پارت شانزدهم: آینهیِ زمان و همزادِ سایه
ردپایِ آبیِ مریم، مثلِ یک ریسمانِ نجات در اقیانوسِ سیاهی بود که در آن غرق میشدیم. هر چه بیشتر در بسترِ خشکیدهی رودخانه پیش میرفتیم، حس میکردیم که سنگینیِ هوا در حالِ افزایش است. هوا دیگر مثلِ هوا نبود؛ مثلِ عبور از میانِ یک تالابِ غلیظ و بیحس بود.
ناگهان، حرکتِ ما تغییر کرد.
نمیدانستم چطور، اما انگار جهان، سرعتِ خود را کم کرده بود. من میدیدم که یک ذرهیِ غبار در هوا معلق مانده و هیچ حرکتی نمیکند. صدایِ نفسِ مریم، که لحظهای پیش تند بود، حالا مثلِ کش آمدنِ یک سیمِ فلزی، بسیار کند و بم شده بود.
ما به جایی رسیده بودیم که پیرمردِ خاکستر توصیف کرده بود: «منطقهیِ زمانِ متوقفشده»**.
در اینجا، واقعیت دیگر پیوسته نبود. در سمتِ راستِ ما، شکافی در فضا بود که در آن، صحنهای از گذشتهیِ ما در حالِ تکرار بود؛ دیدم که ما در کودکی، زیرِ یک درختِ گردو در حالِ دویدن هستیم، اما آن صحنه مثلِ یک عکسِ قدیمی و لرزان، در میانِ هوا معلق است. در سمتِ دیگر، سایهای از آیندهای دور را میدیدم که در آن، زمینِ کربلا پوشیده از نوری بیکران بود، اما آن نور چنان قدرتمند بود که انگار داشت همهچیز را خاکستر میکرد.
«رضا... من حس میکنم... دارم از هم میپاشم...» صدای مریم، به سختی از میانِ این غلظتِ زمان شنیده میشد.
ناگهان، از میانِ آن شکافهایِ زمانی، دو پیکره بیرون خزیدند.
قلبم برای لحظهای از حرکت ایستاد. من نمیدانستم با چه چیزی روبرو شدهام. آنها از تاریکی بیرون آمدند، اما نه مثلِ سایههایِ بیشکلِ قبلی. آنها دقیقاً، با میلیمتری دقت، شبیه به خودِ ما بودند.
آن یکی، «من» بودم. اما یک "من" که تمامِ رنگها را از دست داده بود. پوستش مثلِ پوستِ یک مردهیِ باستانی، خاکستری و سرد بود و چشمانی که در آنها، نه نورِ بلوطی بود و نه تاریکی؛ فقط یک خلاءِ بیانتها بود. و آن دیگری، «مریم» بود؛ اما مریمی که چشمانش به جای نورِ آبی، با یک سیاهچاله که تمامِ نورِ اطرافش را میبلعید، پر شده بود.
«ما اینجا نیستیم...» همزادِ من با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ بیانتها میآمد، گفت. «ما همان چیزی هستیم که تو در خلوتِ خودت میترسی که باشی. ما همان "حقیقتِ بدونِ مذهب" هستیم. ما همان "خلاءِ پس از ایمان" هستیم.»
همزادِ مریم، با حرکتی که در آن زمانِ متوقفشده، بسیار نرم و لغزنده بود، به سمتِ مریمِ واقعی نزدیک شد. او دستش را دراز کرد و مریمِ واقعی، با وحشتی که در چشمانش موج میزد، عقب نشست.
«آنها نمیخواهند ما را بکشند، رضا!» مریم با فریادی که در زمانِ کند شده، مثلِ یک زنگولهیِ ممتد به گوش میرسید، گفت. «آنها میخواهند جای ما را بگیرند! اگر آنها با ما برخورد کنند، ما به یک خاطرهیِ فراموششده تبدیل میشویم و آنها... آنها به جای ما در این جاده راه میروند!»
همزادِ من به سمتِ من آمد. او نه با شمشیر، بلکه با "کلمات" حمله میکرد. او تمامِ شک و تردیدهایِ من را در قالبِ تصویر بیان میکرد. او به من نشان میداد که چطور در لحظاتِ سختی، گاهی میخواستم از مریم فرار کنم؛ چطور در دعاها، گاهی ذهنم به جاهایِ دیگری میرفت؛ چطور ایمانم مثلِ یک لایهیِ نازک از یخ است که هر لحظه ممکن است بشکند.
