البته امروز، ادامه پریروزه. ینی یکشنبه. یا حتی از جمعه... جمعه هفته قبل. چند روز قبلتر از جمعه هفته قبل.
ولی بلاخره تموم شد. هرچند اینقدر طولانی و پرفشار بود که نمیتونم باور کنم تموم شده واقن. حس میکنم دوباره فردا یکی صبح زود بیدارم میکنه برای یه کار جدید پدر دربیار.
عا، البته اون چیز قطعا مدرسه نیس.
اصلنم مود نیس
هه، خیلی جالبه. فردا ۱ مهره و من دیگه قرار نیست مدرسه برم.
دلگرم کنندست- هرچند چون خواهر و برادرمم دارن میپیچونن به اندازه کافی حال نمیده، ولی خب.
بهرحال، آه.
یک آه خسته.
دوس داشتم یه ادم مورد علاقه تو زندگیم داشتم؛ بعد هی با کارای رمانتیک و سورپرایزی غافلگیرش میکردم و تحتتاثیر قرار میدادمش.