اصلنم مود نیس
هه، خیلی جالبه. فردا ۱ مهره و من دیگه قرار نیست مدرسه برم.
دلگرم کنندست- هرچند چون خواهر و برادرمم دارن میپیچونن به اندازه کافی حال نمیده، ولی خب.
بهرحال، آه.
یک آه خسته.
دوس داشتم یه ادم مورد علاقه تو زندگیم داشتم؛ بعد هی با کارای رمانتیک و سورپرایزی غافلگیرش میکردم و تحتتاثیر قرار میدادمش.
الانم ازین کارا میکنم گاهی، ولی برای ادمای رندوم. حس میکنم به یه پای ثابت نیاز دارم.
کلا چن وقته به طرز عجیبی دلم میخواد همهچیزم روی ثبات و یکنواختی و آرامش باشه. خیلی واقعی و امن.
احساس میکنم دارم توی خیالاتم غرق میشم. نمیتونم بهتر از این توصیفش کنم، ولی اینطوریه که میخوام بجاش خودمو با یه چیز دیگه خفه کنم. مثلا یه کار ۱۲ ساعته که مغز و انرژی و انگیزههای بیخودمو کاملا بخوره و هدفای گندهای که دارمو خورد کنه و یه سیلی بدجور بزنه تو صورتم که برق از کلهم بپره. و یه جوری خسته بشم که وقتی میام خونه فقط بخوابم.
اصلنم مود نیس
کلا چن وقته به طرز عجیبی دلم میخواد همهچیزم روی ثبات و یکنواختی و آرامش باشه. خیلی واقعی و امن. اح
خیلی جالبه. حالا که فکرشو میکنم رشته خودم، همین برنامهنویسی دقیقا همین ویژگیا رو داره. ولی بازم خیلی دوسش دارم.