#انتقام؟
با بدنی سرد و بی جـان به هوش امدم .
از سرم خون میچکید و فقط یادم می امد که داشتم از دست چند نفر فرار میکردم ،
که بودند؟
نمیدانستم
سعی کردم کمی حرکت کنم اما کار خیلی سختی بود
درد امانم را بریده بود و فقط داشتم خانواده ام را میدیدم که هر کدام گوشه ای افتاده و جان داده اند
دیگر فقط من مانده بودم و من
اما متوجه چیزی شدم
خواهر کوچک ترم هنوز داشت نفس میکشید
داشت جـان میداد
خودم را به سمتش کشیدم
گفتم
انها را میشناختی؟
که بودند؟
از ما چه میخواستند ؟
واقعا هیچ ایده ای نداشتم و نمیدانستم چه کنم
امیدی نداشتم که خواهرم جوابم را بدهد
اما تنها چیزی که میدانستم این بود که باید انتقام میگرفتم
خواهرم با صدایی بریده بریده گفت
اشنا بودند
اما ..!
او دیگر نفس نکشید
مرده بود و من تنها زنده مانده بودم
در نا کجا آباد
اتاقی پر از بوی خون و چند جسـم تکه تـکه و بی جـان
به سختی برخاستم و نگاهی به اطراف انداختم
اما در ان لحظه خون جلوی چشمم را گرفته بود
با اینکه حسی میگفت به پلیس زنگ بزن و همه چیز را بگو تا انها خودشان این مسئله را حل کنند
حسی قوی تر میگفت که چه؟ خودت این کار را کن و لذتـش را ببر
انگار احساساتم را خاموش کرده بودم
رفتم و یک چاقوی تیز اوردم
خانواده ام را تکه تکه کردم تا راحت تر بشود انها را پنهان کرد
دست هایشان بعد پایشان و بعد هم بدن بی جانشان
اما...
کنجکاوی همسایه کار دستش داد
مثل اینکه او صداهایی شنیده بود از داد و فریاد و زجر کشیدن ما
کنار تکه های خانواده ام نشسته بودم
که متوجه شدم او به من زل زده است
فکر میکرد کار من بوده ...
#سادیسمی_جذاب
ایتن پسری است که مشکل های رو*انی بسیاری دارد.یکی از آن ها سادی*سم است.
سادی*سم::به افرادی میگویند که از آزر*ده شدن دیگران لذ*ت میبرند.
ایتن مادرش در سن کم او و برادرش را همراه پدرش ره*ا کرد.
ایتن در سن ده سالگی اولین فردی را که میتوانست زج*ر داد و کسی نتونست اورا مت*حم کند.
او قرب*انی های بسیاری داشت.
روزی در دانشگاه دختری به نام ایکو چشمش را گرفت.
ایکو موهایی بلند و مشکی داشت.چشمانی فندقی و زیبا،صورتی گرد و بامزه.
او مانند فرشته ای بود که نمیدانست قرار است برای او چه اتفاقی بیفتد.
او عاشق ایتن شد.ایتن نقاب خود را بر چهره زد و اورا به راحتی گو*ل زد.
ایتن ایکو را به سمت خانه خود برد و اورا با یک چوب بیس*بال بیه*وش کرد.
ایکو زمانی که بهوش آمد.متوجه شد دست و پاهایش بس*ته است و ایتن روبه روی او نشسته است و با لبخندی به او خیره شده است و میگوید::
"اوه!بیدار شدی فرشته کوچولو!"
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#سادیسمی_جذاب ایتن پسری است که مشکل های رو*انی بسیاری دارد.یکی از آن ها سادی*سم است. سادی*سم::به
#سادیسمی_جذاب
Part 1
ایتن در یک خانه کوچک همراه برادر و پدرش زندگی میکرد.مادر او به پدرش خی*انت گرد و آنهارا رها کرد.پدر ایتن مشکل اعصاب داشت و همیشه ایتن را در ان*باری میانداخ*ت و به او غ*ذا نمی*داد یا تا میتوانست اورا م*یزد.
ایتن5ساله که داشت به سمته خانه میرفت متوجه چیزی شد.خانه ساکت تر از همیشه بود.
ایتن با احتیاط وارد خانه شد و زمانی که رسید دید که پدرش برادر کوچکش را در آغوش گرفته است و با تمام خش*می که در این سال ها داشته است به ایتن خیره شده است.
پدر به سمت ایتن رفت و اوره بلند کرد و محک*م به زمین کوبی*د و شروع به ز*دن او کرد.
ایتن هنوز متوجه نشده بود...به چه دلیل کوف*تی؟!
پدر بالأخره دهن وا کرد و با صدایی بلند فریاد زد::
"تو برادرت را مجبور کردی که مت را بک*شد!"
ایتن بالأخره دریافت...مت حیوان خانگی مورد علاقه او است.برادر ایتن از او همیشه میترس*ید...
ایتن با صورتی خو*نی و کب*ود تلاش کرد به پدرش توضیح دهد اما نگاهش به برادرش خورد با لبخندی از دور آن را تماشا میکرد.
ایتن بعد از کت*ک های بسیار یک روز کامل در ان*باری بدون غذ*ا زنده ماند.
پدر ایتن صبح ایتن را از انب*اری درآورد و به او غذا داد.ایتن با اشتها آن غذا را میخورد و با خودش میگفت::
"شاید پدر از آن آسی*ب هایی که به من زده است ناراحت است و میخواهد از دل من دربیاورد!"
پدر ایتن بدون هیچ کلامی وسایلی را به درون ماشین برد.
بعد ایتن را با خود سوار ماشین کرد.ایتن با ذوق و شوق سوار ماشین شد.
