با بدختی خودمو رسوندم به مرحله خوابالودگی که عین جن ظاهر شد بالا سرم یهو چرت و پرت گفت و خوابم پرید:/
حالا عمرا اگه تا صبح خوابم ببره.
اصلنم مود نیس
با شنیدن بوی دود و همهمهای که آن بیرون بر پا بود، بلاخره پلک از پلک میگشاید. بیدار شدن بر اثر سر و صدا، درست بعد از تلاشهای بیشمار برای احضار فرشته خواب، واقعا آزاردهنده بود.
اخمی بر چهره میپوشاند و با بیحوصلگی محض از تخت کوچک اتاقک بلند میشود. آنقدر عصبی بود که دوباره فراموش کرد باید سرش را خم کند؛ محکم به تخت بالایی خورد. ناله آرام از بین لبان خشکش خارج شد و سرش دردمندش را که حالا در ناحیه آسیبدیده به طرزی وحشیانه میتپید، مالش میدهد. گویی میتواند اثربخش باشد.
وقتی سعی داشت بایستد، میلرزید و بدنش به این سو و آن سو تکان میخورد. مشکل از زمین بود. ظاهرا قطار با سرعت زیادی پیش میرفت.
نفس عمیقی میکشد. چشمش را به سمت درب چوبی میچرخاند. سدی ساده بود که حتی قابلیت خفه کردن سر و صداهای آن سوی خودش را نداشت. دستش را در اتاقک تاریک که به سختی با نور بیرمق مهتاب که از لای پرده ضخیم میتابید، دراز میکند. با تردید در هوا میگردد تا بلاخره نوک انگشتانش دستگیره درب را پیدا میکنند. قدمی جلوتر میرود و درب را باز میکند.
اما قبل از اینکه بتواند خارج شود، چهره فرشته گونهای مقابل صورتش ظاهر میشود؛ درجا خشکش میزند.
- بهت گفته بودم اون راز لعنتی رو نگه داری!
فرشته، با صدایی عصبی میگوید؛ هرچند هنوز هم همچون موسیقیای آرامشبخش بود.
او، فانوسش را جلو میگیرد و مرد وادار میشود تا دوباره به داخل اتاقک برگردد. وقتی نور فانوس، رخهایشان را روشن میکرد، میتوانست چهره خودش را در چشمان درشت و زیبای دختر ببیند. گویی به آینهای جادویی مینگریست.
-بهت هشدار داده بودم الیاس! بهت هشدار داده بودم که اگه زیر قولت بزنی، خودم میکشمت!
با وجود خشم آشکار دختر، لبخندی روی لبهای مرد ایجاد میشود. حتی فکر اینکه آن دستان ظریف و زیبا قادر به گرفتن جانی باشند، خندهدار بود. اما تیغه تیز چاقو، در بین انگشتان همین دستها، میدرخشیدند. دستهایی که بیرحمانه، تیغ را به قلب عاشق الیاس، هدیه دادند. و قلب نیز، جهت سپاسگذاری و قدردانی خون سرخش را تقدیم دستان زیبای او کرد.
الیاس، نفس آرامی میکشد. اشک در چشمان تیرهاش حلقه میزند. در مقابل نگاه خشمگین معشوقش، روی زانوهای سستش میافتد. دستش را روی قلب زخمیاش میگذارد. میتوانست عشق داغ و پرحرراتی که از آن جاری شده بود را بین انگشتانش حس کند.
- مرگ، تنها چیزیه که یک خائن سزاوارشه!
دختر، با لحنی خشن و جدی میگوید. اما هنوز هم، به گوش الیاس، همچون لالایی میمانست. لالاییای برای یک خواب راحت و ابدی؛ بدون رویا.
اصلنم مود نیس
با شنیدن بوی دود و همهمهای که آن بیرون بر پا بود، بلاخره پلک از پلک میگشاید. بیدار شدن بر اثر سر و
مدیونی فک کنی الیاس اقتباسی از حس فعلی خودم بوده🤡
اصلنم مود نیس
راستی شما الان چن تا پیام سنجاق شده تو کانال میبینین؟
عه فقط یکی میبینین-:/