eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.2هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
681 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق؛ • و ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. • ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد
مشاهده در ایتا
دانلود
✳️ | تصویرسازی [المُؤمِنُ کَالجَبَلِ الرّاسِخِ لاتُحَرِّکُهُ العَواصِفُ. مومن مانند کوه استوار است و طوفان‌ها او را تکان نمی‌دهد.] ▫️طراح: میکائیل براتی ✳️ کارگاه طراحی سه در چهار @Studio3x4
هدایت شده از مُرتاح
اصلی ترین سلاح ما، نه قلممان، نه موشک‌‌مان و نه علم ماست. اصلی ترین سلاح ما دعاست و توحید. توحید که داشته باشیم همه چیز داریم، هم علم، هم موشک، هم قلم. توحید نداشته باشیم هیچ چیز نداریم. امام می‌گفت: چون به خدا ایمان نداریم می‌گوییم آمریکا ابر قدرت است.
هدایت شده از ادبار
بچها من اگه شهید شدم به روی خودتون نیارید اینجا مال من بوده. زشته ملت یه تصوری از شهید دارن اینجا رو ببین میگن هر آدم بیخودی شهید میشه.
او که با یک صحبت ایستاده چنددقیقه‌ای معادلات جهان را به نفع ایران تغییر می‌داد، نهم اسفند، جایی در خیابان فلسطین شهید شده و گویی دوره سخنان ناسنجیده رسیده. عذرخواهی را باید آن شیوخ حرام‌لقمه‌‌ای کنند که خاک کشورک‌هایشان را مأمن وحوش یانکی کرده‌اند و متر به متر خاک‌شان را در اختیار کفار گذاشته‌اند برای حمله به منازل مسلمین. عذرخواهی را باید آن شیخ‌نشین‌های عربی کنند که زمین و دریا و آسمان‌شان را به دست آمریکایی‌ها سپرده‌اند برای قتل پدر امت و صدوپنجاه کودک دبستانی ما. آن سرخ‌چفیه‌های با عبای مطلّا که در کاخ‌هایشان لمیده‌اند و نوامیس شیعه را جیغ‌زنان و ترسیده تماشا می‌کنند. ما عذرخواهی نمیکنیم. ما شرمنده کسی نیستیم. ما منت بر سر شما داریم که کاخ‌هایتان را در پایتخت‌هایتان به تقاص بیت و حسینیه رهبری بر سرتان آوار نکرده‌ایم. و این خشم و نبرد تا عذرخواهی و اشک پشیمانی شما ادامه خواهد داشت؛ اگر خدا بخواهد. «مهدی مولایی» https://eitaa.com/m_molaie110
زندگیمون شبیه سریال‌های ایرانی شده که همیشه احمق بودنِ شخصیت‌ها اصلی توش، آدم رو کلافه میکنه. که دیگه میگه بابا احمق داستانو داری خراب میکنی! خدایا چرا آدم گنده‌های سریالِ ما اینقدر احمق و بی وطنن؟ کلافه شدم دلم میخواد تلویزیونو خاموش کنم.
