¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_پنجاه_سوم پرستار: همراه اقای مهدوی کیه؟..
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_چهارم
نرگس: تو اخر منو سکته میدی اینجوری که تو بهم استرس وارد میکنی کنکور وارد نمیکنه
اروم میخندم
در باز میشه پرستار داخل میاد یه سری سوالات میپرسه
و میره بیرون
تخت رو بالاتر میارم اروم تکیه میدم
علی: مامان و بابا؟
نرگس: مامان اینجا بود با ما اومد ولی به اصرار فاطمه رفت خونه
علی: ما؟ فاطمه؟
نرگس: من و مامان و....
در زده شد خانم حسینی با اجازه ای میگن میان داخل
نرگس رفت سمتش دستش رو گرفت
اینا کی انقدر صمیمی شدن؟
نرگس: فاطمه جونم امروز کلی لطف کرد بهمون
چشمام چهارتا شد فاطمه جونم؟ مگه من چقدر بیهوش بودم خانم حسینی لبخندی میزنه
خانم حسینی: کاری نکردن...وظیفه بود
سرش رو یکم میاره بالا ولی تو چشمام نگاه نمیکنه
خانم حسینی: ان شاءالله حال شمام زودتر خوب بشه
سری تکون میدم
علی: ممنون
نگاهم سمت نرگس میره..
علی: چند وقته اینجایی؟
نرگس نگاهی به ساعت میکنه ۱۷:۳۴
یکم فکر میکنه
نرگس: نمیدونم ۴ ساعت...شاید بیشتر
علی: ۴ ساعته اینجایی؟پس درست چی برو خونه
نرگس چشماش رو میچرخونه
نرگس: میبینی فاطمه....عه عه انگار نه انگار همین اقا بود داشت مارو سکته میداد
علی: خدانکنه
نرگس: با این وضعیت بیمارستان بستری شدی تازه بهوش اومدی بعد نگران درس منی؟
علی: خب تو بیسواد بشی ابروی من میره به فکر خودمم
نرگس: بلهه پس چی بیا داداش مارو داشته باش
همینجوری که منو نرگس بحث میکردیم نگاهم سمت
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_پنجم
خانم حسینی میره دستشو گذاشته جلوی دهنش و میخنده
نرگس که سکوت منو میبینه نگاهم رو دنبال میکنه
خانم حسینی هم با سکوت ما سرش رو بلند میکنه دستش پایین میاد برای لحظه ای باهام چشم تو چشم میشه بعد سریع نگاهش رو به نرگس میده که با اخم بهش نگاه میکنه
لبخندش محو میشه صداش رو صاف میکنه
لحظه ای سکوت برقرار میشه که نرگس
نرگس: وایییی یادم رفت به مامان بگم علی بهوش اومده
دست میکنه تو کیفش دنبال گوشیش میگرده ولی پیدا نمیکنه
که خانم حسینی گوشی رو از زیر چادر میاره بیرون میگیره طرفش
نرگس: عه دست تو بود ؟
فاطمه: نخیر نخبه انقدر ذوق کرده بودی از بهشون اومدن سرگرد یادت رفت از روی صندلی برداری
نرگس: من ذوق نکردم فقط....
علی: اخ اخ اخ....
نرگس سمتم برمیگرده میاد کنار تخت
نرگس: درد داری؟ کجات؟چرا؟از کی؟ صبرکن به پرستار بگم
تا خم میشه پیشونیش رو میبوسم با تعجب نگاه میکنه
علی: من قربون خواهرم برم که بخاطر من حواس پرت شده
نرگس زیر چشمی خانم حسینی رو نگاه میکنه مشخصه خجالت کشیده خنده ای میکنم
خانم حسینی ام جلو میاد یکم خم میشه انگار داره از فرصت استفاده میکنه.