پدرش لبخندی به او زد و رفتند.
به کوه هایی بالای شهرشان رسیدند.
پدر ایتن متوقف شد و ایتن رو پیاده کرد و گفت همین جا بمان تا من بیایم.
ایتن همانجا ماند و با ذوق منتظر پدرش بود.
او ناگهان متوجه شد که چیزی محکم به پای او برخورد کرد است.پای ایتن با صدایی وحش*تناک شک*ست.
ایتن اش*ک از چشمانش می آمد و پدرش را صدا میکرد و پایش را گرفته بود...زمانی که بازگشت متوجه شد که...پدر خودش است پدر شروع به شک*اندن استخ*وان های او کرد.
ایتن با گر*یه ای خفی*ف کمک میخواست اما کسی نبود که به او کمک کند.
پدر ایتن اورا در گودا*لی که قبلا کنده بود اندا*خت و سر*ش خ*اک میریخ*ت اما صدای ماشینی از آن نزدیکی آمد و پدرش رفت.
و ایتن.....
#تشنه
بوی خون اتاق را فرا گرفته بود.
مکس نفس عمیقی کشید و چشمانش برق زد؛بوی خون اورا به وجد اورده بود.
اجساد خانواده اش هر کدام در گوشه ای از اتاق غرق از خ/ون افتاده بود.
مکس نگاهی به چاقوی خو.نالوده در دستش انداخت نور مهتاب از پنجره در اتاق پخش شده بود و خون روی چاقو درخشش خاصی پیدا کرده بود.
چاقو ارام به سمت دهانش برد بعد ریه هایش را از بوی خ/ون روی چاقو پر کرد.
زبانش را دراورد و چاقو را رویش گذاشت. طمع خون در دهانش پخش شد و چشمانش برق زد.
از کنار ج.سد برادرش که چند لحظه پیش زنده بود و الان غرق خو/ن بلند شد و به سمت مبل گوشه ی اتاق رفت. رویش راحت لم داد و به منظره هیجان انگیر جلویش که خود خالقش بود خیره شد.
موج هیجان و لذت در وجودش جریان پیدا کرد. خنده ای بلند از ته دل کرد اما در یک ان حس کرد...کمه.دلش بیشتر میخواست.....
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#تشنه بوی خون اتاق را فرا گرفته بود. مکس نفس عمیقی کشید و چشمانش برق زد؛بوی خون اورا به وجد اورده ب
#تشنه
نگاهی به اطرافش کرد روی میز یک قیچی فلزی با نقش و نگار های زیبا بود.
به سمت میز حرکت و کرد ان را برداشت لبه های قیچی تصویر اورا انعکاس میداد مکس با دیدن چهره ی خودش که خونی شده بود ذوق کرد . ضربان قلبش شدت گرفت. به سمت جسد پدرش رفت و لباس او را با زد و قیچی را در شکمش فرو کرد.
خو.ن ریخته شده روی دستش را با زبانش پا کرد و بعد شکم پدرش را با قیچی چیند و باز کرد.
روده اش را گرفت و بیروت کشید هر چه بیشتر اجزای بدن پدرش را جدا میکرد هیجانش بیشتر میشد.
صورتش را در ان زخم بزرگ فرو کرد و تا جایی که میتوانست خون خورد.
از جایش بلند شد و با بقیه اجساد هم همینکارو کرد.
هیجانش و اشتیاقش از کنترل خارج شده بود هنوز خون میخواست و هنوز متلاشی کردن میخواست اما دیگر چیزی نبود.
پس قیچی را در قلب خودش فرو کرد یک لحظه ان هیجان کنترلش را در دست گرفته بود و هیچی چیز جز اتش خون خواستن حس نمیکرد اما با درد ان ضربه یه لحظه به خودش امد اما دیر بود پس دستش را زیر قلبش گرفت و تا اخرین لحظه با خنده هایی بلند خونش را خورد و بعد همه جا تاریک شد...
#پایان
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک_تولد تولدش بود . کیک سفارش داده بود و نمیدانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد، در زدم در را
#کیکــتولد
در فکر فرو رفته بودم
و اصلا حواسم به اطرافم نبود
وقتی به خودم امدم که دیگر او رفته بود
جنازه را هم با خود برده بود
حالا من باید چیکار میکردم ؟
نمیدانم
در فکر و خاطرات گم شده بودم
اما این موضوع را جدی نگرفتم
وسیله هایم برداشتم و از انجا به هتلی رفتم یک اتاق گرفتم و وسیله ها را گوشه ای از اتاق انداختم
لباس خونی ام را در شومینه انداختم و سوزاندم
نفر بعدی چه کسی میتوانست باشد؟
یک فروشنده ؟
یا یک کارگر ساده ؟
یا هم رئیس کارخانه ای جایی؟
شب شده بود
از اتاق خود بیرون زدم و در راه رو به سمت در خروجی راه میرفتم
ان دختر را دیدم
او انجا چه میکرد؟
من حتی اسمش را هم نمیدانستم
به سمتش رفتم
هنوز زیاد به او نزدیک نشده بودم و او هم در حالتی که پشتش به من بود
گفت:عجیب است ، تو اینجا چه میکنی ؟
گفتم:من باید این سوال را از تو بپرسم نه تو
خندید: هه! این هتل من است
برگشت و نگاهی به من انداخت
:برای امشب میخواهی چه کنی؟
گفتم : نه ، هر کاری که بخواهم بکنم به تو ربطی ندارد نمیگذارم دنبالم راه بیوفتی
سرش را تکان داد و گفت :باشه هر طور که خودت میخواهی