eitaa logo
|گـمـنـامے|🎙
417 دنبال‌کننده
471 عکس
475 ویدیو
7 فایل
۰﷽۰ میان دلتنگی‌ها، پناه ما نام «حسین» است. 🎙️ روایت‌های کربلا در کانال گمنام. جهت هماهنگی و درخواست: @Nameless_128 لینک گپ |گـمـنـامے³¹³| ↓↓↓ https://eitaa.com/joinchat/1685980824Cda2cb90749 همراه ما باشید...🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت پانزدهم: نگهبانِ خاطراتِ خاکستر تاریکیِ پس از خروج از موکب، از تاریکیِ قبلی متفاوت بود. این تاریکی، سنگین و چسبنده بود؛ مثلِ این بود که در میانِ یک مایعِ سیاه و غلیظ در حالِ شنا کردن باشیم. هیچ صدایی نمی‌آمد، نه حتی صدای قدم‌هایمان روی زمینِ سنگی. تنها چیزی که وجود داشت، تپشِ ضربانِ قلبِ مریم در دستم بود که مثلِ یک ساعتِ قدیمی، با هر ضربه، ذره‌ای از واقعیت را نگه می‌داشت. بعد از آنچه می‌دانستم ساعت‌ها می‌گذشت، ناگهان، زمینِ زیر پایمان تغییر کرد. دیگر سنگ نبود؛ بوی خاکِ مرطوب و گیاهانِ پوسیده می‌آمد. در برابرِ ما، بسترِ عظیم و خشکیده‌ی رودخانه‌ای باز شد که انگار از دلِ زمین شکافته بود. در میانه‌یِ این بسترِ خشک، نوری بسیار ضعیف و لرزان دیده می‌شد. با نزدیک‌تر شدن، فهمیدم که آن نور، یک آتش نیست؛ بلکه شعله‌یِ یک چراغِ روغنِ قدیمی است که در میانه‌یِ غبار و خاک ایستاده است. و آنجا، در کنارِ آن چراغ، او نشسته بود. او مردی بود که انگار از خودِ خاک و خاکستر ساخته شده بود. رداش چنان کهنه و پاره‌پاره بود که دیگر نمی‌شد تشخیص داد آیا پارچه است یا لایه‌ای از خاکسترِ سرد. او روی یک سنگِ بزرگ نشسته بود و با دقتِ بسیار، چیزی را در میانِ دست‌هایش جابه‌جا می‌کرد. وقتی نزدیک‌تر شدیم، فهمیدم او در حالِ جمع کردنِ تکه‌هایی از "آینه" است؛ آینه‌هایی شکسته که در میانِ خاک پراکنده بودند. «باز هم آمدید...» صدایش مثلِ صدایِ خش‌خشِ برگ‌هایِ پاییزی بود. «اما این بار، نه با جمعیت، که با تنهایی. تنهایی، سنگین‌ترین بارِ یک زائر است.» مریم، که از شدتِ ترس و خستگی لرز می‌کرد، با صدایی ضعیف پرسید: «شما... شما اینجا چه می‌کنید؟ از کجا آمده‌اید؟» مرد سرش را بالا آورد. چشمانش، برخلافِ زائرانِ بی‌چشم، سیاه نبودند؛ بلکه مثلِ دو تکه‌یِ زغالِ گداخته بودند که هنوز ذره‌ای از گرمایِ باستانی در آن‌ها باقی مانده بود. «من نگهبانِ بازگشت‌شدگان هستم. من کسانی را جمع می‌کنم که در جاده گم شده‌اند... کسانی که در میانه‌ی راه، "خود"شان را جا گذاشته‌اند.» او به من نگاه کرد. نگاهش مثلِ یک جراحی، لایه‌هایِ پنهانِ روحم را کنار زد. «تو، رضا... تو به دنبالِ جبران هستی. اما می‌دانی که جبران، همیشه با خسارت همراه است؟» در همان لحظه، با کلمه‌یِ او، دنیایِ اطرافمان شروع به لرزیدن کرد. بسترِ رودخانه شروع کرد به تبدیل شدن به صحنه‌هایی از گذشته‌یِ ما. من ناگهان خودم را در خانه‌یِ قدیمی‌مان دیدم. اما همه چیز تغییر کرده بود. مریم در آنجا نبود. من در حالِ انجام دادنِ کاری بودم که همیشه از آن پشیمان بودم (یک لحظه‌یِ تاریک از دورانِ کودکی که در ذهنمان لکه‌دار است). سایه‌ها به شکلِ صورتِ مریم، از گوشه‌ی‌هایِ اتاق بیرون می‌خزیدند و با صدایی که شبیه به صدایِ او بود، زمزمه می‌کردند: «چرا مرا نجات ندادی؟ چرا همیشه فقط به فکرِ خودت هستی؟ تو حتی در این سفر هم، فقط به دنبالِ رستگاریِ خودت می‌گردی، نه من!» «نه! این حقیقت نیست!» فریاد زدم، اما صدایم در میانه‌یِ آن خانه‌یِ خیالی گم شد. سپس نوبتِ مریم بود. او در میانه‌یِ رودخانه‌یِ خاکستری ایستاده بود و نسخه‌ی دیگری از خودش را می‌دید؛ مریمی که چشمانش کاملاً آبی و درخشان بود، اما با نگاهی سرد و بی‌رحم، از من رو برمی‌گرداند و می‌گفت: «تو ضعیفی، رضا. تو فقط یک سایه هستی که فکر می‌کند نور است. ما هیچ‌وقت به کربلا نخواهیم رسید، چون تو اصلاً وجود نداری.» حس کردم دارم در میانه‌یِ یک درگیریِ روحی، از هم می‌پاشم. واقعیت و توهم چنان در هم آمیخته بودند که دیگر نمی‌دانستم کدام دست، گرمایِ دستِ مریم است و کدام دست، دستِ سایه‌یِ خودِ من. «ببینید!» صدای پیرمردِ خاکستری از میانِ آن طوفانِ خیالات بلند شد. «این‌ها آزمون نیستند! این‌ها خودِ شما هستید! اگر نمی‌توانید با سایه‌هایِ درونِ خود روبرو شوید، چطور می‌خواهید با سایه‌هایِ جهان روبرو شوید؟» من چشمانم را بست و تمامِ تلاشم را کردم تا به تنها چیزِ واقعیِ موجود در آن لحظه فکر کنم. نه به گذشته، نه به ترس، بلکه به آن "نورِ بلوطیِ" درونی که در موکب حس کرده بودم. آن نور، ناشی از یک انتخاب بود، نه از یک خاطره. با تمامِ وجودم فریاد زدم: «من می‌دانم کی هستم! من رضا هستم، و مریم با من است!» با این فریاد، سکاله‌یِ توهم‌ها با صدایی شبیه به شکستنِ یخ، فرو ریخت. دوباره در بسترِ رودخانه بودیم. مریم در کنارم بود، نفس‌نفس می‌زد و چشمانش از اشک و نور می‌درخشید. پیرمردِ خاکستری، همچنان با همان آرامشِ ترسناک، تکه‌هایِ آینه را جمع می‌کرد.
او ایستاد و به ما نگاه کرد. «شما از نخستین مرحله گذشتید. شما با "خودِ دروغین" جنگیدید. اما بدانید که مسیرِ اصلی، در پیش است. رودخانه در پایانِ این بستر، به جایی می‌رسد که "زمان" متوقف می‌شود. آنجا، جایی است که سایه‌ها دیگر فقط حمله نمی‌کنند؛ آن‌ها سعی می‌کنند "شما را جایگزین کنند".» او به سمتِ تاریکیِ دوردستِ رودخانه اشاره کرد. «بدوید. پیش از آنکه آینه‌هایِ من تمام شوند، پیش از آنکه حقیقتِ شما، دوباره در میانِ خاکسترها گم شود.» ما شروع به دویدن کردیم. بسترِ رودخانه زیر پایمان مثلِ یک شاهرگِ لرزان بود. اما در حالی که می‌دویدیم، متوجه شدیم که چیزی تغییر کرده است. مریم، با هر قدمی که برمی‌داشت، ردپایی از نورِ آبیِ بسیار ملایم از خود به جا می‌گذاشت که در میانِ خاکسترها می‌درخشید؛ ردپایی که انگار تنها راهِ یافتنِ مسیر در آن تاریکیِ مطلق بود. [پایان پارت پانزدهم]
پارت شانزدهم: آینه‌یِ زمان و همزادِ سایه ردپایِ آبیِ مریم، مثلِ یک ریسمانِ نجات در اقیانوسِ سیاهی بود که در آن غرق می‌شدیم. هر چه بیشتر در بسترِ خشکیده‌ی رودخانه پیش می‌رفتیم، حس می‌کردیم که سنگینیِ هوا در حالِ افزایش است. هوا دیگر مثلِ هوا نبود؛ مثلِ عبور از میانِ یک تالابِ غلیظ و بی‌حس بود. ناگهان، حرکتِ ما تغییر کرد. نمی‌دانستم چطور، اما انگار جهان، سرعتِ خود را کم کرده بود. من می‌دیدم که یک ذره‌یِ غبار در هوا معلق مانده و هیچ حرکتی نمی‌کند. صدایِ نفسِ مریم، که لحظه‌ای پیش تند بود، حالا مثلِ کش آمدنِ یک سیمِ فلزی، بسیار کند و بم شده بود. ما به جایی رسیده بودیم که پیرمردِ خاکستر توصیف کرده بود: «منطقه‌یِ زمانِ متوقف‌شده»**. در اینجا، واقعیت دیگر پیوسته نبود. در سمتِ راستِ ما، شکافی در فضا بود که در آن، صحنه‌ای از گذشته‌یِ ما در حالِ تکرار بود؛ دیدم که ما در کودکی، زیرِ یک درختِ گردو در حالِ دویدن هستیم، اما آن صحنه