خانم حسینی: عه نرگس چرا گونه هات قرمز شده؟ نکنه خجالت کشیدی؟
نرگس با دستش گونه هاش رو میپوشونه
نرگس: کی گفته....اصلا هم اینطور نیست
خانم حسینی: هومممم ولی اینطور به نظر نمیااد
علی: راست میگه انگار قرمز شدی
نگاهی به ما میکنه
نرگس: شما ....شما دوتا فقط منو اذیت میکنید
از ما فاصله میگیره
نرگس: من اصلا میرم به مامان زنگ بزنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_ششم
تا میخواد بره بیرون خانم حسینی دستشو میگیره
خانم حسینی: شوخی کردم دختر تازه من خبر دادم بهونه دیگه جور کن
نرگس چشماشو ریز میکنه اروم شروع به خندیدن میکنم که با درد زخم مواجه میشم خنده از لبم پر میکشه ملافه رو یکم محکم تر میگیرم نفس کشیدن برام سخت تر شده یه دستمم که به لطف اون شیشه فعلا نمیتونم زیاد ازش کار بکشم خانم حسینی نزدیک تخت میشه دکمه رو فشار میده
بعد چند دقیقه پرستار میاد چیزی تو سرم تزریق میکنه میره بیرون کم کم دردم اروم میشه نفس کشیدن برام راحت تر میشه کم کم میخوام بخوابم که در باز میشه مامان همراه بابا و سردار و حامد میان داخل
مامان: اخ من فدات بشم مادر حالت خوبه؟
لبخندی خسته میزنم
علی: خوبم مامان نگران نباش
دستمو میگیره دستش رو میارم بالا میبوسم بابا میاد جلو
بابا:درد نداری بابا؟
علی: نه تازه مسکن تزریق کردن
بابا: خداروشکر
حامد و سردار گوشه ای ایستادن مامان یکم اینجا میمونه بعد به اصرار من برمیگردن خونه نرگس هم میفرستم که به درس هاش برسه
حامد جلو میاد
حامد:پسر تو مارو سکته دادی
خنده ای میکنم
علی:نگرانم شدی؟
حامد میخنده
حامد: داری تلافی میکنی؟
علی: نمیدونم شاید
حامد:نگران نشدم داشتم سکته میکردم
اروم میخندم
علی:حالا تروخدا سکته نکن من رفتم یکی باشه راهمو ادامه بده
حامد میخنده
حامد: اگه تو بری منم میام بعد کی به سردار کمک کنه
هردو میخندیم سردار سرشو تکون میده
سردار: از دست شما دوتا
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
میخوام بزارم فردا صبح خودم کلاس دارم بزارم فردا بعد از ظهر یه سری از بچه ها کلاس دارن 😂😂 چه کنم
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
میخوام بزارم فردا صبح خودم کلاس دارم بزارم فردا بعد از ظهر یه سری از بچه ها کلاس دارن 😂😂 چه کنم
فردا ساعت ۱۸ چطوره؟ پایه اید؟🤔
کسی هم کلاس نداره
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_پنجاه_ششم تا میخواد بره بیرون خانم حسینی
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_هفتم
شماها تا منو نکشید خلاص نمیشید خیالتون راحت
من و حامد باهم : عهههه سردار
خانم حسینی که گوشه ای ایستاده بود آروم میخنده
علی: خب چه خبر بچه ها چی شدن
حامد: هیچی تحویل خانواده ها دادیم البته یه سری هنوز موندن ولی خوب بیشترشون برگشت پیش خانواده ها
علی: خداروشکر
سردار: فقط یکیشون خیلی بهونه تو رو میگیره
علی: بهونه من؟ کی؟
حامد: همونی که نجاتش دادی میگه میخواد تو رو ببینه
علی: همون دختر کوچولو؟
حامد: اره
سرم رو تکون میدم
علی: وضعیت چطوره..؟
حامد: پایدار اونایی که گرفتیم دارن بازجویی میشن تا ببینیم چی میشه
یکم جابجا میشم نفسم رو با درد بیرون میدم
سردار: درد داری ؟
علی: خوبم ....
