پارتهایجدیدنوشِنگاهتون؛🌙✨️
نوشتنِ نظراتتون یادتون نره گلدخترا👀🎀
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 80 ❝ بعضی چیزها، وقتی کنار هم قرار میگیرند، کمکم شبیه یه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 81
❝ بعضی وقتها،
وقتی برای یه روز خاص آماده میشی،
تازه میفهمی چقدر منتظرش بودی... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
بعد از خریدهای ملینا،
این بار نوبت من بود.
مانی به کیسهها نگاه کرد.
مانی:
«خب، حالا نوبت کیه؟»
حامی:
«من.»
ملینا خندید.
ملینا:
«بالاخره.»
حامی:
«چیه؟ فکر کردی قرار نیست منم چیزی بخرم؟»
مانی:
«من که امیدوارم زودتر تموم بشه.»
وارد یه فروشگاه لباس مردونه شدیم.
چند تا کتوشلوار رو نگاه کردم.
ملینا کنارم ایستاده بود و هر کدوم رو با دقت بررسی میکرد.
ملینا:
«این مشکیه قشنگه.»
کت رو برداشتم.
حامی:
«این؟»
ملینا:
«آره. با پیراهن سفید خیلی خوب میشه.»
لبخند زدم.
حامی:
«پس نظر تو مهمه.»
ملینا:
«خب باید برای نامزدی خوب باشی دیگه.»
چند لحظه نگاهش کردم.
حامی:
«برای تو که قراره باشه.»
ملینا چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچیکی زد.
مانی از پشت سرمون گفت:
مانی:
«خب، من اینجا هم شاهد خرید باشم یا مزاحم؟»
هر سهتایی خندیدیم.
و من کت رو دوباره نگاه کردم.
فکر کنم انتخابم مشخص شده بود.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۸۱
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 81 ❝ بعضی وقتها، وقتی برای یه روز خاص آماده میشی، تازه م
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 82
❝ بعضی لباسها،
فقط برای پوشیدن نیستن...
برای یه خاطره انتخاب میشن. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
کت مشکی رو برداشتم و جلوی آینه گرفتم.
ملینا:
«همین خوبه.»
حامی:
«مطمئنی؟»
ملینا:
«آره. خیلی بهت میاد.»
لبخند زدم.
حامی:
«پس همین.»
فروشنده یه پیراهن سفید هم آورد.
ملینا نگاهی بهش انداخت.
ملینا:
«اینم باهاش خوب میشه.»
کت رو کنار پیراهن گذاشتم.
حامی:
«پس پیراهن هم انتخاب شد.»
مانی:
«عالیه. یکی دیگه کم شد.»
نگاهش کردم.
حامی:
«تو چرا اینقدر پیگیر تموم شدن خریدی؟»
مانی:
«چون از صبح دارم کیسه حمل میکنم.»
ملینا خندید.
ملینا:
«خب خودت گفتی میای.»
مانی:
«من نمیدونستم قراره نصف مغازه رو بخریم.»
خندیدیم.
فروشنده چند تا کراوات آورد.
بینشون یکی مشکی ساده بود.
ملینا:
«این.»
حامی:
«همونو میخوای؟»
ملینا:
«آره. سادهتره.»
کراوات رو برداشتم و جلوی کت گرفتم.
حامی:
«پس اینم شد.»
نگاهم افتاد به ملینا.
حامی:
«فکر کنم دیگه برای اون روز آمادهام.»
لبخند زد.
ملینا:
«تقریباً.»
حامی:
«تقریباً؟»
ملینا:
«کفش و ساعتت هنوز مونده.»
مانی از کنارمون گفت:
مانی:
«من میدونستم این خرید تمومی نداره.»
هر سهتایی زدیم زیر خنده.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۸۲
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 82 ❝ بعضی لباسها، فقط برای پوشیدن نیستن... برای یه خاطره
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 83
❝ بعضی انتخابها،
وقتی برای یه آدم خاص باشن،
دیگه فقط یه انتخاب ساده نیستن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
از فروشگاه لباس بیرون اومدیم.
مانی کیسهها رو برداشت و گفت:
مانی:
«خب، کفش کجاست؟»
ملینا:
«اون مغازهی روبهرو.»
مانی آه کشید.
مانی:
«بازم؟»
خندیدم.
حامی:
«آخرشه.»
مانی:
«این جمله رو از صبح چند بار گفتی.»
وارد مغازه شدیم.
چند مدل کفش رسمی رو نگاه کردم.
یکی مشکی ساده توجهم رو جلب کرد.
برداشتمش.
ملینا:
«این خیلی به کتت میاد.»
حامی:
«پس همین.»
نشستم و کفش رو امتحان کردم.
چند قدم برداشتم.
حامی:
«راحت هم هست.»
ملینا:
«پس انتخاب شد.»
مانی:
«خدا رو شکر.»
خندیدیم.
کفش رو تحویل فروشنده دادم.
وقتی بیرون اومدیم،
ملینا به کیسههای دستم نگاه کرد.
ملینا:
«فکر کنم دیگه چیزی نمونده.»
حامی:
«یه چیز کوچیک مونده.»
ملینا:
«چی؟»
لبخند زدم.
حامی:
«بعداً میفهمی.»
ملینا با تعجب نگاهم کرد.
ملینا:
«باز سورپرایز؟»
حامی:
«شاید.»
مانی:
«نه، من دیگه با شنیدن کلمهی سورپرایز میترسم.»
هر سهتایی خندیدیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨𝐛𝐞𝐜𝐨nt𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۸۳
دیگه بستگی به خودتون داره اگه ناشناس رو شلوغ کنین که پارت های امروز رو زود تر میدم...
اون پارت های هدیه رو هم تصمیمش با خودتون امروز بدم یا فردا .🎁