eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
586 دنبال‌کننده
156 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
ببخشید نبودم، حالم خوب نبود مریض بودم..💔
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 77 ❝ بعضی انتخاب‌ها، برای یه روز خاصن... و شاید همون روز،
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 78 ❝ بعضی لباس‌ها، قبل از اینکه پوشیده بشن، آدم رو می‌برن به روزی که قراره براشون پوشیده بشن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) لباس رو توی دستم نگه داشته بودم. هنوز نمی‌دونستم واقعاً همون چیزیه که می‌خوام یا نه. حامی نگاهم کرد. حامی: «برو پروش کن.» ملینا: «الان؟» حامی: «خب آره.» مانی از کنارمون گفت: مانی: «بالاخره یکی پیدا شد که از من بیشتر عجله داره.» خندیدم. ملینا: «باشه، می‌رم.» لباس رو برداشتم و به سمت اتاق پرو رفتم. چند دقیقه بعد، وقتی لباس رو پوشیدم، برای چند ثانیه جلوی آینه ایستادم. ساده بود. ولی دقیقاً همون چیزی که همیشه دوست داشتم. آروم، ظریف و بدون زرق‌وبرق اضافه. از اتاق پرو بیرون اومدم. اول نگاهم به مانی افتاد. مانی: «خب...» مکث کرد. مانی: «بد نیست.» چشمام رو ریز کردم. ملینا: «بد نیست؟!» مانی خندید. مانی: «باشه، باشه. خیلی خوبه.» بعد نگاهم رفت سمت حامی. چند لحظه ساکت مونده بود. حامی: «خیلی قشنگه.» لبخند زدم. ملینا: «واقعاً؟» حامی: «آره.» چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت: حامی: «فکر کنم برای اون روز، انتخاب خوبیه.» به خودم توی آینه نگاه کردم. اون روز... فقط دو هفته مونده بود. و حالا، برای اولین بار، می‌تونستم خودم رو توی روز نامزدی تصور کنم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨‌ 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 78 ❝ بعضی لباس‌ها، قبل از اینکه پوشیده بشن، آدم رو می‌برن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 79 ❝ بعضی روزها، از یه خرید ساده شروع می‌شن... و کم‌کم تبدیل می‌شن به خاطره. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) لباس رو عوض کردم و دوباره برگشتم پیششون. حامی: «پس همینو می‌گیری؟» ملینا: «فکر کنم آره.» حامی: «فکر کنم؟» لبخند زدم. ملینا: «خب باید یکم بیشتر نگاه کنم.» مانی: «بالاخره یه تصمیم منطقی.» نگاهش کردم. ملینا: «تو چرا این‌قدر خوشحالی؟» مانی: «چون داریم به آخر خرید نزدیک می‌شیم.» خندیدم. حامی: «هنوز کفش و کیف مونده.» مانی: «...من پس حرفم رو پس می‌گیرم.» هر سه‌تایی خندیدیم. چند دقیقه بعد، از بوتیک بیرون اومدیم. حامی به ویترین مغازه‌ی کناری اشاره کرد. حامی: «کفش‌هات رو از اینجا بگیریم؟» به ویترین نگاه کردم. یه جفت کفش ظریفِ سفید، با جزئیات طلایی کوچیک، توی ویترین بود. چشمم روشون موند. ملینا: «این‌ها قشنگن...» حامی لبخند زد. حامی: «پس بریم ببینیم سایزت هست یا نه.» مانی آهی کشید. مانی: «من دیگه فقط شاهد نیستم... قربانی خرید شدم.» خندیدم. و همراهشون وارد مغازه شدم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨‌𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 79 ❝ بعضی روزها، از یه خرید ساده شروع می‌شن... و کم‌کم تبد
