یاسهاسبزخواهندشد ؛
درسهای تخصصی در هنرستان اینطوری بود که، یه چیزی به اسم مدرسه و نمره نیرو محرکی بود که تو کارکنی، و
و من چقدر دلم برای اونجور رشد کردن تنگ شده. جنس یادگیریهای دانشگاه انگار متفاوته. وقتی نگاه میکنم اینجا تو دانشگاههم خیلی پیشرفت داشتم، بیشتر از خیلی در واقع. ولی اون لذت رو از رشد کردن نبردم، درک نکردم که چقدر قدم بلند شده و به دلم نچسبیده این احساس. دانشگاه رشدش توی کلاسها و استادهاش نیست، توی آدمهاشه. نمیدونم چطور بگم ولی، اگر با استاد معاشرت کنی میتونی درسش رو بفهمی، و اگر استاد حرفهای قشنگ قشنگی که به دلت بشینه بزنه، مغزت بقیه حرفهاش رو هم خواهد فهمید، و اگر با آدمها زندگی کنی، توی مسیر چیزهایی یاد میگیری و این خیلی جالبه..
توی هنرستان فکر کنم این به طور پیشفرض وجود داشت، چون همه از صبح تا شب باهم زندگی میکردیم و دبیرها بخش جدانشدنی از زندگیما بودن.
ولی در کل این روزها دلم میخواد مشتاق کلاسهایی باشم که روزی فکر میکردم در دانشگاه ازشون خیلی چیزها یادمیگیرم ولی وقتی موقع پاس کردنشون رسید دیدم اصلا نفهمیدم چطور رفته و حالا برای پاس شدنش دارم به این در و اون در میزنم که تموم بشه فقط. این شاید چیزیه که لذت درک رشدهای دیگه رو ازم گرفته. اینکه احساس میکنم اونجایی که باید چیز یاد میگرفتم نگرفتم پس جاهای دیگههم به چشمم نمیان.
ولی کاش به خودم بیام و این کلاسها و استادهاشون اینجوری از دست نرن. به خودت بیا حانیه، البته اگر آمریکایِ پدصلواتی بذاره.
دارم فکر میکنم اگر آیپد داشتم عکسهایم را تصویرسازی میکردم و خوشگل بلا با شما به اشتراک میگذاشتم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
دارم فکر میکنم اگر آیپد داشتم عکسهایم را تصویرسازی میکردم و خوشگل بلا با شما به اشتراک میگذاشتم.
ولی بعد یادم اومد مدتیه حتی یادم میره بعضی عکسهارو کلا به اشتراک بذارم خوشگل بلا که هیچی.
بعد از صدوهفتادواندی شب یه دوست سر چهارراه پیدا کردم. نمیدونم چطوری من برونگرام بخدا با این سطح ارتباطاتِ اجتماعی.
هدایت شده از *مِهرماهی
*
تولدت مبارک دختر خوشگله، امیدوارم شادی لحظه های زندگیت خیلی بیشتر از لحظه های غمگینت باشه و همیشه همیشه خوشحال باشی دخترِ پُر ذوق و مهربونِ من💖.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
* تولدت مبارک دختر خوشگله، امیدوارم شادی لحظه های زندگیت خیلی بیشتر از لحظه های غمگینت باشه و همیشه
تولدت مبارک ریحانه خانم
امیدوارم سال پر از خوشحالیای باشه برات : )✨
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ما چوب رقاصهها و بیوطنهایی را میخوریم که صبح شانزدهم اسفندماه وقتی از خواب بیدار شدیم و تهران به سان شهری آخرالزمانی، تاریک بود و غبارهای سیاه، معلق در هوا و ماشینها همگی دوداندود، رقصیدند و گفتند زیرساخت بهجهنم؛ بهترش را میسازیم. دقیقا در روزی که دو انبار مهم سوخت، از مجموع سه انبار تهران نابود شده بود و سومی هم نیمی از ظرفیتش را از دست داده بود، احمقانه و مسخشده گفتند که حالا ماشین سرکوبگران نظام بیسوخت شده و آخوند رفتنی است.
ما چوبخور خودروسازان بیشرافت و انصافی هستیم که ماشینهایشان دوبرابر ماشینهای معمول کلاس جهانی بنزین میبلعد و دودش را تف میکند توی صورت مردم و با این وضعیت سوخت کشور، هنوز کسی حتی جرئت نمیکند که بگوید بالای اگزوز جنابتان ابرو هست.
ما سیلیخور مسئولی هستیم که بجای تلاش برای حفظ آرامش اجتماعی و کنترل هیجان جامعه، صاف توی چشم دوربینها نگاه میکند و میگوید داریم از گرسنگی میمیریم؛ باید جنگ را متوقف کنیم؛ باید مذاکره را زودتر بهجایی برسانیم تا منقرض نشدهایم. کلیدواژه «قحطی» را میکارد توی ذهن مردم و حرفش را تیتر اول رسانهها و روزنامهها میکند و میرود. و جامعه میماند و التهاب و هجوم به صفهای سوخت و طلا و مواد خوراکی.
بله؛ ما چوبخوریم. ما سیلیخور. ما اضطرابکش حرفها و کارهای شما. ما که آخرش همیشه خودمان مقصریم. که «لطفا مردم هیجانزده رفتار نکنند»؛ ما شنوندگان عبارت تکراری «مردم نگران نباشند؛ هیچ کمبودی نداریم» درست پس از رخداد فاجعه. به چشم. ما که همیشه خودمان به داد هم میرسیم. اینبار هم. تف به گور رقصندههای شانزده اسفند و خودروسازهای حرامخور و تکرارکننده کلیدواژه قحطی در اذهان مردم بیچاره. همین.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110