نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_اول یک روز از رفتن من گذشته بود.دیگه هجده سالم شده بود و رسماً منو از پرورشگاه بیرون
#نگاهِ_او
#پارت_دوم
رفتم توی کوچهای که درهای خونههاش پوسیده بود.یه کوچهٔ خلوتِ ترسناک که آدم رو بدجور میترسوند.هر لحظه امکان داشت یکی بیاد و خفتم کنه.از ترس همه ی این چیزا ، با بیشترین سرعت دویدم و بالاخره به مهمونخونه رسیدم.
خیلی خیلی کثیف بود و بوی سیگار تو کل سالن حس میشد.بویی که به زور میتونستی بینش نفس بکشی.سرفه کردم و رفتم قسمت پذیرش.چاره ای نداشتم ، باید پولامو پس انداز میکردم و باید به همین جاهای بیخود راضی میشدم.
+ببخشید آقا ..یه اتاق میخواستم.
مرد سر تا پامو برانداز کرد که یک دختر جوون ، تو همچین جایی چیکار داره.خب چاره ای نداشتم.فقط میخواستم یکم بخوابم.تا کار پیدا کنم ، زود میرم.
_چند روز میخوای؟
+ام .. فعلاً یه روز .
_میشه سیصد.
اگه پول این هم میدادم ، از ده میلیون ، نه میلیون میموند.توی این بیست و چهار ساعت یه شال خریدم و چیپس و ماست و موسیر ، الان هم که یک روز ، یا شاید چند ساعت توی این جا که کاغذ دیواری هاش در اومده و از زشتی زار میزنه.واقعا زندگی توی این یه روز سخت بود ، ولی شاید من هنوز عادت نکردم.
کارتم و از توی جیبم در آوردم.رمزم و گفتم و بدون هیچ حرفی ، کارت و کلید اتاق رو تحویل داد.از پرورشگاه ، تمام دارایی هام یک کوله پشتی گنده بود که البته ، پرِ پر بود و به زور چیز هامو توش چپوندم. تمام یک روز روی شونه هام جا خوش کرده بود حس میکردم الان از درد شونه هام فرار میکنه.
کلید رو که نگاه کردم ، یه کاغذ به زور بهش چسبونده بودن که عدد اتاق پاک شده بود ، ولی با ماژیک نوشته بودن اما بازم به زور عددش دیده میشد.
در اتاق رو که باز کردم ، یکم ظاهرش بهتر بود.ولی بازم شالم رو روی بالشت پهن کردم و با نفس عمیقی روی تخت دراز کشیدم.
همون لحظه صدای پیامک گوشیم در اومد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
نورِ او .
حتی تو پیام های ذخیره شده ام باشه مینویسم
ولی کلا ، این که اشتراک میذارم با بقیه حس خوبیه