با تمامِ توانم، آن نورِ بلوطی را که حالا با نورِ آبیِ مریم در هم آمیخته بود، به بیرون پرتاب کردم. این بار، من سعی نکردم سایهها را نابود کنم. من سعی کردم آنها را "بپذیرم".
«من هستم!» فریاد زدم. «با تمامِ شکهایم! با تمامِ پشیمانیهایم! من رضا هستم، و اینها بخشی از من هستند، اما آنها "من" نیستند!»
انفجارِ ناشی از برخوردِ این "پذیرش" با "تاریکیِ همزادها"، چنان بود که انگار ستارهای در میانِ رودخانه منفجر شده باشد. همزادها، نه با مرگ، بلکه با یک نوعِ فروپاشیِ ساختاری، در هم حل شدند. آنها مثلِ دود، در میانِ شکافهایِ زمانیِ اطرافمان پخش شدند.
با فروپاشیِ آنها، زمان نیز ناگهان به جریان افتاد.
صدایِ برخوردِ آب (حتی اگر آبِ واقعی نبود) و صدایِ باد، با شدتی وحشتناک به گوشمان رسید. ما به شدت به عقب پرت شدیم.
وقتی چشم باز کردم، دیگر در رودخانهیِ خشکیده نبودیم. ما در میانهیِ یک دشتِ پهناور قرار داشتیم که آسمانش به رنگِ بنفشِ تیره و طلایی بود. و در دوردست، چیزی که تا به حال ندیده بودم، به چشم میخورد:
یک تپهیِ عظیم که از هزارانِ شعلهیِ نور ساخته شده بود، و در بالای آن، سایهیِ یک گنبدِ عظیم که انگار از الماسِ سیاه ساخته شده بود.
مریم کنارم بود، نفسنفس میزد و چشمانش همچنان میدرخشید. اما ما دیگر تنها نبودیم. در دوردست، صدایِ لرزانِ جمعیت را میشنیدیم که از سمتِ گنبد میآمد؛ صدایی که نه از دهان، بلکه از قلبِ زمین برمیخاست.
«ما رسیدیم...» مریم زمزمه کرد. «اما این، خودِ کربلا نیست. این... دروازهیِ کربلا است.»
[پایان پارت شانزدهم]
#رمانمسیربیانتها
ممد یادت نره ساعت ۹ بیای پایگاه
اصلا الان بیا نشستی خونه چیکار اع
.
میام بابا😫
الان نه چون اینجه کار دارم
کلا کار تو کار شده😂🎀
https://eitaa.com/Nameless_110/8716
باشه حالا وسط. راه یک چیزی هم بخر بخوریم دیگه
.
مرتیکه ۱۱ ملیون تو حسابت داری یک ۳۰۰ تومن برای خودت خرج نمی کنی؟😒
میخوای از من بکنی😫
https://eitaa.com/Nameless_110/8718
حالا تو بخر ماهم شب میخریم خسیس.
.
باشه 😑💔
|گـمـنـامے|🎙
-روآدماحساببازنکنین،بانکنیستن؛🎙💔
این جمله رو موخ تو باید سنجاق بشه دیگه روی من حساب نکنی😝