودیه رنگ و روم میپره پشت هم زنگ در رو میزنم ماشین هم انگار قصد عذاب منو داره یه دفعه گاز میده
دیگه فکر میکنم کارم تمومه که در باز میشه سرگرد نمایان میشه
برای یه دقیقه انگار قلبم می ایستده نفسم حبس میشه
نمیتونم نگاهش رو بخونم
ترس؟ نگرانیت؟ تعجب؟ یا....
نگاهم برمیگرده سمت ماشین و میبینم اون لبخند ترسناکی که بین شیشه های دودی مشخصه
سرگرد نگاهم رو دنبال میکنه بدنشو کج میکنه تا من برم داخل به محض ورود توی خونه روی زمین میشینم انگار تمام انرژیم تموم شده صدای ماشین که با تمام سرعت دور زد و از کوچه زد بیرون به گوش میرسه
کی بود؟ از آدم های بشیری بود؟ دنبال منن؟ با من چیکار دارن ؟ با شدت بسته شدن در دروازه لرزه ای به تنم میوفته
متوجه ام عصبانی هستی ولی حالا نیاز نیست در رو اتقدر محکم ببندی
ان
انگار متوجه میشم دستشو میندازه پشت گردنش
سرگرد: شرمنده ترسوندمتون
چند بار پلک میزنم
فاطمه:خواهش میکنم...دیگه از چند دقیقه پیش بدتر نبوده.
ابرویی بالا میدازه
سرگرد: چند دقیقه پیش؟
سکوت میکنم و اون اخم میکنه
سرگرد: تنها اومدید؟
حرفی ندارم بزنم...هم مغزم کار نمیکنه هم ترسیدم
دوباره حرفش رو تکرار میکنه
سرگرد: تنها.اومدید؟!!
تن صداش رفته بالا انگار خیلی عصبانیه ولی چرا؟چه...
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهم عجل لولیک الفرج🤲🏻
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_پنجاه_هشتم زن دایی: زود بیا مهمون داریم
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_نهم
نیازیه اتقدر عصبانی باشه
دستانم مشت میشه
سرگرد: سوالم جواب نداره؟اصلا براتون مهمه؟ خانم حسینی بچه بازی نیست بحث خیلی چیزا وسطه مگه ما باهم صحبت نکردیم؟ قرار شد خیالم راحت باشه
هی لحنش تندتر میشد
بلند میشم
تا میاد ادامه بده
خاله مریم:علی!!!
خاله مریم تو چهار چوپ در ایستاده پشت سرش
سمت ما میاد
کنارم وایمیسته شروع به تکون دادن چادرم میکنه اروم دستش رو میگیرم لبخند میزنم بغضم و قورت میدهم
خاله مریم با دیدن من اخم میکنه
خاله مریم: این چه وضعشه به چه حقی باهاش اینجوری حرف میزنی؟
سرگرد: مادرمن شما در جریان نیستی نمیدونی چقدر این قضیه خطرناکه
خاله مریم: کافیه....هرچقدر هم خطرناک باشه نباید اینجوری حرف بزنی مگه نمیبینی دختر بیچاره رنگ به رو نداره
دست خاله مریم رو میگیرم
فاطمه: تقصیره من بود...اشکال نداره
سمت تخت توی حیاط حرکت میکنم
پلاستیک جزوه ها رو میزارم روی تخت
به نرگس ک با ناراحتی به ما نگاه میکنه نگاه میکنم
فاطمه: جزوه هارو آوردم اگه جایی مشکل داشتی بهم زنگ بزن بهت توضیح میدم
نرگس: کجا میری؟
فاطمه: میرم خونه زن دایی تنهاست باید کمکش کنم
برمیگردم سمت خاله اروم بغلش میکنم میخواد چیزی بگه ولی مانع میشم...
فاطمه: یه وقت دیگه مزاحمتون میشم هرچند تا الان هم خیلی مزاحم شدم
خاله با صدای گرفته از ناراحتی
خاله مریم: این چه حرفیه...توهم مثل نرگسی برام
لبخندی میزنم سمت در میرم قبلش سمت سرگرد برمیگردم نگاهم رو بلند نمیکنم
فاطمه: ممنون...
از خونه بیرون میام سرکوچه تاکسی میگیرم تا خونه
.
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصتم
سرم و به شیشه تکیه میدم اشک از چشمم پایین میاد
چرا انقدر درد داره؟ هم عصبانی ام هم میدونم مقصرم
ماشین می ایسته قبل از ورود به خونه اشک هام رو پاک میکنم کلید میندازم در رو باز میکنم
وارد خونه میشم زن دایی با دیدن من تعجب میکنه
فاطمه:سلاممم
زن دایی :سلام عزیزم زود برگشتی
فاطمه:دیگه گفتم بیام به شما کمک کنم
وارد اتاق میشم لباسم رو عوض میکنم قبل از بیرون رفتن روی تخت میشینم به قاب عکس مهدی نگاه میکنم اشکم دوباره جاری میشه
فاطمه:کاش اینجا بودی...
بعد از چند دقیقه صدای زن دایی بلند میشه
زن دایی :فاطمه دختر کجا رفتی؟!!!
اشکام رو پاک میکنم میرم پایین امشب قراره دایی مصطفی از کرمان بیاد خانواده خوبی ان کلا خانواده مادریم معتقد و خوبن بجز مادرم که وقتی با پدرم ازدواج کرد تغییر کرد خانواده پدری ام نگم براتون
دایی مصطفی دوتا پسر داره حمید و رضا
رضا دوسال از من بزرگتره حمید ازدواج کرده یه همسر داره سارا دختر خوبیه
رضا هم مجرده یه شرکت داره بچگی باهم خیلی بازی میکردیم ولی دیگه اونا رفتن کرمان دیگه زیاد ندیدمش بجز مراسمات خاص
شام رو آماده میکنیم نماز رو میخونم لباسم رو عوض میکنم یه عبای بلند مشکی میپوشم روسریم رو لبنانی میبندم
برمیگردم پایین دایی هم آماده میشه زنگ در به صدا درمیاد
در رو باز میکنم یکی یکی سلام میکنم نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم اینا همه لباس رسمی پوشیدن چرا
دیگه خونه دایی که لباس رسمی نمیخواست
بعد از نشستن و خوردن چایی همه درحال صحبت کردن که زن دایی طاهره شروع میکنه
زن دایی طاهره: خب اقا مصطفی اصل مطلب رو بگو
دایی یکم صداش رو صاف میکنه
دایی مصطفی: خب حقیقتش بعد از اون حادثه و فوت خواهرم، محمد... تو و خانمت خیلی برای فاطمه زحمت کشیدید حالا....چه جوری بگم گلوی این پسر ما پیش فاطمه خانم گیر کرده میخواستم اگه اجازه بدید فاطمه رو از شما برای پسر رضا خاستگاری کنم
سکوت برقرار میشه انگار یه پارچ آب روم خالی کردن خدایا امروز دیگه چه روزیه
نگاهم سمت دایی میره که انگار اونم شک شده
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