eitaa logo
Nexus
339 دنبال‌کننده
58 عکس
20 ویدیو
0 فایل
Screw it, let’s connect.
مشاهده در ایتا
دانلود
Nexus
جهان، تاره‌ای از سایه‌های در هم تنیده است که هر تار و پودش به نجواهای پلید آغشته شده. در این هزارتوی
"در این شهر کهن، هر سایه داستانی از تباهی نجوا می‌کند و هر سکوتی، فریاد خفه‌ی حقیقتی است که در مرداب فساد فرو رفته. هوا بوی گناه می‌دهد، گناهی که چون موریانه، جان بنای جهان را می‌خورد و جز ویرانه‌ای سرد باقی نمی‌گذارد. دست‌های من، زمانی تطهیر شده از گناه، اکنون با سردی خون مفسدان عجین شده‌اند؛ عطری تلخ که نشان از هم‌دستی ناخواسته در این نمایش هولناک دارد. هرچه بیشتر ریشه‌های فساد را می‌خشکانم، تاریکی عمیق‌تری در وجودم خانه می‌کند، گویی خودِ اهریمنی که با او می‌جنگم، در من تجسم یافته و آیینه‌ی تمام‌نمای تباهی جهان شده است. آیا در این نبرد بی‌پایان، نابودگر، خود به نابود شده‌ای بدل نمی‌گردد؟" _مهرداد.
Nexus
"در این شهر کهن، هر سایه داستانی از تباهی نجوا می‌کند و هر سکوتی، فریاد خفه‌ی حقیقتی است که در مرداب
"آن‌کس که با هیولا می‌جنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود. اگر مدتی طولانی به پرت‌گاهی بنگری، پرت‌گاه نیز به تو چشم می‌دوزد." _ نیچه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Nexus
"he was also strangely likeable"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انسان تا زمانی که ریشه‌های دردش را نشناسد، مدام با شاخ و برگ‌های اشتباهی می‌جنگد.
معلومه که دیگه نمیتونم صدم رو بذارم وقتی 5,6 درصد بیشتر ازم نمونده
Nexus
"در این شهر کهن، هر سایه داستانی از تباهی نجوا می‌کند و هر سکوتی، فریاد خفه‌ی حقیقتی است که در مرداب
سکوتی دهشتناک بر شهر سایه افکنده است؛ سکوتی که نه از سر آرامش، که از فرط نابودی است. آخرین آلوده‌ی روی زمین، همان کسی که هر بار در آینه به من خیره می‌شد، حالا روبروی من ایستاده است. دستانم می‌لرزند، نه از ترس، که از حقیقتی که چون خنجری در قلبم فرو رفته: تا زمانی که من نفس می‌کشم، ریشه‌ی تباهی پابرجاست. من، با کوله‌باری از خون مفسدان، خود به بزرگ‌ترین هیولای این تئاتر ویران بدل شده‌ام. عدالت، تنها با نابودی من کامل می‌شود. با نفسی عمیق، تیغ را نه به سمت دشمن، که به سوی قلب این حقیقت تلخ می‌گیرم. با این ضربه‌ی نهایی، نه فقط یک گناهکار، که آخرین آن‌ها را از هستی ساقط می‌کنم. بگذار این شهر در سپیده‌دمی که من دیگر در آن نیستم، به فراموشیِ گناهانم قد بکشد. _مهرداد.