اصلنم مود نیس
هه، خیلی جالبه. فردا ۱ مهره و من دیگه قرار نیست مدرسه برم.
دلگرم کنندست- هرچند چون خواهر و برادرمم دارن میپیچونن به اندازه کافی حال نمیده، ولی خب.
بهرحال، آه.
یک آه خسته.
دوس داشتم یه ادم مورد علاقه تو زندگیم داشتم؛ بعد هی با کارای رمانتیک و سورپرایزی غافلگیرش میکردم و تحتتاثیر قرار میدادمش.
الانم ازین کارا میکنم گاهی، ولی برای ادمای رندوم. حس میکنم به یه پای ثابت نیاز دارم.
کلا چن وقته به طرز عجیبی دلم میخواد همهچیزم روی ثبات و یکنواختی و آرامش باشه. خیلی واقعی و امن.
احساس میکنم دارم توی خیالاتم غرق میشم. نمیتونم بهتر از این توصیفش کنم، ولی اینطوریه که میخوام بجاش خودمو با یه چیز دیگه خفه کنم. مثلا یه کار ۱۲ ساعته که مغز و انرژی و انگیزههای بیخودمو کاملا بخوره و هدفای گندهای که دارمو خورد کنه و یه سیلی بدجور بزنه تو صورتم که برق از کلهم بپره. و یه جوری خسته بشم که وقتی میام خونه فقط بخوابم.
اصلنم مود نیس
کلا چن وقته به طرز عجیبی دلم میخواد همهچیزم روی ثبات و یکنواختی و آرامش باشه. خیلی واقعی و امن. اح
خیلی جالبه. حالا که فکرشو میکنم رشته خودم، همین برنامهنویسی دقیقا همین ویژگیا رو داره. ولی بازم خیلی دوسش دارم.
خاطرههامو بیشتر از ادمایی که باهاشون اون خاطره رو ساختم دوست دارم.
خیلی این ویژگیمو دوست دارم با اینکه شاید جالب بنظر نرسه.
الان اینقد هستن ادمایی که دیگه باهم ارتباط نداریم، ینی قطع رابطه کردیم حالا به هردلیلی؛ ممکنم هست که از نظر روحی هم بهم آسیب زده باشه حتی (😔🛐) ولی بازم برام اصلا مهم نیس. هیچوقت سعی نمیکنم خاطرههای خوبی که باهاش داشتمو پاک کنم، هدیههاشو بریزم دور یا عکس و فیلمامونو حذف کنم.
و اینقدر هستن، ادمایی که الان ازشون متنفرم، ولی با عشق و علاقه و بدون هیچ حسرتی میشینم و فیلمای وقتی که باهم خوب بودیم رو میبینم و از صمیم قلب لذت میبرم.
بله، درسته، من الان ازش بدم میاد. الان باعث ناراحتی من شده؛ ولی اون موقع که مشکلی نداشت! خیلیم خوش گذشت، یادش هم به خیر و شادی.