𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
ببخشید نبودم، حالم خوب نبود مریض بودم..💔
الهی ایشالا زودتر خوب بشی✨
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 77 ❝ بعضی انتخابها، برای یه روز خاصن... و شاید همون روز،
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 78
❝ بعضی لباسها،
قبل از اینکه پوشیده بشن،
آدم رو میبرن به روزی
که قراره براشون پوشیده بشن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
لباس رو توی دستم نگه داشته بودم.
هنوز نمیدونستم واقعاً همون چیزیه که میخوام یا نه.
حامی نگاهم کرد.
حامی:
«برو پروش کن.»
ملینا:
«الان؟»
حامی:
«خب آره.»
مانی از کنارمون گفت:
مانی:
«بالاخره یکی پیدا شد که از من بیشتر عجله داره.»
خندیدم.
ملینا:
«باشه، میرم.»
لباس رو برداشتم و به سمت اتاق پرو رفتم.
چند دقیقه بعد،
وقتی لباس رو پوشیدم،
برای چند ثانیه جلوی آینه ایستادم.
ساده بود.
ولی دقیقاً همون چیزی که همیشه دوست داشتم.
آروم، ظریف و بدون زرقوبرق اضافه.
از اتاق پرو بیرون اومدم.
اول نگاهم به مانی افتاد.
مانی:
«خب...»
مکث کرد.
مانی:
«بد نیست.»
چشمام رو ریز کردم.
ملینا:
«بد نیست؟!»
مانی خندید.
مانی:
«باشه، باشه. خیلی خوبه.»
بعد نگاهم رفت سمت حامی.
چند لحظه ساکت مونده بود.
حامی:
«خیلی قشنگه.»
لبخند زدم.
ملینا:
«واقعاً؟»
حامی:
«آره.»
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:
حامی:
«فکر کنم برای اون روز، انتخاب خوبیه.»
به خودم توی آینه نگاه کردم.
اون روز...
فقط دو هفته مونده بود.
و حالا،
برای اولین بار،
میتونستم خودم رو توی روز نامزدی تصور کنم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۸
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 78 ❝ بعضی لباسها، قبل از اینکه پوشیده بشن، آدم رو میبرن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 79
❝ بعضی روزها،
از یه خرید ساده شروع میشن...
و کمکم تبدیل میشن به خاطره. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
لباس رو عوض کردم و دوباره برگشتم پیششون.
حامی:
«پس همینو میگیری؟»
ملینا:
«فکر کنم آره.»
حامی:
«فکر کنم؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«خب باید یکم بیشتر نگاه کنم.»
مانی:
«بالاخره یه تصمیم منطقی.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«تو چرا اینقدر خوشحالی؟»
مانی:
«چون داریم به آخر خرید نزدیک میشیم.»
خندیدم.
حامی:
«هنوز کفش و کیف مونده.»
مانی:
«...من پس حرفم رو پس میگیرم.»
هر سهتایی خندیدیم.
چند دقیقه بعد،
از بوتیک بیرون اومدیم.
حامی به ویترین مغازهی کناری اشاره کرد.
حامی:
«کفشهات رو از اینجا بگیریم؟»
به ویترین نگاه کردم.
یه جفت کفش ظریفِ سفید،
با جزئیات طلایی کوچیک،
توی ویترین بود.
چشمم روشون موند.
ملینا:
«اینها قشنگن...»
حامی لبخند زد.
حامی:
«پس بریم ببینیم سایزت هست یا نه.»
مانی آهی کشید.
مانی:
«من دیگه فقط شاهد نیستم...
قربانی خرید شدم.»
خندیدم.
و همراهشون وارد مغازه شدم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۹
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 79 ❝ بعضی روزها، از یه خرید ساده شروع میشن... و کمکم تبد
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 80
❝ بعضی چیزها،
وقتی کنار هم قرار میگیرند،
کمکم شبیه یه روز خاص میشن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
وارد مغازه شدیم.
فروشنده کفشهایی که توی ویترین بود رو آورد.
