نکات زیادی درباره سفر یادم میاد که حس میکنم در پیام نمیگنجد. و یا شاید حال ندارم بنویسم پس میندازم گردن نگنجیدن.
ولی نه، وقتی بهش فکر میکنم من واقعا به این سفر و حرفهایی توش شنیدم نیاز داشتم. من به معاشرت با آدمهای این سفر احتیاج داشتم. کلا دو روز بود ولی انگار یک هفته قم بودم بِگی نگی.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
تولد هم گرفتن برایمان:)
با این کلاه مثلثیا، و ریحانه خیلی جدی یه پیس برف شادی زد تو دهنم. مزه کاه میداد.
ولی نمیدونم، شاید برای خوشحال بودن نباید آدم خوبی بود. منم آدم خوبی نیستم ولی حتی تلاش برای آدم خوبی بودن هم باعث نشد ذره ای خوشحال باشم..
من یه ورژن تمساحِ درون دارم که اینو اندک افرادی دیدنش و جز این ادما بقیه فکر میکنن من عصبانیت ندارم. الان اینایی که دارن استوریم رو ریپلای میزنن به دیدن این ورژنم خیلی نزدیکن. ممکنه که خیلی جدی یام یامشون کنم.
فکر میکنم همه تلاشم برای اینه که، فقط توی این یکی بازی نبازم. چون میشینم به همه شکستهای قبلی فکر میکنم. حتی من امینمحمد که توی مهدکودک ساجده رو دوست داشت و من هنوز به عکس ساجده فحاشی میکنم، رو یادمه. میترسم از اینکه از یادم نری، و این حسرت و حسادت با من بمونه، چون حتی درباره آدمهای رندوم مونده، و هر بار دیدنشون این حس رو در من دوباره روشن میکنه. ولی تو رندوم هم نیستی.