eitaa logo
نورِ او .
100 دنبال‌کننده
158 عکس
81 ویدیو
0 فایل
خونه ی کوچیک یه دختر نیمچه نویسنده .
مشاهده در ایتا
دانلود
واهاهایییی نمیتونم جلوی خودمو بگیرممممم
یک روز از رفتن من گذشته بود.دیگه هجده سالم شده بود و رسماً منو از پرورشگاه بیرون کرده بودند. از اون موقع که بیرون رفتم ، اصلا نخوابیدم.اصلا جایی واسه خواب نداشتم.فقط حدود ده میلیون خانوم گودرزی بهم داده بود ، که تا وقتی کار پیدا می‌کنم ، پس خرج هام بر بیام. دیگه از خستگی ده بار خمیازه کشیدم و نزدیک بود وسط خیابون غش کنم. از دیروز دنبال کار بودم.واقعا یک نفر هم نبود یکی مثل منو بخواد؟ در حالی که داشتم شالمو درست می‌کردم ، چشمم به یک ساندویچ فروشی افتاد.از تعجب چشمام گرد شد.روی درش با یه برگه ی آ چهار چسبونده بود:«به یک نیروی کار جوان خانم نیازمندیم» کی بهتر از من؟خیلی موقع ها جای خانوم گودرزی آشپزی می‌کردم.کسی نمی‌تونست بهتر از غذاهام درست کنه. رفتم در مغازه رو باز کنم.از شانس من ، درش بسته بود.از ناامیدی ، یک قطره اشکم روی کتونی سفیدم ریخت.بسم الله گفتم و صورتمو با پشت دست پاک کردم. یهو نگاهم به پایین برگه افتاد.شماره ای نوشته بود و کنارش«خانم رضوانی»بود. نفس عمیقی کشیدم و موبایل دکمه ایمو برداشتم و سیوش کردم.پول که دستم اومد ، باید موبایلمم عوض می‌کردم. رفتم سوپری کنار مغازه. +آقا؟ سرش تو گوشی بود. +آقا؟ _بله خانوم چته؟ قدمی عقب رفتم.این بیرون چقدر آدما ترسناک بودن. +ام...شرمنده مزاحمتون شدم.شما هتلی ، مهمون‌سرایی جایی این دور و بر سراغ دارین؟ _مسافری؟ اگه بهش می‌گفتم خونه ندارم ، خیلی معذب می‌شدم.باید دروغ می‌گفتم. +بله. _ته اون کوچه ، یه مهمون‌سرا هست ، قیمت هاشم ارزونه. +متشکرم. سعی کردم ارزون ترین چیپس و ماست و موسیر هم برای ناهار بردارم تا پولامو پس انداز کنم. +اینم حساب کنین. فیششو بهم داد و رفتم دنبال مهمون‌سرا. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حاجی پشمام اسمش نوراس
نورِ او .
حاجی پشمام اسمش نوراس
حالا همه بگین فریدا دوستت داریم🗣
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_اول یک روز از رفتن من گذشته بود.دیگه هجده سالم شده بود و رسماً منو از پرورشگاه بیرون
رفتم توی کوچه‌ای که درهای خونه‌هاش پوسیده بود.یه کوچهٔ خلوتِ ترسناک که آدم رو بدجور می‌ترسوند.هر لحظه امکان داشت یکی بیاد و خفتم کنه.از ترس همه ی این چیزا ، با بیشترین سرعت دویدم و بالاخره به مهمون‌خونه رسیدم. خیلی خیلی کثیف بود و بوی سیگار تو کل سالن حس می‌شد.بویی که به زور می‌تونستی بینش نفس بکشی.سرفه کردم و رفتم قسمت پذیرش.چاره ای نداشتم ، باید پولامو پس انداز می‌کردم و باید به همین جاهای بیخود راضی می‌شدم. +ببخشید آقا ..یه اتاق می‌خواستم. مرد سر تا پامو برانداز کرد که یک دختر جوون ، تو همچین جایی چیکار داره.خب چاره ای نداشتم.فقط می‌خواستم یکم بخوابم.تا کار پیدا کنم ، زود میرم. _چند روز می‌خوای؟ +ام .. فعلاً یه روز .‌ _میشه سیصد. اگه پول این هم می‌دادم ، از ده میلیون ، نه میلیون می‌موند.توی این بیست و چهار ساعت یه شال خریدم و چیپس و ماست و موسیر ، الان هم که یک روز ، یا شاید چند ساعت توی این جا که کاغذ دیواری هاش در اومده و از زشتی زار می‌زنه.واقعا زندگی توی این یه روز سخت بود ، ولی شاید من هنوز عادت نکردم. کارتم و از توی جیبم در آوردم.رمزم و گفتم و بدون هیچ حرفی ، کارت و کلید اتاق رو تحویل داد.از پرورشگاه ، تمام دارایی هام یک کوله پشتی گنده بود که البته ، پرِ پر بود و به زور چیز هامو توش چپوندم. تمام یک روز روی شونه هام جا خوش کرده بود حس می‌کردم الان از درد شونه هام فرار می‌کنه. کلید رو که نگاه کردم ، یه کاغذ به زور بهش چسبونده بودن که عدد اتاق پاک شده بود ، ولی با ماژیک نوشته بودن اما بازم به زور عددش دیده می‌شد. در اتاق رو که باز کردم ، یکم ظاهرش بهتر بود.ولی بازم شالم رو روی بالشت پهن کردم و با نفس عمیقی روی تخت دراز کشیدم. همون لحظه صدای پیامک گوشیم در اومد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با نوشتن آروم میشم جدی
نورِ او .
با نوشتن آروم میشم جدی
حتی تو پیام های ذخیره شده ام باشه می‌نویسم
نورِ او .
حتی تو پیام های ذخیره شده ام باشه می‌نویسم
ولی کلا ، این که اشتراک می‌ذارم با بقیه حس خوبیه
حاجی حس می‌کنم طلسم شدم
قلبی که می‌زنی بهش پتک