حامد: تا یه مدت که نمیتونی بیای احتمال هم میدیم حالا که نقششون خراب شده یه حرکتی بزنن
علی: درسته پس باید حواستون به تحرکاتشون باشه.
حامد:حواسم هست
بعد از صحبت سردار و خانم حسینی میرن حامد میمونه
دسته به صورتم میکشم
چم شده؟ چرا اینطوری شدم؟
خدایاااا یعنی از تاثیرات عمله ؟ تاثیر عمل چه ربطی داره..
صدای اذان بلند میشه از حامد کمک میگیرم برای وضو به سختی و درد فراوان ولی با ارزش عاشقانه ای با خدا
فاطمه
نزدیک سه هفته از اون اتفاق که برای سرگرد افتاد میگذره
حالا رفت آمد من به خونشون بیشتر شده البته تقصیر من نیستاا نرگس میخواد تو درس هاش کمکمش کنم
دایی هم تو این مدت منو میبره و میاره حواسش بعد از اون عملیات خیلی جمع شده
جزوه ها رو برمیدارم میام از زن دایی خداحافظی کنم که برای بار هزارم میگه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_هشتم
زن دایی: زود بیا مهمون داریم
از در خونه میرم بیرون امروز به دایی نگفتم اخیرا سرش خیلی شلوغه با اینکه سرگرد سعی میکنه از دور کمکشون کنه ولی این پرونده کوچیک نیست
تو حال خودمم آرام اروم حرکت میکنم که صدای پیامک از گوشیم میاد از توی کیفم بیرون میارمش
دوباره همون شماره و فقط ۳ کلمه
مراقب خودت باش
سرم رو بلند میکنم اطراف و نگاه میکنم خبری نیست قدم هامو تند میکنم این دومین باره تو این هفته پیامک میاد تا رسیدم به خونه نرگس اینا هر ذکری بلدم میگم به محض رسیدن به در زنگ و میزنم در باز نمیشه دوباره زنگ میزنم بازم خبری نیست توی کوچه ای به اون خلوتی یه دفعه یه ماشین بدون پلاک میاد مشکی شیشه هاش هم دودیه رنگ و روم میپره پشت هم زنگ در رو میزنم ماشین هم انگار قصد عذاب منو داره یه دفعه گاز میده
دیگه فکر میکنم کارم تمومه که در باز میشه سرگرد نمایان میشه
برای یه دقیقه انگار قلبم می ایستده نفسم حبس میشه
نمیتونم نگاهش رو بخونم
ترس؟ نگرانیت؟ تعجب؟ یا....
نگاهم برمیگرده سمت ماشین و میبینم اون لبخند ترسناکی که بین شیشه های دودی مشخصه
سرگرد نگاهم رو دنبال میکنه بدنشو کج میکنه تا من برم داخل به محض ورود توی خونه روی زمین میشینم انگار تمام انرژیم تموم شده صدای ماشین که با تمام سرعت دور زد و از کوچه زد بیرون به گوش میرسه
کی بود؟ از آدم های بشیری بود؟ دنبال منن؟ با من چیکار دارن ؟ با شدت بسته شدن در دروازه لرزه ای به تنم میوفته
متوجه ام عصبانی هستی ولی حالا نیاز نیست در رو اتقدر محکم ببندی
ان
انگار متوجه میشم دستشو میندازه پشت گردنش
سرگرد: شرمنده ترسوندمتون
چند بار پلک میزنم
فاطمه:خواهش میکنم...دیگه از چند دقیقه پیش بدتر نبوده.
ابرویی بالا میدازه
سرگرد: چند دقیقه پیش؟
سکوت میکنم و اون اخم میکنه
سرگرد: تنها اومدید؟
حرفی ندارم بزنم...هم مغزم کار نمیکنه هم ترسیدم
دوباره حرفش رو تکرار میکنه
سرگرد: تنها.اومدید؟!!
تن صداش رفته بالا انگار خیلی عصبانیه ولی چرا؟چه...
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