مثلِ یک عکسِ قدیمی و لرزان، در میانِ هوا معلق است. در سمتِ دیگر، سایه‌ای از آینده‌ای دور را می‌دیدم که در آن، زمینِ کربلا پوشیده از نوری بی‌کران بود، اما آن نور چنان قدرتمند بود که انگار داشت همه‌چیز را خاکستر می‌کرد. «رضا... من حس می‌کنم... دارم از هم می‌پاشم...» صدای مریم، به سختی از میانِ این غلظتِ زمان شنیده می‌شد. ناگهان، از میانِ آن شکاف‌هایِ زمانی، دو پیکره بیرون خزیدند. قلبم برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. من نمی‌دانستم با چه چیزی روبرو شده‌ام. آن‌ها از تاریکی بیرون آمدند، اما نه مثلِ سایه‌هایِ بی‌شکلِ قبلی. آن‌ها دقیقاً، با میلی‌متری دقت، شبیه به خودِ ما بودند. آن یکی، «من» بودم. اما یک "من" که تمامِ رنگ‌ها را از دست داده بود. پوستش مثلِ پوستِ یک مرده‌یِ باستانی، خاکستری و سرد بود و چشمانی که در آن‌ها، نه نورِ بلوطی بود و نه تاریکی؛ فقط یک خلاءِ بی‌انتها بود. و آن دیگری، «مریم» بود؛ اما مریمی که چشمانش به جای نورِ آبی، با یک سیاهچاله که تمامِ نورِ اطرافش را می‌بلعید، پر شده بود. «ما اینجا نیستیم...» همزادِ من با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ بی‌انتها می‌آمد، گفت. «ما همان چیزی هستیم که تو در خلوتِ خودت می‌ترسی که باشی. ما همان "حقیقتِ بدونِ مذهب" هستیم. ما همان "خلاءِ پس از ایمان" هستیم.» همزادِ مریم، با حرکتی که در آن زمانِ متوقف‌شده، بسیار نرم و لغزنده بود، به سمتِ مریمِ واقعی نزدیک شد. او دستش را دراز کرد و مریمِ واقعی، با وحشتی که در چشمانش موج می‌زد، عقب نشست. «آن‌ها نمی‌خواهند ما را بکشند، رضا!» مریم با فریادی که در زمانِ کند شده، مثلِ یک زنگوله‌یِ ممتد به گوش می‌رسید، گفت. «آن‌ها می‌خواهند جای ما را بگیرند! اگر آن‌ها با ما برخورد کنند، ما به یک خاطره‌یِ فراموش‌شده تبدیل می‌شویم و آن‌ها... آن‌ها به جای ما در این جاده راه می‌روند!» همزادِ من به سمتِ من آمد. او نه با شمشیر، بلکه با "کلمات" حمله می‌کرد. او تمامِ شک و تردیدهایِ من را در قالبِ تصویر بیان می‌کرد. او به من نشان می‌داد که چطور در لحظاتِ سختی، گاهی می‌خواستم از مریم فرار کنم؛ چطور در دعاها، گاهی ذهنم به جاهایِ دیگری می‌رفت؛ چطور ایمانم مثلِ یک لایه‌یِ نازک از یخ است که هر لحظه ممکن است بشکند. «ببین چقدر ضعیفی، رضا!» همزادِ من می‌خندید، و خنده‌اش مثلِ برخوردِ استخوان به سنگ بود. «تو در این سفر، فقط به دنبالِ یک نقشِ قهرمانانه هستی تا پشیمانی‌هایت را پاک کنی. اما تو قهرمان نیستی. تو فقط یک انسانِ ترسویی که می‌خواهد در تاریکی گم شود.» حس کردم قدرتِ من در حالِ تخلیه شدن است. هر بار که او حرف می‌زد، انگار بخشی از "من" از بدنم جدا می‌شد. اما در آن لحظه‌یِ سقوط، مریم، با تمامِ وجودش، دستم را گرفت. برخوردِ دستِ او، با آن نورِ آبی که حالا دیگر نه فقط یک ردپا، بلکه مثلِ یک شعاعِ متمرکز از بدنش ساطع می‌شد، مثلِ یک شوکِ الکتریکی به من وارد شد. «رضا! به آن‌ها نگاه نکن! به "آنچه هستی" نگاه کن!» مریم فریاد زد. «آن‌ها سایه‌یِ ما نیستند، آن‌ها "بهایِ ما" هستند! ما نمی‌توانیم بدونِ سایه باشیم، اما نمی‌توانیم هم سایه باشیم!» در آن لحظه‌یِ درک، من فهمیدم. نبرد با همزادها، نبرد با "کمال" نبود؛ نبرد با "پذیرش" بود. من باید پذیرم می‌کردم که هم نور هستم و هم سایه. من باید پذیرم می‌کردم که هم ایمان دارم و هم شک.
