eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.2هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
681 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق؛ • و ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. • ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد
مشاهده در ایتا
دانلود
همش از امروز صبح میگم که من خودم رو آماده این مرحله نمی‌دیدم، هنوز کوچیک بودم، هنوز قدّم به اندازه کافی برای نداشتن آقا بلند نشده بود اما بعد نشستم فکر کردم دیدم قدّم بلند نشده بود، چون همه بار مارو آقا به دوش می‌کشید، من نشسته بودم و فکر می‌کردم اینکه عکس بک‌گراند گوشیم آقا باشه، یا بیست‌ودو بهمن برم تو خیابون، یعنی دارم صدم رو برای ولایت میذارم. نه! یک‌هم نذاشتم هادی حتی شاید نیم... آقا بجای همه ما خسته بود.. خسته نباشی باباجونم، خداقوت بهت، ماهم از این به بعدش رو بدون تو بزرگ می‌شیم و قد می‌کشیم و دل قوی می‌کنیم، در این وحشت دنیایِ بی تو. این‌هم امتحان ماست، و شاید این تنها راهی بود که یادمون میورد، قرار نیست بار ما رو دوش ولی باشه، یادمون اورد امام‌زمانمون چقدر دست تنهاست... برای قبول شدن تو این امتحان ولی، دعامون کن بابا، باشه؟ :: ))
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
خیلی یوسنسنسمسمسمسمس عه، میخوام#دورت_بگردم😭.
آخ آخ آخ :: )))) کاش جدی جدی دورت می‌گشتم و قبل از تو، چشم‌هام رو به این دنیا می‌بستم.. کاش اینقدر بزرگ شده بودم که دورت بگردم و برات بمیرم...
تا صبحِ امروز من هیچوقت گریه‌های بلند بلند داداشم رو نشنیده بودم، شاید تو هیئت اینطور گریه کرده بود اما من نشنیده بودم، و پدرم رو هم همینطور. اون‌ها گریه‌هاشون رو کردن اما من، از عکست رویِ دیوار حیا کردم، همین چند روز پیش باهاش حرف زدم و بعد به خودم گفتم که، آقا ولیه، شهید نیست که بشنوه صداتو، بعد زبونم رو گاز گرفتم و گفتم، آقا اینقدر همین الانم آسمونیه که میشنوه. فکر نمی‌کردم اصلا به این واژه شهید عزیزمن، چقدر در کنار اسم تو برام غریبه. نگاهم به عکست بود و بعد فقط به لب و دهن آدم‌ها که تو قاب تصویر می‌جنبیدن و انگار صدایی ازشون خارج نمیشد. تویِ شوک بودم، احساس کردم شاید اصلا حالا که خبر رو شنیدم هیجده ساعت بخوابم و بعدش که از خواب پاشدم دنیا یه شکل دیگه باشه. دلم میخواست برای خوردن این غم فقط چشم‌هام رو ببندم و فکر نکنم.. اما انگار چاره‌ای جز پذیرفتن نیست، خودت، دل‌های مارو به سمت خودت کشیدی. تویِ مسیر تا میدون انقلاب پشت موتور، روضه می‌خوندیم دلم میخواست الان موتور چپ کنه که باز یا من از خواب بلند شم یا اصلا بلند نشم هیچوقت دیگه. اما در نهایت رسیدیم، مثل هزار هزار نفری که با لباس مشکی و چشم‌هایی قرمز بود و صورت‌هایی که پف داشت به میدون رسیده بودن. آقا از شما چه پنهون، دلم سوخت برای خودمون. قطع به یقیین ما طفلکی ترین قشرِ دنیاییم، انگار که شیعه زاده شده برای درد و رنج کشیدن و داغ دیدن.