eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
574 دنبال‌کننده
161 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 97 ❝بعضی «بله»ها فقط یه جواب نیستن؛ شروع یه زندگی‌ان، کنار
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 98 ❝بعضی روزها تموم می‌شن، اما خاطره‌شون تا همیشه یه گوشه‌ی قلبت می‌مونه...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روز از عقد من و حامی گذشته بود. هنوزم هر بار یاد اون روز می‌افتادم، ناخودآگاه لبخند می‌زدم. دیدن حلقه توی دستم کافی بود تا دوباره همه‌چیز برام زنده بشه؛ صدای حاج‌آقا، نگاه حامی و اون «بله»ای که با تمام قلبم گفته بودم. روی تختم نشسته بودم و به حلقه‌ام نگاه می‌کردم که مامان وارد اتاق شد. مهتاب: «باز داری به حلقه‌ات نگاه می‌کنی؟😂» ملینا: «خب قشنگه!» مهتاب: «خود حامی قشنگ‌تر نیست؟» با خنده بالش رو برداشتم و طرفش گرفتم. ملینا: «مامان! تو هم دیگه!😂» مهتاب خندید و کنارم نشست. مهتاب: «دخترم، می‌دونم این روزها چقدر برات خاصه. فقط می‌خوام از تک‌تک لحظه‌هاش لذت ببری.» سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. ملینا: «کاش زمان یه کم آروم‌تر می‌گذشت.» مهتاب: «چرا؟» ملینا: «چون هنوز دلم می‌خواد همین‌جا باشم... کنار تو و بابا.» مامان موهام رو نوازش کرد. مهتاب: «هر اتفاقی هم بیفته، اینجا همیشه خونه‌ی توئه، ملیکم.» چشم‌هام رو بستم و محکم‌تر بغلش کردم. ⋆ ───────────── ⋆ عصر، گوشیم زنگ خورد. حامی: «سلام به خانوم خوشگلم!» ملینا: «سلام به آقای پررو!» حامی: «چه استقبال گرمی! دلم برات تنگ شده، می‌دونی؟» ملینا: «مگه دیروز همدیگه رو ندیدیم؟😂» حامی: «خب که چی؟ دلتنگی که ساعت و تاریخ نمی‌شناسه!» لبخندم عمیق‌تر شد. حامی: «راستی، فردا وقت داری؟» ملینا: «برای چی؟» حامی: «یه قرار کوچولو. فقط من و تو.» ملینا: «کجا؟» حامی: «اگه بگم که دیگه سورپرایز نمی‌شه!» ملینا: «حامییی!» حامی: «خانومم، فردا می‌بینمت. فعلاً خداحافظ!» قبل از اینکه چیزی بگم، تماس رو قطع کرد. به صفحه‌ی گوشیم خیره شدم و خندیدم. این پسر حتی بعد از عقد هم دست از غافلگیر کردنم برنمی‌داشت! ولی ته دلم، یه حس شیرین جریان داشت؛ حس روزهایی که قرار بود با هم بسازیم. و من نمی‌دونستم قرار فردا قراره چه خاطره‌ای برامون بسازه... 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 98 ❝بعضی روزها تموم می‌شن، اما خاطره‌شون تا همیشه یه گوشه‌
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 99 ❝بعضی قرارها برای ساختن خاطره‌ان؛ خاطره‌هایی که سال‌ها بعد، با یادآوریشون دوباره لبخند می‌زنی...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صبح، با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. حامی: «صبح بخیر، خانوم خوابالو!» ملینا: «حامی، ساعت چنده؟!» حامی: «اون‌قدر هست که خانومم بیدار بشه و آماده شه!😂» ملینا: «تو واقعاً نمی‌تونی بذاری آدم یه روز راحت بخوابه؟» حامی: «نه، مخصوصاً وقتی قراره امروز ببینمت!» خندیدم و تماس رو قطع کردم. بعد از صبحونه، آماده شدم و به مامان گفتم که با حامی قرار دارم. اونم با لبخند برام آرزوی خوش‌گذرونی کرد. چند دقیقه بعد، حامی رسید. همین که سوار ماشین شدم، نگاهم کرد و لبخند زد. حامی: «سلام، خانوم قشنگم.» ملینا: «سلام. حالا می‌گی کجا می‌ریم؟» حامی: «هنوز نه!» ملینا: «از دست تووو!» حامی: «این‌قدر غر نزن، بالاخره می‌فهمی!😂» ⋆ ───────────── ⋆ بعد از چند دقیقه رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی دنج توقف کرد. ملینا: «کافه؟ سورپرایزت این بود؟» حامی: «صبر کن، عجله نکن!» از ماشین پیاده شدیم و وارد کافه شدیم. گوشه‌ای از کافه، کنار پنجره، میزی برای دو نفر آماده بود. روی میز یه جعبه‌ی کوچیک و یه شاخه گل قرار داشت. با تعجب به حامی نگاه کردم. ملینا: «این‌ها چیه؟» حامی: «بشین تا توضیح بدم.» نشستم و جعبه رو باز کردم. داخلش یه دستبند ظریف بود که یه آویز کوچیک پیانو داشت. لبخندم محو نمی‌شد. ملینا: «حامی... خیلی قشنگه!» حامی: «می‌دونم چقدر موسیقی و پیانو رو دوست داری. خواستم یه چیزی داشته باشی که هر وقت می‌بینیش، یاد من بیفتی.» ملینا: «مگه می‌شه یاد تو نیفتم؟ تو که همه‌جا هستی!😂» حامی خندید. حامی: «خب، پس این فقط یه یادگاریه!» دستبند رو توی دستم گرفتم و آروم گفتم: ملینا: «ممنونم. واقعاً دوستش دارم.» حامی: «خوشحالم که خوشت اومده.» ⋆ ───────────── ⋆ بعد از سفارش، ساعت‌ها حرف زدیم؛ از خاطرات دانشگاه گرفته تا آرزوهایی که برای آینده داشتیم. حامی: «ملینا، تا حالا فکر کردی بعد از عروسی چه شکلی می‌شه؟» کمی مکث کردم. ملینا: «آره... هم خوشحالم، هم یه کم می‌ترسم. همه‌چی قراره تغییر کنه.» حامی دستش رو روی میز گذاشت و نگاهم کرد. حامی: «قرار نیست همه‌چی یه‌دفعه تغییر کنه. ما قدم‌به‌قدم پیش می‌ریم. هر وقت چیزی نگرانت کرد، با هم حرف می‌زنیم.» لبخند زدم. ملینا: «قول؟» حامی: «قول.» دستم رو روی دستش گذاشتم. اون لحظه فهمیدم برای ساختن یه زندگی قشنگ، لازم نیست همه‌چیز بی‌نقص باشه؛ گاهی همین که دو نفر حاضر باشن کنار هم یاد بگیرن و رشد کنن، کافیه. وقتی از کافه بیرون اومدیم، دستبندم رو به دستم بستم. حامی: «خب، خانومم! سورپرایز مورد قبول بود؟» ملینا: «فعلاً قبول شد!» حامی: «فعلاً؟!» ملینا: «باید ببینیم سورپرایز بعدی چی داری!😂» صدای خنده‌هامون توی خیابون پیچید. و من، بی‌خبر از روزهای پیش رو، دستش رو محکم‌تر گرفتم؛ خوشحال از اینکه قرار بود فصل تازه‌ای از زندگی‌مون رو کنار هم شروع کنیم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت های جدید نوش نگاهتون؛🍂🤎 نظر؟🙃
من فور نمیدم که ریزش نگیرین.. بعد..