یکییکی نگاهشون کردم.
تا اینکه همون جفت سفید و طلایی رو برداشتم.
ملینا:
«فکر کنم همینو میخوام.»
حامی:
«امتحانش کن.»
نشستم و کفش رو پوشیدم.
چند قدم برداشتم.
ملینا:
«راحت هم هست.»
حامی:
«پس دیگه انتخاب شد.»
مانی از روی صندلی گفت:
مانی:
«بالاخره یه چیزی بدون بحث انتخاب شد.»
خندیدم.
ملینا:
«تو خیلی حرف میزنی.»
مانی:
«من فقط دارم نظرات کارشناسی میدم.»
حامی:
«کارشناس خرید؟»
مانی:
«دقیقاً.»
هر سهتایی خندیدیم.
همون موقع چشمم به قفسهی کنار مغازه افتاد.
یه کیف دستی کوچیک سفید،
با جزئیات طلایی،
کنار چند مدل کفش قرار داشت.
ملینا:
«حامی... اون کیفه رو ببین.»
حامی نگاه کرد.
حامی:
«ست همونه.»
کیف رو برداشتم و کنار کفش گذاشتم.
دقیقاً با هم هماهنگ بودن.
ملینا:
«اینم قشنگه.»
حامی:
«پس هر دوتاش رو میگیریم.»
مانی:
«من فقط یه سؤال دارم.»
هر دو نگاش کردیم.
مانی:
«چقدر دیگه مونده؟»
خندیدم.
ملینا:
«خیلی.»
مانی:
«من اشتباه کردم گفتم میام.»
حامی خندید.
حامی:
«نگران نباش، هنوز زندهای.»
مانی:
«فعلاً.»
دوباره خندیدیم.
کیف و کفش رو تحویل فروشنده دادیم.
وقتی از مغازه بیرون اومدیم،
نگاهی به کیسهها انداختم.
لباسم،
کفشم،
کیفم...
و دستبند ماهی که هنوز دستم بود.
برای یه لحظه حس کردم
اون روز خاص،
دیگه فقط یه تاریخ توی تقویم نیست.
داشت کمکم واقعی میشد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۸۰
پارتهایجدیدنوشِنگاهتون؛🌙✨️
نوشتنِ نظراتتون یادتون نره گلدخترا👀🎀
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 80 ❝ بعضی چیزها، وقتی کنار هم قرار میگیرند، کمکم شبیه یه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 81
❝ بعضی وقتها،
وقتی برای یه روز خاص آماده میشی،
تازه میفهمی چقدر منتظرش بودی... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
بعد از خریدهای ملینا،
این بار نوبت من بود.
مانی به کیسهها نگاه کرد.
مانی:
«خب، حالا نوبت کیه؟»
حامی:
«من.»
ملینا خندید.
ملینا:
«بالاخره.»
حامی:
«چیه؟ فکر کردی قرار نیست منم چیزی بخرم؟»
مانی:
«من که امیدوارم زودتر تموم بشه.»
وارد یه فروشگاه لباس مردونه شدیم.
چند تا کتوشلوار رو نگاه کردم.
ملینا کنارم ایستاده بود و هر کدوم رو با دقت بررسی میکرد.
ملینا:
«این مشکیه قشنگه.»
کت رو برداشتم.
حامی:
«این؟»
ملینا:
«آره. با پیراهن سفید خیلی خوب میشه.»
لبخند زدم.
حامی:
«پس نظر تو مهمه.»
ملینا:
«خب باید برای نامزدی خوب باشی دیگه.»
چند لحظه نگاهش کردم.
حامی:
«برای تو که قراره باشه.»
ملینا چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچیکی زد.
مانی از پشت سرمون گفت:
مانی:
«خب، من اینجا هم شاهد خرید باشم یا مزاحم؟»
هر سهتایی خندیدیم.
و من کت رو دوباره نگاه کردم.
فکر کنم انتخابم مشخص شده بود.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۸۱