«ببین چقدر ضعیفی، رضا!» همزادِ من میخندید، و خندهاش مثلِ برخوردِ استخوان به سنگ بود. «تو در این سفر، فقط به دنبالِ یک نقشِ قهرمانانه هستی تا پشیمانیهایت را پاک کنی. اما تو قهرمان نیستی. تو فقط یک انسانِ ترسویی که میخواهد در تاریکی گم شود.»
حس کردم قدرتِ من در حالِ تخلیه شدن است. هر بار که او حرف میزد، انگار بخشی از "من" از بدنم جدا میشد.
اما در آن لحظهیِ سقوط، مریم، با تمامِ وجودش، دستم را گرفت. برخوردِ دستِ او، با آن نورِ آبی که حالا دیگر نه فقط یک ردپا، بلکه مثلِ یک شعاعِ متمرکز از بدنش ساطع میشد، مثلِ یک شوکِ الکتریکی به من وارد شد.
«رضا! به آنها نگاه نکن! به "آنچه هستی" نگاه کن!» مریم فریاد زد. «آنها سایهیِ ما نیستند، آنها "بهایِ ما" هستند! ما نمیتوانیم بدونِ سایه باشیم، اما نمیتوانیم هم سایه باشیم!»
در آن لحظهیِ درک، من فهمیدم. نبرد با همزادها، نبرد با "کمال" نبود؛ نبرد با "پذیرش" بود. من باید پذیرم میکردم که هم نور هستم و هم سایه. من باید پذیرم میکردم که هم ایمان دارم و هم شک.
با تمامِ توانم، آن نورِ بلوطی را که حالا با نورِ آبیِ مریم در هم آمیخته بود، به بیرون پرتاب کردم. این بار، من سعی نکردم سایهها را نابود کنم. من سعی کردم آنها را "بپذیرم".
«من هستم!» فریاد زدم. «با تمامِ شکهایم! با تمامِ پشیمانیهایم! من رضا هستم، و اینها بخشی از من هستند، اما آنها "من" نیستند!»
انفجارِ ناشی از برخوردِ این "پذیرش" با "تاریکیِ همزادها"، چنان بود که انگار ستارهای در میانِ رودخانه منفجر شده باشد. همزادها، نه با مرگ، بلکه با یک نوعِ فروپاشیِ ساختاری، در هم حل شدند. آنها مثلِ دود، در میانِ شکافهایِ زمانیِ اطرافمان پخش شدند.
با فروپاشیِ آنها، زمان نیز ناگهان به جریان افتاد.
صدایِ برخوردِ آب (حتی اگر آبِ واقعی نبود) و صدایِ باد، با شدتی وحشتناک به گوشمان رسید. ما به شدت به عقب پرت شدیم.
وقتی چشم باز کردم، دیگر در رودخانهیِ خشکیده نبودیم. ما در میانهیِ یک دشتِ پهناور قرار داشتیم که آسمانش به رنگِ بنفشِ تیره و طلایی بود. و در دوردست، چیزی که تا به حال ندیده بودم، به چشم میخورد:
یک تپهیِ عظیم که از هزارانِ شعلهیِ نور ساخته شده بود، و در بالای آن، سایهیِ یک گنبدِ عظیم که انگار از الماسِ سیاه ساخته شده بود.
مریم کنارم بود، نفسنفس میزد و چشمانش همچنان میدرخشید. اما ما دیگر تنها نبودیم. در دوردست، صدایِ لرزانِ جمعیت را میشنیدیم که از سمتِ گنبد میآمد؛ صدایی که نه از دهان، بلکه از قلبِ زمین برمیخاست.
«ما رسیدیم...» مریم زمزمه کرد. «اما این، خودِ کربلا نیست. این... دروازهیِ کربلا است.»
[پایان پارت شانزدهم]
#رمانمسیربیانتها
ممد یادت نره ساعت ۹ بیای پایگاه
اصلا الان بیا نشستی خونه چیکار اع
.
میام بابا😫
الان نه چون اینجه کار دارم
کلا کار تو کار شده😂🎀
https://eitaa.com/Nameless_110/8716
باشه حالا وسط. راه یک چیزی هم بخر بخوریم دیگه
.
مرتیکه ۱۱ ملیون تو حسابت داری یک ۳۰۰ تومن برای خودت خرج نمی کنی؟😒
میخوای از من بکنی😫
https://eitaa.com/Nameless_110/8718
حالا تو بخر ماهم شب میخریم خسیس.
.
باشه 😑💔