از ساعت چار تا الان داشتم درس میخوندم، تموم شد یه دو دیقه دراز کشیدم با گوشیم ور رفتم بلااااافاااصله مامانم از اتاقش اومد بیرون!🤣💔
ینی بلافاصله گوشیو خاموش کردم وایسادم کنار کتاب که عزیزم ببین، ببیییین دارم میخونم
یه ثانیه دیرتر رسیده بودم به کتاب میگفت کله صب بیدار شدی با گوشی بازی میکنی؟
شانس ندارم که
فقط وقتایی که دارم با گوشی کار میکنم یهو میان😂
خیلی خفن نبود؟ جملش؟
درواقع یه جور حس مزخرف
مثل بدردنخور بودن هم بهم دست میده اگه بخوام فقط رو یه کار به طور جدی تمرکز کنم.
و البته بازم میگم، نمیتونم اصلا.
چه بسا واسه همینه که تو هیچی پیشرفت خاصی نمیکنم.
ولی بعضی وقتا به این فکر میکنم
که بیخیال همهچی بشم، و فقط بچسبم به یه کار. واقعا توش خوب بشم...
ولی بازم فکر و خیال نمیذاره. انگار دارم وقت کشی میکنم یا عقب موندم یا انتخاب بدی کردم.
در هرصورت هرهدفی که دارم و سعی میکنم همزمان جلو ببرم قطعا مورد نیازمن و چیزین که باید بهشون برسم؛ ولی یه جوریه
مثلا وقتی رو یکی تمرکز کنی، اون یکی میمونه. اونو میخوای چیکار کنی؟! ینی واقعا میخوای این همه وقت بگذره و بعدا بری سراغش!؟
و من دوباره خیلی گیج و شلوغ شدم.
و گاهی که نه، بیشتر وقتا اونقدر این گیجی و شلوغی من رو خسته، بیانرژی و حتی ناامید میکنه، که حتی همون کارا رو هم نمیتونم انجام بدم.
اصلنم مود نیس
و گاهی که نه، بیشتر وقتا اونقدر این گیجی و شلوغی من رو خسته، بیانرژی و حتی ناامید میکنه، که حتی همو
ولی من هرچقدم احساس ناامیدی بکنم، بازم اونجا یه چیزی هست؛ یه چیزی که انگار نمیخواد ای ناامیدی رو قبول بکنه. و مدام ایدههای جدید برای برنامهها و هدفای جدید خلق میکنه.
شاید خلق این ایدهها خیلی خوب باشه؛ ینی واقعا هست! گاهی یه چیزای عجیب الغریبی به ذهنم میرسه که اگه بهشون رسیدگی کنم واقعا میتونه چیز خفنی باشه؛ اما نمیتونم. و دقیقا مسئله اینجاست. باعث میشه وارد یه چرخه بینهایت از امیدواری و ناامیدی بشم.
یه ایده جدید که امیدوارم میکنه به ادامه دادن > متوجه میشم نمیتونم درست انجامش بدم/ مطمئن نیستم که بتونم پس دوباره حس ناامیدی میکنم