با تمامِ توانم، آن نورِ بلوطی را که حالا با نورِ آبیِ مریم در هم آمیخته بود، به بیرون پرتاب کردم. این بار، من سعی نکردم سایه‌ها را نابود کنم. من سعی کردم آن‌ها را "بپذیرم". «من هستم!» فریاد زدم. «با تمامِ شک‌هایم! با تمامِ پشیمانی‌هایم! من رضا هستم، و این‌ها بخشی از من هستند، اما آن‌ها "من" نیستند!» انفجارِ ناشی از برخوردِ این "پذیرش" با "تاریکیِ همزادها"، چنان بود که انگار ستاره‌ای در میانِ رودخانه منفجر شده باشد. همزادها، نه با مرگ، بلکه با یک نوعِ فروپاشیِ ساختاری، در هم حل شدند. آن‌ها مثلِ دود، در میانِ شکاف‌هایِ زمانیِ اطرافمان پخش شدند. با فروپاشیِ آن‌ها، زمان نیز ناگهان به جریان افتاد. صدایِ برخوردِ آب (حتی اگر آبِ واقعی نبود) و صدایِ باد، با شدتی وحشتناک به گوشمان رسید. ما به شدت به عقب پرت شدیم. وقتی چشم باز کردم، دیگر در رودخانه‌یِ خشکیده نبودیم. ما در میانه‌یِ یک دشتِ پهناور قرار داشتیم که آسمانش به رنگِ بنفشِ تیره و طلایی بود. و در دوردست، چیزی که تا به حال ندیده بودم، به چشم می‌خورد: یک تپه‌یِ عظیم که از هزارانِ شعله‌یِ نور ساخته شده بود، و در بالای آن، سایه‌یِ یک گنبدِ عظیم که انگار از الماسِ سیاه ساخته شده بود. مریم کنارم بود، نفس‌نفس می‌زد و چشمانش همچنان می‌درخشید. اما ما دیگر تنها نبودیم. در دوردست، صدایِ لرزانِ جمعیت را می‌شنیدیم که از سمتِ گنبد می‌آمد؛ صدایی که نه از دهان، بلکه از قلبِ زمین برمی‌خاست. «ما رسیدیم...» مریم زمزمه کرد. «اما این، خودِ کربلا نیست. این... دروازه‌یِ کربلا است.» [پایان پارت شانزدهم]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ممد یادت نره ساعت ۹ بیای پایگاه اصلا الان بیا نشستی خونه چیکار اع . میام بابا😫 الان نه چون اینجه کار دارم کلا کار تو کار شده😂🎀
https://eitaa.com/Nameless_110/8716 باشه حالا وسط. راه یک چیزی هم بخر بخوریم دیگه . مرتیکه ۱۱ ملیون تو حسابت داری یک ۳۰۰ تومن برای خودت خرج نمی کنی؟😒 میخوای از من بکنی😫
|گـمـنـامے|🎙
بکش مارا یارا ❤️‍🩹
کار خوبه که ، امام حسین درستش کنه ❤️‍🩹🥲:)
https://eitaa.com/Nameless_110/8718 حالا تو بخر ماهم شب می‌خریم خسیس. . باشه 😑💔
-رو‌آدما‌حساب‌باز‌نکنین،بانک‌نیستن؛🎙💔