این شب‌ها که از خانه پا بیرون میگذاری، قبل از اینکه بویِ بهار ریه‌ات را پر کند، بویِ تند باروت میخورد تویِ مشامت. کم فرصت می‌شود از این روزها به تفکیک بنویسم، همه اتفاقات و خاطراتِ طلایی را یک گوشه ذهنم می‌سپارم تا اگر صبح روز بعد چشمانم را باز کردم بنویسمشان. اینقدر زمان تند میگذرد که چند شب پیش به هنگام دعا جلویِ سردر دانشگاه تهران، نگاهم به درخت‌ها افتاد.. عه شکوفه داده‌اند.. چه فایده.. پس حال که فرصت نیست در همین حینِ حرکت تَرک موتور به یاد می‌آورم و می‌نویسم، همه متن را تدوین می‌کنم، بعد از کمی رفتن و رد شدن از سیل جمعیتِ میادین و خلوتی کوچه پس کوچه‌ها، در همان جایی که فکر نمی‌کنیم کسی را ببینیم، به کاروانِ موتوری برخورد می‌کنیم که پرچم به دستشان، الله اکبر به زبانشان و میانگین سنیشان از سی‌سال بالاتر نمی‌رود. گریه‌ام می‌گیرد و یادم می‌رود که داشتم در ذهنم چه می‌نوشتم، نمی‌دانم چرا اما به گمانم این خلوت‌های پُشت موتور، فرصت‌های خوبی برایم فراهم کرده تا اشک بریزم، دور از چشمِ دیگران و زیر آسمانِ تاریک شب. شب‌هایِ اول فکر می‌کردم که او رفت، چون ما آن نسل و امتی نبودیم که از ما انتظار داشت. در حقش که بسیار جفا کرده‌ایم و امیدوارم او از ما بگذرد و حلالمان کند، اما مردم را که می‌بینم و پرچم‌هایشان که روی دست‌ها بلند است احساس میکنم، این‌ها فرزندانِ اویند که صدایشان سکوتِ رخوت انگیز شهر را میشکند. نا امیدش نکرده‌اند، نکرده‌ایم. او با دلی امیدوار نسبت به این فرزندان رفته‌ست.. دیدنِ فرزندانِ شیر دل پدر، داغ پدر را هم برایم زنده می‌کند انگار، و همین سبب اشک می‌شود. من هرگز اول انقلاب را ندیده بودم، و باباهم همیشه می‌گفت که نمی‌شود توصیفش کرد، آن شور، آن عشق، آن حرارت، آن انقلابی‌گری را. من که ندیده‌ام اما فکر می‌کنم این شب‌های تهران دست‌کمی از روز‌های اول انقلاب یا شاید دهه شصت ندارد. این چند روز تمام‌مدت با خودم می‌گویم کاش او بَهایِ به جوش آمدنِ خون، در رگ‌های این مردم نبود، اما ما انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم، دیگر از بزرگترین خط قرمز ما عبور کرده اند، دیگر کسی در این خیابان‌ها جلودار ما نیست، نمیتواند اصلا. گمان نمی‌کنم هیچ خیابانی در تهران باشد که این شب‌ها به خودش، مردمانی پرچم به دوش ندیده باشد، ولو یک نفر. از همین یک نفر‌هایمان که چون قطره‌های دریا جمع می‌‌شوند هم می‌ترسند، این‌را وقتی می‌فهمم که تیکه می‌اندازند و با سرعت برق دور می‌شوند، اگر جگرش را داشتی می‌ایستادی خب، همیشه تاریخ بزدل بوده‌اید، بزدل و حقیر و پر ادعا، مثل اربابانتان. داشتم می‌گفتم، مثل بابا و گفتنش از دهه شصت، من هم نمیدانم باید چطور بگویم که خودم‌هم فکر نمی‌کردم اینقدر زیاد باشیم که همه شهر را پُر کنیم. در مسیر، الله اکبر از زبان کسی نمی‌افتد، کسی‌هم اگر خسته شود حتما دیگری‌ای هست که فریاد سرد دهد. اثری از غم در چهره کسی نیست، و کسی با ماتم در این شهر راه نمی‌رود.. اما خیلی نمی‌گذر، برنامه‌های حماسی میدان‌ها به پایان‌ می‌رسد و کم‌کم دعا پخش می‌کنند. یا عده‌ای که کل شهر را چرخیده‌اند، کمی جلویِ دانشگاه تهران به هنگام روضه خوانی می‌ایستند، و یا در مسیر برگشت، آن هنگام که هرکسی از دسته‌ خود جدا شده‌ست و شهر از صدایِ "لعنت‌الله علی اسرائیل" آرام گرفته‌ است، بغض‌ها تک به تک می‌شکنند. همان‌هایی که پرچم به دست رجز می‌خواندند، حال گوشه‌ای کنج خیابانی، رویِ جدولی، با سر و دست‌های روبه آسمان اشک می‌ریزند. از داغی که هرگز سرد نخواهد