اصلنم مود نیس
یه جوری ذهنم درگیره که دوساعت باید خیره بشم تا یه عکس بسیار ساده رو درک کنم.
دارم بهش نگاه میکنم ولی انگار نمیکنم
یه داستان کوتاه نوشتم؛ حدودا ۹۰۰ کلمه. و شد ۴ صفحه a5 با فونت ۱۲ b mitra.
باید یکی دیگم بنویسم، که بشه حدودا ۱۰ صفحه.
اصلنم مود نیس
با شنیدن بوی دود و همهمهای که آن بیرون بر پا بود، بلاخره پلک از پلک میگشاید. بیدار شدن بر اثر سر و
نمیدونم دوست دارم اینو یه داستان کامل بکنم- اینو گسترش بدم ینی در حد همون ۱۰ صفحه.
ولی مغزم درد میکنه. در این شرایط فک کردن خیلی سخته.
شایدم فقط گشنمه؟
البته قطعا خوابمم میاد.
انصافا چرا باید دو داستانو بذارم تو مهلت اخرش بنویسم؟ یه هفتههحححح وقت داشت گااااد
اصلنم مود نیس
اون p درون:
نه نه توجیه نمیکنم😔
ولی من واقعا ادم بذارش برای اخر وقتی هستم. خیلی زیاد.
خب امیدوارم بتونم درد مغزمو زودتر رفع کنم و به یه نتیحه معقول و خوب برای داستان دوم برسم- چون اصلا دلم نمیخواد این فرصتو از دست بدم-