هدایت شده از سِدخارجی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا نمیخوان ما این کلیپ رو ببینیم...
@Sedkhareji ✔️
یاسهاسبزخواهندشد ؛
روزِ هشتم چلهٔ دعایِ عهد.
روزِ نهم چلهٔ دعایِ عهد.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بارِ غمت این چندروزه اینقدر سنگین شده که با خودم فکر کردم شاید بهتر باشه برم با درختِ جلو ایوون صحبت
بعد از اون عید، چندبار دیگه هم با درخت جلو ایوون حرف زدم، ولی هربار به یه بهونهای دست به سرم کرد. بارِ غمی که هر روز سنگین تر میشه رو خب، مگه دیوونهست که قبول کنه بندازه رو شاخههاش؟ من خودمهم بودم قبول نمیکردم. پس فکر کردم که شاید این قسمتِ من و سهمِ منه. باید این غم رو تا همیشه با خودم اینور اونور بکشم. غمی که هر روز منو شکستهتر میکرد، غمی که داشت دونه دونه رویاهای بزرگِ حانیه رو با ضرب چاقو شهید میکرد. و حانیه پذیرفته بود که این رویاها باید بمیرن، بخاطر یه رویایِ بزرگتر. واقعا بزرگتر بود؟ یا من تو سرم اینقدر بزرگش کردم هادی؟
به قول نورا، این غم، روزهای نوزدهسالگی عزیزم رو تباه کرد و من اونجایی بارش رو، به جای دوش خودم و شاخههای درخت جلو ایوون، روی زمین گذاشتم که فهمیدم نمیخوام اجازه بدم بیستسالگی عزیزمهم بیرنگ باشه.
ما فکر میکردیم غم چیزیه که زندگی رو زیباتر میکنه و بهش معنا میبخشه، میخواستیم به هر قیمتی غم رو از دست ندیم، اما فهمیدیم که غمها باهم فرق میکنن هادی، یه غمی رویاهات رو میگیره و یه غمی دوباره رویا پردازت میکنه.. حتی فهمیدم گاهی خوشحال بودن هم میتونه کاری کنه آدم، قشنگتر بنویسه، یا قشنگتر بخونه. نمیخوام بگم که داشت گولم میزد، شاید من داشتم همه رو گول میزدم، شاید غمی نداشتن، چیزی نداشتن، حسی نداشتن، ترسِ من بود.
حالاهم من نمیدونم پلنی که خدا چیده چیه، فقط میدونم که دیگه یاد گرفتم راهش پاکوبیدن به زمین نیست. راهِ هیچیا! حتی رها شدن. مدتها میگفتم خدایا تو رو خدا من رو از این غم رها کن.. ولی نمیکرد. رها شدن نه البته، رها کردن. یه تصمیمه یه خواستهست که خدا بهش نزدیکت میکنه ولی کمرِ همت بستن براش، رویِ دوشِ خودته. بعد با خودم میگم، به قول حامد عسکری، آخه تو چقدر خدایی بلدی خدا؟ : )
منهم الان صاحب اون آخیشهاییم که شفی برام تعریفشون کرده بود. نه که هنوز کمرم از یکسال به دوش کشیدنِ غم درد نکنهها، درد میکنه جاش، خیلیهم میکنه ولی یه روزیهم خوب میشه و یه روزی میاد که من حرفهایِ بهتری با درخت جلو ایوون داشته باشم. مثلا حال شکوفههاش رو بپرسم و اونم بگه خداروشکر.
هدایت شده از ولان!
من هنوز به بیا بوسش کنم تا خوب بشه اعتقاد دارم.
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
بچهها برای بابایِ یکی از رفیقهام میشه دعا کنید : ) دعایِ مَشتی.
ولی هادی میدونی چی از همه بیشتر درد داره؟ اینکه بچههای مارو وسط خیابونهای شهر، جلویِ چشمهایِ بازِ آدمها، نه توی خواب و رویا، نه تو قابِ دروغی خبراشون، نه تویِ توهمهاشون، تویِ واقعیت! جایی که قابل لمسه، دروغ نیست، روبهرویِ چشمِ واقعیِ آدمها، تیکهتیکه کنن، سلاخی کنن، بسوزونن و در نهایت بازهم خواب و رویاشون رو به همه تحمیل کنن و بخوان مظلوم قصه باشن.