نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 97 ❝بعضی «بله»ها فقط یه جواب نیستن؛ شروع یه زندگیان، کنار
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 98
❝بعضی روزها تموم میشن،
اما خاطرهشون تا همیشه یه گوشهی قلبت میمونه...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روز از عقد من و حامی گذشته بود.
هنوزم هر بار یاد اون روز میافتادم، ناخودآگاه لبخند میزدم. دیدن حلقه توی دستم کافی بود تا دوباره همهچیز برام زنده بشه؛ صدای حاجآقا، نگاه حامی و اون «بله»ای که با تمام قلبم گفته بودم.
روی تختم نشسته بودم و به حلقهام نگاه میکردم که مامان وارد اتاق شد.
مهتاب:
«باز داری به حلقهات نگاه میکنی؟😂»
ملینا:
«خب قشنگه!»
مهتاب:
«خود حامی قشنگتر نیست؟»
با خنده بالش رو برداشتم و طرفش گرفتم.
ملینا:
«مامان! تو هم دیگه!😂»
مهتاب خندید و کنارم نشست.
مهتاب:
«دخترم، میدونم این روزها چقدر برات خاصه. فقط میخوام از تکتک لحظههاش لذت ببری.»
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
ملینا:
«کاش زمان یه کم آرومتر میگذشت.»
مهتاب:
«چرا؟»
ملینا:
«چون هنوز دلم میخواد همینجا باشم... کنار تو و بابا.»
مامان موهام رو نوازش کرد.
مهتاب:
«هر اتفاقی هم بیفته، اینجا همیشه خونهی توئه، ملیکم.»
چشمهام رو بستم و محکمتر بغلش کردم.
⋆ ───────────── ⋆
عصر، گوشیم زنگ خورد.
حامی:
«سلام به خانوم خوشگلم!»
ملینا:
«سلام به آقای پررو!»
حامی:
«چه استقبال گرمی! دلم برات تنگ شده، میدونی؟»
ملینا:
«مگه دیروز همدیگه رو ندیدیم؟😂»
حامی:
«خب که چی؟ دلتنگی که ساعت و تاریخ نمیشناسه!»
لبخندم عمیقتر شد.
حامی:
«راستی، فردا وقت داری؟»
ملینا:
«برای چی؟»
حامی:
«یه قرار کوچولو. فقط من و تو.»
ملینا:
«کجا؟»
حامی:
«اگه بگم که دیگه سورپرایز نمیشه!»
ملینا:
«حامییی!»
حامی:
«خانومم، فردا میبینمت. فعلاً خداحافظ!»
قبل از اینکه چیزی بگم، تماس رو قطع کرد.
به صفحهی گوشیم خیره شدم و خندیدم.
این پسر حتی بعد از عقد هم دست از غافلگیر کردنم برنمیداشت!
ولی ته دلم، یه حس شیرین جریان داشت؛ حس روزهایی که قرار بود با هم بسازیم.
و من نمیدونستم قرار فردا قراره چه خاطرهای برامون بسازه...
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۸
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 98 ❝بعضی روزها تموم میشن، اما خاطرهشون تا همیشه یه گوشه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 99
❝بعضی قرارها برای ساختن خاطرهان؛
خاطرههایی که سالها بعد،
با یادآوریشون دوباره لبخند میزنی...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح، با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.
حامی:
«صبح بخیر، خانوم خوابالو!»
ملینا:
«حامی، ساعت چنده؟!»
حامی:
«اونقدر هست که خانومم بیدار بشه و آماده شه!😂»
ملینا:
«تو واقعاً نمیتونی بذاری آدم یه روز راحت بخوابه؟»
حامی:
«نه، مخصوصاً وقتی قراره امروز ببینمت!»
خندیدم و تماس رو قطع کردم.
بعد از صبحونه، آماده شدم و به مامان گفتم که با حامی قرار دارم. اونم با لبخند برام آرزوی خوشگذرونی کرد.
چند دقیقه بعد، حامی رسید.
همین که سوار ماشین شدم، نگاهم کرد و لبخند زد.
حامی:
«سلام، خانوم قشنگم.»
ملینا:
«سلام. حالا میگی کجا میریم؟»
حامی:
«هنوز نه!»
ملینا:
«از دست تووو!»
حامی:
«اینقدر غر نزن، بالاخره میفهمی!😂»
⋆ ───────────── ⋆
بعد از چند دقیقه رانندگی، ماشین جلوی یه کافهی دنج توقف کرد.
ملینا:
«کافه؟ سورپرایزت این بود؟»
حامی:
«صبر کن، عجله نکن!»
از ماشین پیاده شدیم و وارد کافه شدیم. گوشهای از کافه، کنار پنجره، میزی برای دو نفر آماده بود.
روی میز یه جعبهی کوچیک و یه شاخه گل قرار داشت.
با تعجب به حامی نگاه کردم.
ملینا:
«اینها چیه؟»
حامی:
«بشین تا توضیح بدم.»
نشستم و جعبه رو باز کردم. داخلش یه دستبند ظریف بود که یه آویز کوچیک پیانو داشت.
لبخندم محو نمیشد.
ملینا:
«حامی... خیلی قشنگه!»
حامی:
«میدونم چقدر موسیقی و پیانو رو دوست داری. خواستم یه چیزی داشته باشی که هر وقت میبینیش، یاد من بیفتی.»
ملینا:
«مگه میشه یاد تو نیفتم؟ تو که همهجا هستی!😂»
حامی خندید.
حامی:
«خب، پس این فقط یه یادگاریه!»
دستبند رو توی دستم گرفتم و آروم گفتم:
ملینا:
«ممنونم. واقعاً دوستش دارم.»
حامی:
«خوشحالم که خوشت اومده.»
⋆ ───────────── ⋆
بعد از سفارش، ساعتها حرف زدیم؛ از خاطرات دانشگاه گرفته تا آرزوهایی که برای آینده داشتیم.
حامی:
«ملینا، تا حالا فکر کردی بعد از عروسی چه شکلی میشه؟»
کمی مکث کردم.
ملینا:
«آره... هم خوشحالم، هم یه کم میترسم. همهچی قراره تغییر کنه.»
حامی دستش رو روی میز گذاشت و نگاهم کرد.
حامی:
«قرار نیست همهچی یهدفعه تغییر کنه. ما قدمبهقدم پیش میریم. هر وقت چیزی نگرانت کرد، با هم حرف میزنیم.»
لبخند زدم.
ملینا:
«قول؟»
حامی:
«قول.»
دستم رو روی دستش گذاشتم.
اون لحظه فهمیدم برای ساختن یه زندگی قشنگ، لازم نیست همهچیز بینقص باشه؛ گاهی همین که دو نفر حاضر باشن کنار هم یاد بگیرن و رشد کنن، کافیه.
وقتی از کافه بیرون اومدیم، دستبندم رو به دستم بستم.
حامی:
«خب، خانومم! سورپرایز مورد قبول بود؟»
ملینا:
«فعلاً قبول شد!»
حامی:
«فعلاً؟!»
ملینا:
«باید ببینیم سورپرایز بعدی چی داری!😂»
صدای خندههامون توی خیابون پیچید.
و من، بیخبر از روزهای پیش رو، دستش رو محکمتر گرفتم؛ خوشحال از اینکه قرار بود فصل تازهای از زندگیمون رو کنار هم شروع کنیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۹