یاسهاسبزخواهندشد ؛
با یه جماعتی طرفیم که به قول شهبازی از وسط کلشون دوتا نخ رد شده دوتاگوش رو بهم وصل کرده. وگرنه نمیتو
دیشب توی چهار راه ولیعصر یه ماشینی رد میشد که پشتِ شیشههای نیمه دودیش، چشمهای پر از بغض و کینه پیدا بود، لبهایی که به فحش و ناسزا احتمالا تکون میخوردن. دقیقا توی صندلی عقب این ماشین یه وجب صورت چسبیده بود به شیشه، و با چشمهای برق برقی آدمهایی رو نگاه میکرد که با همه وجودشون فریاد میزنن و درباره مفهومی به نام وطن شعر میخونن و اشک و خندههاشون با آمیخته شده. توی چشمهاش میدیدم که انگار تشنه کشف کردن مفهومی به نام وطن و وطن پرستیه.. دلم برای همه این خانواده از ابتدا تا انتها سوخت..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
دیشب توی چهار راه ولیعصر یه ماشینی رد میشد که پشتِ شیشههای نیمه دودیش، چشمهای پر از بغض و کینه پ
این آدمها بچههاشون رو با کینه بزرگ و به نوعی بدبخت میکنن. ثمرهش میشه چشم و گوشهای بسته نسبت به حقیقت..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
چند روز یه بار اول عکسهای مهدیه رو نگاه میکنم تا نمیرم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
همدیگه رو میبینم که درباره همه روزهایی وقت نمیکنیم باهم دربارش توی مجازی حرف بزنیم، حرف بزنیم و برای فرداهای بهتر بهم امید بدیم، انگیزه بگیریم و زندگی کنیم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
دیروز پرچم خریدیم، و خیابونها رو مفتخر کردم به دیدنش.