شد... شبِ اول، یعنی یکشنبه شب، وقتی نزدیک به میدان شهدا بودیم و صدایِ انفجار از مسافت بسیار نزدیکی، انگار بغل گوشمان شنیده شد، و دودِ همه خیابانِ هیفده شهریور را پر کرد، خیال می‌کردم فردا شب دیگر کسی در خیابان نخواهد بود، چون همه تهران آن‌شب همین وضع را داشت. اما از شب بعد، دیگر نگذاشتند به شهدا نزدیک هم بشویم، در واقع جمعیت این اجازه را به ما نمی‌داد. هرشب بیشتراند، بیشتر‌ایم. هرشب راه های بیشتری بسته می‌شوند و آدم‌های بیشتری فریاد میزنند و پرچم‌های بیشتری به کوری چشمِ خائنین در این مملکت بالاست. همه طولِ روز خبر‌ها میخواهند به زور بگویند که اگر دودوتا، پس چهارتا، اما شب که می‌شود و از خانه و حصار خبر‌ها بیرون می‌زنی و درباره مردم با خودت یک حساب و کتاب سر انگشتی می‌کنی، می‌بینی که همین الان‌هم وسط یک دودوتا صد تا ایستاده‌ای. مگر شماها خسته نمی‌شوید که شش شب است در خیابانید؟ بعضی‌هایتان شش شبانه‌روز است که در خیابانید، چون فکر نمی‌کنم میدان انقلاب از سحرگاهِ یکشنبه تا کنون لحظه‌ای از جمعیت خالی شده باشد.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
این شب‌ها که از خانه پا بیرون میگذاری، قبل از اینکه بویِ بهار ریه‌ات را پر کند، بویِ تند باروت میخور
در همین فکر ها هستم ماشینی با دو پرچم و تصویر آقا، از کنارمان عبور میکند، دختری که صندلی عقب نشسته و یکی از پرچم‌ها را نگاه داشته با دیدنِ ما لبخند میزند و نگاهش را از من نمی‌گیرد، طول میکشد تا به خودم بیایم و لبخندش را با لبخند پاسخ دهم، اما به محض پاسخِ من، دستش را به نشان پیروزی بالا می‌آورد.. در دلم یکهو انگاری نوری جرقه میزند، ما چقدر تا الان بلد نبودیم یکدیگر را امیدوار کنیم، چه دوستانِ خوبی بودیم و خبر نداشتیم. خطوطِ سفیدی در آسمان‌است که نشان می‌دهد فرزندانِ سیدعلی دارند دشمن را ادب می‌کنند، نگاهِ مردم به سمت آسمانِ می‌چرخد و صدایِ الله و اکبرشان بلند می‌شود. همین مردم به وقت رسیدن به نیرویِ گشت و بسیج‌هم، همینطور الله و اکبر می‌گویند و علامت پیروزی نشان می‌دهند و خداقوت گویان عبور می‌کنند، آن‌هاهم دلگرم می‌شوند، و دستشان را بالا می‌آورند، انگار سالهاست یکدیگر را می‌شناسیم.. فکر نمی‌کنم که در بیست سال زندگی‌ام هیچگاه مردم انقلابی را تا این حد با قلب‌هایِ بهم چسبیده که انگار در سینه‌ای واحد می‌تپند دیده باشم. [ - سلام خاله میخوای روی دستت از اینا بکشم؟ ] پرچم ایرانِ روی دستش را نشانم می‌دهد، نصفِ من است و یک روسری گلگلی و روی آن هم چادر به سر دارد، میگویم: نه خاله دورت بگردم نمی‌خوام. مادرش از آن سمت میگوید: خدانکنه. و یک چایی می‌دهد دستم.. نگاهش می‌کنم تا دست در دست مادرش دور می‌شود. با خودم فکر می‌کنم این روزها وقتی بچه‌ها، مردم را در خیابان با پرچم می‌بینند، اگر پدرشان بخواهد بگوید این‌ پرچم ما نیست و این‌ها وطن پرست نیستند، جایش را در ذهن بچه‌اش با چه چیزی پر می‌کند؟ بچه‌هایشان قرار است به چه چیزی ببالند؟ به پرچمی که وجود ندارد؟ یا شاهی که خائن و فراری بوده؟ یا فرزندش که احمق است؟ یا اصلا وطن پرست و وطن دوست از دیدگاهِ این‌ها چه کسی‌ست؟ عمو ترامپ را کجایِ معادله می‌گنجانند؟ از این فکر‌ها بیرون می‌آیم، چون مداح دارد روضه را کم‌کم شروع می‌کند و من بیست‌وچهار ساعت است که سعی کرده‌ام دخترِ قوی‌ای در نبود پدر باشم، بس است بنظرم دیگر.. شامگاهِ روز ۱۵ اسفندماه چهارصد و چهار.
https://eitaa.com/aviinravi از بچه‌های فعال ایتا حمایت کنید بچه‌هاجون، روایت این روز‌‌هارو می‌نویسن...