‌ اونم اینجور داغ.. گوشه کنار خیابون و میدونی که من همیشه با خوشحالی ازش عبور کرده بودم، آدم‌ها نشسته بودن و دست‌هاشون رو گرفته بودن رویِ سرشون. انگار که دنیای روی سر همه ما آوار شده بود. و شده بود، واقعا آوار شده بود. همه میگن مردها برای شما شبیه زن‌ها گریه می‌کردن اما کسی نمیگه زن‌ها شبیه کی گریه می‌کردن؟ شبیه مادری که بچش مرده؟ آره به‌ گمونم بشه اینطوری بیانش کرد. ما اونجا برادر و خواهرهایی بودیم که همه باهم یتیم شده بودن. خیلی قصاوت قلب میخواد کشتنِ پدر هشتاد میلیون نفر آدم. حتی اگر فرزندانِ ناسپاسی باشن. ما همه ناسپاس بودیم چون حتی اونجاهم‌که ایستاده بودیم می‌گفتن پدرمون چه لبخند زیبایی داشت، ما در فهم شما خیلی کج رفتیم آقای‌سدعلی. هرچند که واقعا لبخند قشنگی داشتی باباجان. آخ، شما خیلی قشنگ بودی کلا عزیز دلم.. چه کنیم که دیگه نمیشه دورِ لبخندت گَشت، آه از این حسرت‌ها. اگر اشک اجازه بده، داشتم می‌گفتم که برادر و خواهرهامون هرکدوم گوشه‌ای، شبیه یک کبوترِ بال شکسته، زانوهاشون رو بغل گرفته بودن، ایستاده بودیم اما از درون... یک مشت پیرِ کمر شکسته بودیم امروز. بعضی‌هامون طاقتمون نرسید، نشستیم و جدی جدی زانو‌هامون رو بغل گرفتیم و دست رویِ سر گذاشتیم و داد زدیم. داد هایی که دل آسمون رو لرزوند، من دیدم که لرزوند آقا شماهم از اون بالا دیدی؟ نمیدونم اما تموم نشد آسدعلی. تموم نشد چرا؟ فلان مداح خوند، بهمان مداح خوند، حاج‌احمد برات قرآن خوند..، حاج سعید و حاج نریمان روضه، حاج مهدی‌هم حتی.. تموم نشد آقا این غم. این غمِ با غین، بلکه حتی شاید بیشتر. تموم نشد که نشد. نزدیک به سه ساعت ایستادیم، و هر بار که شهید رو کنار اسمت شنیدم یه بار از اول اطرافم رو نگاه کردم که ببینم خوابم یا نه؟ هر بار از اول فرو ریختم. هی خواستیم بریم، هی نشد، هی گفتیم یه روضه دیگه، یه حرف دیگه، چندتا دونه اشک دیگه.. بلاخره رفتیم، و برخلاف جهت ایستادن جمعیت حرکت کردیم. و دیدی آسدعلی؟ صورت‌های این بچه‌هات توی چند ساعت اینطور شده بود. انگار صدها تُن غم ریخته بود توی صورتامون. چشم‌ها غمی رو فریاد می‌کشیدن که قرار نیست هرگز سرد بشه. چشم‌هامون نور نداشت دیگه هم فکر نکنم داشته باشه تا ظهور، اما آتش، چرا. انگار با چشم‌هامون دور هم می‌گشتیم و تسلیت می‌گفتیم و یادمون میومد حداقل هنوز همدیگه و خدارو، داریم آسدعلی. ال‌آن، یه اندازه کُل ادوارِ تاریخ ما غم داریم، بزرگ تر از توان همه دنیا برای به دوش کشیدن، اما همه میگن خدای تو هنوز زنده‌ست. پس ما هنوز خدا و امامِ شما رو داریم آسدعلی. سلام مارو برسون به امامت، خداقوت باباجون. صبحِ روز ۱۰ اسفندماهِ این چهارصد‌وچهار لعنتیِ تموم نشدنی.
پاشید بیاید در خیابان
هدایت شده از بَـسـام.
از ترامپ کمک میخواستید؟ بفرمایید.
اذان میگن، دعای سلامتی امامِ‌عصر بخوانید.
