Nexus
جهان، تارهای از سایههای در هم تنیده است که هر تار و پودش به نجواهای پلید آغشته شده. در این هزارتوی
"در این شهر کهن، هر سایه داستانی از تباهی نجوا میکند و هر سکوتی، فریاد خفهی حقیقتی است که در مرداب فساد فرو رفته. هوا بوی گناه میدهد، گناهی که چون موریانه، جان بنای جهان را میخورد و جز ویرانهای سرد باقی نمیگذارد. دستهای من، زمانی تطهیر شده از گناه، اکنون با سردی خون مفسدان عجین شدهاند؛ عطری تلخ که نشان از همدستی ناخواسته در این نمایش هولناک دارد. هرچه بیشتر ریشههای فساد را میخشکانم، تاریکی عمیقتری در وجودم خانه میکند، گویی خودِ اهریمنی که با او میجنگم، در من تجسم یافته و آیینهی تمامنمای تباهی جهان شده است. آیا در این نبرد بیپایان، نابودگر، خود به نابود شدهای بدل نمیگردد؟"
_مهرداد.
Nexus
"در این شهر کهن، هر سایه داستانی از تباهی نجوا میکند و هر سکوتی، فریاد خفهی حقیقتی است که در مرداب
"آنکس که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود. اگر مدتی طولانی به پرتگاهی بنگری، پرتگاه نیز به تو چشم میدوزد."
_ نیچه