هدایت شده از طـہـورا
ما نسلی هستیم که همه چیز را دیدیم
کاش ظهور امام زمان اورحنا فداه هم ببینیم :)))
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم عجل لولیک الفرج
السلام علیک یا صاحب الزمان
امتحان اصلی، ترک کردنِ کسانی که دوستشان دارید نیست؛ بَلکه آموختنِ زندگی کردن بدونِ کسانی است که دوستتان نَدارند.
هدایت شده از جاودانه ☫
29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه چیزی که کنکور ۱۴۰۵ رو عجیبتر میکنه اینه که :
😐 دوازدهمیهای ۱۴۰۵ برای هر سه پایه دهم و یازدهم و دوازدهم امتحان نهایی دادن
ولی من فهمیدم ک...
ی آدم میتونه شبشو ب بدترین نحو ممکن بگذرونه و صبح ی جوری رفتار کنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
هدایت شده از محبین
برای رسیدن به مقامات معنوی:
به جذابیت های دنیا نه بگو!...
@ir_mohebin
هدایت شده از عشقِ مذهبی
331.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ازم می پرسه : اولین بار که منو
دیدی چه حسی داشتی؟ جواب من :
هدایت شده از طـہـورا
بقول حاج مهدی رسولی؛
یه زمانی که میومدیم گلزار شهدا
میگفتیم:
خب یه دوسالی ازاون کوچکترم
یه سه سالی از این یکی شهید؛
ولی الان... 💔
یه یک سالی از اون یکی بزرگترم؛
یه چهار سالی از این شهید... ❤️🔥
~
هدایت شده از طـہـورا
امسالم بگذره، دیگه از عمو هم بزرگ تر میشم؛
وا مصیبتا...
نمیشود این درد را توصیف کرد؛
پای سخن لنگ است و
دستِ واژه کوتـاه است؛ 💔
هدایت شده از طـہـورا
📬روایت یک دیدار شیرین💌
در ردیف دوم نشسته بودم؛ منتظر بودم تا خانواده شهید محمد رضا امیر خانی بیایند تا طراحیی که از طرف هیئتمان برایشان کشیده بودم را، در روز مادر به همسر شهید هدیه کنم.
ما به سمت مداح نشسته بودیم و در ورودی پشت سرمان بود؛
همینطور در افکار خود غرق بودم که ناگهان صدای خانم قربانی من را به مجلس برگرداند...
: خانواده محترم شهید امیرخانی تشریف آوردند، برای شادی روح شهید صلواتی بلند ختم کنید)
هنوز به پشت سرم برنگشته بودم که متوجه شدم دارند از میان جماعت نزدیک میشوند، نمیدانستم شهید چند فرزند دارد، اصلا فرزندی دارد؟
طاقت نیاوردم و به پشت سرم نگاه انداختم، نگاهم به دخترکی پنج، شش ساله افتاد که دست در دست برادر بزرگتش به سمت ما نزدیک میشدند؛
نگهان دلم لرزید، پاهایم سست شدند...
هرچه که آن دخترک نزدیک تر میشد، بغض گلویم را بیشتر میفشرد
دیگر طاقت نیاوردم، اشک از چشمانم سرازیر شد؛ 💔
دخترک را که دیدم دلم آتش گرفت!
با خودم گفتم: من مدیون و شرمنده این دخترکوچولو هستم؟ از قدو قواره ام خجالت نمیکشم؟ که باید این دختر بچه پدرش را به خاطر من از دست بدهد؟؟)
داشتم غرق میشدم"در افکارم"که مداح تابلوی طراحی شهید را دست گرفت و روبه همسر شهید کردو گفت: این طراحی هدیه ما به شماست که خانم زهرا رادمان از دختران هیئتمان برایتان کشیده اند
به سمت من نگاه کردند، از جا بلند شدم
هنوز داشتم اشک میریختم؛ اشک هایم را پاک کردم و به سمتشان رفتم
اما من همچنان در خفگی بودم، بغض امانم نمیداد!
به همسر شهید که رسیدم، دوباره نگاهم به فرزندان شهید افتاد، طاقت نیاوردم و اینبار از اعماق وجود گریستم؛
همسر شهید مرا در آغوش کشید و در گوشم زمزمه کرد
: محمدرضا نین باجی سی یوخیدی
محمدرضا نین باجی سی یوخیدی
(محمدرضا خواهر نداشت) خواست به من بگوید تو مانند خواهر کوچکتر محمدرضا هستی، اینبار او داشت به من دلداری میداد❤️🩹
_هنگامی که همسر شهید مرا در آغوش کشید؛
حس عجیبی داشتم، مانند کبوتری بودم که برای لحظاتی فرصت پرواز پیدا کرده! 🕊
با تمام وجود، برای اولین بار، احساس کردم شهادت را در آغوش کشیده ام!
حسی عجیب امّا آشنا بود
گویی مجنونی که پس از سالها فراق و توسل برای لحظاتی فرصت دیدار با لیلی را پیدا کرده باشد
اما افسوس که این دیدار فقط برای لحظاتی کوتاه بـــود؛
از آن روز به بعد، دنبال آن طعم شیرین و آشنا میگردم، میخواهم اینبار اگر شهادت را در آغوش گرفتم، دگر هیچوقت رهایش نکنم
شاید خداوند میخواست مرا نمک گیر این پرواز عاشقانه کند...
و همه اینها از الطاف خداوند و شهداست
الحمدالله:)
✍🏻زهــــرا رادمـــــــان
روایت یک دیدار شیرین💌