اصلا تقصیر شماست. همه‌اش تقصیر شماست. شما که به یک لبخند اینطور آدم را گرفتار خودتان می‌کردید. شما که وقتی همه دنیا ما را تهدید می‌کرد، آنطور سینه سپر می‌کردید و انگشت بلند می‌کردید که اگر به مردم من نگاه چپ کنید، سرزمین‌تان را با خاک یکسان می‌کنیم. تقصیر شماست که وقتی ما برای حفظ عزت و اقتدار خودمان به خیابان می‌آمدیم، با هشتاد و شش سال سن، به احترام ما می‌ایستادید و پیام تشکر می‌دادید. شما که سال‌ها بود عبا و قبای تازه بر تن‌تان ندیدیم. شما که حواستان به همه بود. اصلا چرا وقتی آن دختر شهید عمامه را نشان داد و گفت «کلاهتو مامانت خریده؟ میدیش به من؟» به او قول یک کلاه صورتی دخترانه دادید و گفتید این پسرانه است؛ و چند روز بعد با آن همه مشغله، یادتان بود که کلاه را به در خانه‌شان بفرستید؟ میخواستید ما را اینطور دلبسته خودتان کنید؟ چرا ماه‌رمضان آن‌سال آدم فرستادید در خانه همسایه‌های بیت که بگویید فلانی گفته امشب افطار مهمان من‌اید و آن زن‌ومردهای متعجب با تیپ‌های مختلف آمدند و با نان و سبزی پذیرایی کردید و گفتید ببخشید رفت و آمدهای ما زیاد است، شما هم اذیت می‌شوید. اصلا چرا این را رسانه‌ای نکردید؟ترسیدید تیتر بزنیم دیدار رهبر انقلاب با بچه‌محل‌هایش؟ ولی‌امر مسلمین جهان چرا باید شب کریسمس ناگهان زنگ خانه مسیحیان را بزند و بگوید مهمان نمی‌خواهید؟ چرا باید زنگ بزند حال اکبر عبدی را در بیمارستان بپرسد؛ چرا باید دستخط هوشنگ ابتهاج را بشناسد؟ چرا در دیدار رمضانی شاعران، در بیت رهبری برایشان اتاق سیگار تدارک ببینید؟ تقصیر شماست که ما اینطور دلبسته و دیوانه شما شدیم. تقصیر شماست که حالا ما اینطور زمین‌گیریم. جواب این دل‌های شکسته را که می‌دهد آقای من؟ «مهدی مولایی» https://eitaa.com/m_molaie110
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
تا صبحِ امروز من هیچوقت گریه‌های بلند بلند داداشم رو نشنیده بودم، شاید تو هیئت اینطور گریه کرده بود
دیشب آدم‌های بیشتری رو در خیابون دیدم نسبت به پریشب. پریشب وقتی چندجا نزدیک و بغل گوشیمون توی خیابون موشک خورد، مردم صدای الله‌واکبرهاشون بلند تر از قبل شد اما، دیگه نزدیک آخرای شب کسی توی خیابون‌ها نبود. اما دیشب، دیشب همه خیابون‌های شهر قُرقِ بچه‌ انقلابی‌ها بود. و داشتم فکر میکردم که واقعا آقا الان از اون بالا که نگاه کنه بهمون افتخار میکنه؟ این شیر بچه‌هایی که تو خیابونن، اینا بچه‌های آقان و آقا ازمون راضیه.. راضیه؟ دیشب حاج‌آقا پناهیان میگفت که، آقا از ما خسته نشده بود، ماهم از آقا خسته نشده بودیم، دوسمون داشت و ماهم دوستش داشتیم، عاشقش بودیم، و ای خدایی که از ما گرفتیش، ما به کمتر از اماممون در برابر این غم راضی نیستم :: )) این نوع شاخ و شونه کشیدن برای خدا، هیچوقت جواب نمیده ولی خدای پر زورِ ما، آقا از ما راضی بود وقتی می‌رفت، به ما امید داشت، و برعکس فکر‌های روزِ اولم، ما اینقدرم آدم‌های بدی نبودیم که آقا رو از ما بگیری، پس تو قطعا اتفاقاتِ بهتری برامون در نظر گرفتی نه؟ :: ))))
این لحظه دقیقا، اون لحظه‌ایه که از همه دنیا و همه چیز باید ناامید شیم و باز مبارزه کنیم تا خدا برامون فرجی برسونه ::: ))))) وعده‌های خدا صادقه، خدایا، ما بهت امید بستیم، دیگه کسی رو جز تو نداریم ::: )))))))
تنها کاری که در برابر وطن الان میتونیم بکنیم که بعدا حسرت نخوریم اینه که بیایم بیرون. اگر کسی نمیاد نمی‌فهمه که اگر نیاد دیگه بعدا وطنی نخواهد بود که بخواد بیاد بیرون. نه فقط جمهوری اسلامی، اصلا ایرانی نمی‌ماند. (احمق‌ها نمی‌فهمن) بیاید بیرون.
هدایت شده از مُرتاح
هنگامی که شیپور جنگ، طنین‌انداز می‌شود، قلب من شکفته شده و به هیجان در می‌آید. چرا که جنگ، "مرد" را از "نامرد" مشخص می‌کند . . - شهید مصطفی چمران.
هدایت شده از هِزارویك‌شَب*
38.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موقعیت: شما با دیدنِ این ویدیو تا لبخند میاد رو لبتون، یادتون میاد...