آبـےعزیزمن ؛
خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند . - فیض کاشانی
سوی آرامگه عشق براتم دادند !
فقط کسی را می توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد .
- داستایفسکی
آبـےعزیزمن ؛
بیمار ِ اتاق ِ ۴۹ : چشمانش را که می دید ناخودآگاه می خندید .
بیمار ِ اتاق ِ ۳۷ :
بارها به من گفتند زیبا هستم .
چه تاثیری میتواند داشته باشد وقتی تا این اندازه خسته و درمانده ام ؟
وقتی به جایی نرسیده ام و رمقی باقی ندارم ؟
مرجان ! مرجان !
تو مرا کشتی . به که بگویم ؟
مرجان ! عشق تو مرا کشت . .
اشک از چشم های مرجان سرازیر شد .
- صادق هدایت
یکی از عیبهایم این بود که نمی توانستم درجا جواب آدم ها را بدهم . حرف بی ربط که می شنیدم ساکت می ماندم .
- زویا پیرزاد
آبـےعزیزمن ؛
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست !
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا .
- فاضل نظری