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 80 ❝ بعضی چیزها، وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، کم‌کم شبیه یه روز خاص می‌شن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وارد مغازه شدیم. فروشنده کفش‌هایی که توی ویترین بود رو آورد. یکی‌یکی نگاهشون کردم. تا اینکه همون جفت سفید و طلایی رو برداشتم. ملینا: «فکر کنم همینو می‌خوام.» حامی: «امتحانش کن.» نشستم و کفش رو پوشیدم. چند قدم برداشتم. ملینا: «راحت هم هست.» حامی: «پس دیگه انتخاب شد.» مانی از روی صندلی گفت: مانی: «بالاخره یه چیزی بدون بحث انتخاب شد.» خندیدم. ملینا: «تو خیلی حرف می‌زنی.» مانی: «من فقط دارم نظرات کارشناسی می‌دم.» حامی: «کارشناس خرید؟» مانی: «دقیقاً.» هر سه‌تایی خندیدیم. همون موقع چشمم به قفسه‌ی کنار مغازه افتاد. یه کیف دستی کوچیک سفید، با جزئیات طلایی، کنار چند مدل کفش قرار داشت. ملینا: «حامی... اون کیفه رو ببین.» حامی نگاه کرد. حامی: «ست همونه.» کیف رو برداشتم و کنار کفش گذاشتم. دقیقاً با هم هماهنگ بودن. ملینا: «اینم قشنگه.» حامی: «پس هر دوتاش رو می‌گیریم.» مانی: «من فقط یه سؤال دارم.» هر دو نگاش کردیم. مانی: «چقدر دیگه مونده؟» خندیدم. ملینا: «خیلی.» مانی: «من اشتباه کردم گفتم میام.» حامی خندید. حامی: «نگران نباش، هنوز زنده‌ای.» مانی: «فعلاً.» دوباره خندیدیم. کیف و کفش رو تحویل فروشنده دادیم. وقتی از مغازه بیرون اومدیم، نگاهی به کیسه‌ها انداختم. لباسم، کفشم، کیفم... و دستبند ماهی که هنوز دستم بود. برای یه لحظه حس کردم اون روز خاص، دیگه فقط یه تاریخ توی تقویم نیست. داشت کم‌کم واقعی می‌شد. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨‌ 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌های‌جدید‌نوش‌ِنگاهتون؛🌙✨️ نوشتن‌ِ نظراتتون‌ یادتون نره گل‌دخترا👀🎀
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 80 ❝ بعضی چیزها، وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، کم‌کم شبیه یه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 81 ❝ بعضی وقت‌ها، وقتی برای یه روز خاص آماده می‌شی، تازه می‌فهمی چقدر منتظرش بودی... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) بعد از خریدهای ملینا، این بار نوبت من بود. مانی به کیسه‌ها نگاه کرد. مانی: «خب، حالا نوبت کیه؟» حامی: «من.» ملینا خندید. ملینا: «بالاخره.» حامی: «چیه؟ فکر کردی قرار نیست منم چیزی بخرم؟» مانی: «من که امیدوارم زودتر تموم بشه.» وارد یه فروشگاه لباس مردونه شدیم. چند تا کت‌وشلوار رو نگاه کردم. ملینا کنارم ایستاده بود و هر کدوم رو با دقت بررسی می‌کرد. ملینا: «این مشکیه قشنگه.» کت رو برداشتم. حامی: «این؟» ملینا: «آره. با پیراهن سفید خیلی خوب می‌شه.» لبخند زدم. حامی: «پس نظر تو مهمه.» ملینا: «خب باید برای نامزدی خوب باشی دیگه.» چند لحظه نگاهش کردم. حامی: «برای تو که قراره باشه.» ملینا چیزی نگفت. فقط لبخند کوچیکی زد. مانی از پشت سرمون گفت: مانی: «خب، من اینجا هم شاهد خرید باشم یا مزاحم؟» هر سه‌تایی خندیدیم. و من کت رو دوباره نگاه کردم. فکر کنم انتخابم مشخص شده بود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨‌𝐛𝐞‌𝐜𝐨‌𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