eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآن‌سِـتآره
123 دنبال‌کننده
56 عکس
9 ویدیو
0 فایل
رمـآن‌سِـتآره | 𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 با‌حضورِ‌یوتیوبر‌های‌ایران:مانیکسوید ، علیضتوری ، ممدافشار و .. Mi: @Anijaf "این‌رمان‌کاملا‌تخیلی‌میباشد‌لطفا‌شایعه‌درست‌نکنید" کد‌فندوم؟! 017 کد‌نویسندگی؟! 𝟭𝟯𝟱 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕   ²⁰   |   𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . رفتم سوار شدم و درو محکم بستم . . مانی:اووه پس خیلی عصبی هستی روژین:رومو کردم به پنجره و هیچی نگفتم مانی:چته دورت بگردم روژین:چمه؟!چرا جواب تلفنو نمیدی؟مردم از نگرانی مانی:اروم دستمو گزاشتم دور گردنش،نگران من بودی؟ روژین:دستتو بکش مان- دستت چیه؟ مانی:چیه؟ روژین:رو دستت خونه مانی؟ مانی:نبابا خون چیه روژین:پس این چیه؟ مانی:هی‌هیچی روژین:مانی جواب منو قشنگ بده کجا بودی‌؟! مانی:سره ضبط ویدی-اههه من نمیخوام بهت دروغ بگم روژین‌ ! روژین:کجا بودی؟! مانی:من‌ . . با بچها رفتیم رفتیم آمار اون طرف ک توی مهمونی بهت شکلات تعارف کردو در آوردیم امروز رفتیم سراغش روژین:کاری کردین؟! مانی:نه نه روژین:بسه دروغ نگو مانی دستات چرا خونیه پس ؟! مانی:اصن زدمش ! روژین:چرا اینکارو کردی مانی وای وای مانی اینا خیلی عوضین اگه بلایی سرت میومد چی مانی؟! مانی:تو از کجا میدونی آدمای بدین ؟! روژین:مانی تو یادت رفته !؟ من اونروز تو بیمارستان مردنو زنده شدم یادت رفته نه ؟! مانی:اگه یادم رفته بود امروز نمیرفتم تا پای مرگ طرفو بزنم روژین من دوست دارم بخاطر همین اینکارارو کردم فک نکن من همچین بی غیرت هستم ک بزارم همچین بلایی سرت بیارنو و ازشون بگذرم روژین:نمیخوام آقا اگر بخاطر منه نکن مانی مانی:قشنگم ، تو خودتو قاطی این موضوها نکن و دیگع راجبش حرف نزنیم دیگه باشه ‌؟! روژین:باشه ولی باید قول بدی نری سراغش دیگه مانی:باشه باشه یکمی گذشت . . مانی:از دستم ناراحتی هنوز ؟! روژین:نه مانی:دستمو گرفتم دور کمرش و کشوندمش تو بغلم و همزمان داشتم رانندگی میکردم ‌ . . و سرشو بوس کردم مانی:ببخشید بچه روژین:... [ادامـه؟پــارت‌بـعدی☆] 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
صـــدتایی نمیــشیم امشــب؟💆🏻‍♀💞 @Unrepeatable_n
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآن‌سِـتآره
مرسییییی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕   ²¹   |   𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . مانی:یه آهنگ گزاشتمو رانندگی کردم روژین همینجوری تو بغلم بود با یه دستم فرمونو میچرخوندم و با یه دستم موهاشو نوازش میکردم چیزی نمونده بود ک رسیدیم .‌. از بغلم بلند شدو از پاشین پیاده شدیم ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و با آسانسور رفتیم بالا وارد خونه ک شدیم‌ جفتمون خسته بودیم روژین:مانی؟ مانی:جاندلم؟ روژین:من دیگه باید برم خونمون خیلی دیگه زیادی اینجا موندم مانی:این چ حرفیه دوروز زمان زیادیه ؟ روژین:عاره مانی:بابااا هنوز از دستم ناراحتیی روژین:نعع مانی:دورت بگردم من روژین:خدانکنه ولی واقعا باید برم دیگه مانی: اوکی عزیزم عوو راستی فردا چمدونتو آماده کن میخوایم بریم یجایی روژین:کجاا مانی:میفهمی حالا هرچیزی ک نیاز داریو با خودت بیار روژین:خیلی خب فقط ببخشید خستم هستی منو برسون خونه مانی:تو جون بخا بچه روژین:بایه لبخند گفتم بریم دیگه؟! مانی:بریم رفتیم سوار ماشین شدیم و سمت خونه ی روژین حرکت کردیم رسیدیم* روژین:خواستم از ماشین پیاده بشم ک ... مانی:صبکن ، روژین:چیه مانی:فردا ساعت ⁹ آماده باش همینجا منتظرتم روژین:باشد مانی:صبکنن روژین:بلهه مانی:خیلی خوشگلی روژین:با خنده جوابشو دادم؛خدافظ بابا دیوونهه مانی:خدافظظ روژین:درو با کیلید باز کردم و رفتم تو وقتی آسانسورو زدم بیاد پایین یکمی منتظر موندم روی طبقه ی ¹² بود یکم طول کشید بیاد پایین یهو یه پسر ک همسایمون بود اومد کنارم وایساد سلام کردیم ولی انگار یجوری بود نمیفهمم انگاری م.ست بود دیدم حالش اینجوریه نظرم عوض شد که با آسانسور برم راهمو کج کردم سمت پله ها +ک‌کجا،؟ روژین:ببخشید به کسی چ مربوطه دیدم داره تلو تلو میاد سمتم +ه‌همونجا‌ وایسا‌ روژین:چیکار دارین؟ حالتون خوب نیست انگار +خوبم خوبم باو روژین:دیگه داشتم میترسیدم هرچی پله هارو میرفتم سمت خونه دنبالم میومد پله هارو بدو بدو رفتم بالا ک رسیدم به واحد خونمون با کیلید درو باز کردمو پشت سرم درو محم بستم قلبم داشت میومد تو دهنم وسایلمو پرت دادم رو تخت و لباسامو عوض کردمو شروع کردم به جمع کردن وسیله هام و اما فکرو خیالای مضخرفم.. برای اینکه دو دیقه به هیچی فکر نکنم یه آهنگ گزاشتم همون آهنگه تتلو رو گزاشتم ک مانی واسم فرستاده بود و وسایلامو جمع کردم [ادامـه؟پــارت‌بـعدی☆] 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕   ²²   |   𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . ساعت تقریبا چار صبح بود که یهو از خواب پریدم یه خواب مضخرف دیدم رفتم از آشپزخونه یه لیوان آب برداشتم و خوردم دوباره رفتم خوابیدم تا ساعت هشت که گوشیم آلارم داد رفتم یه آب زدن به صورتم زیاد میل به صبونه نداشتم و رفتم میکاپمو کردم و آماده شدم رفتم یه لیوان آب بردارم که دیدم‌ مانی زنگ زد مانی:الوو روژین:الوو مانی:بدوو بیا پایین روژین:اومدمم سریع رفتم کفشامو پوشیدم دیگه کلا یادم رفت آب بخورم از خونه زدم بیرون دیدمش رفتم سوار شدم مانی:سلاممم روژین:سلامم مانی:دختر‌ من چطوره ؟! روژین:خوبهه مانی:خیلی خب بریم دیگه روژین:نگفتی کجا میریم مانی:یه لبخند آروم زدم و جواب دادم ، میریم شمال روژین:وای خب چرا نگفتی من به خانوادم‌ نگفتمم بعدشم من دانشگاه دارمم مانی:نگران دانشگات نباش زنگ زدم گفتم یه هفته نمیایی روژین:خب مامانم چی مانی:خب بهش زنگ بزنن روژین:زنگ زدم به مامانم . . +الو روژین:سلام مامان +سلام‌دخترم چطوریی؟ روژین:تو خوبی +جانم کاری داشتی روژین:مامان من راستش با رفیقام میخوام برم شمال اجازه میدی؟! تا دوستامو گفتم مانی زد زیر خنده .. با آرنج محکم زدم تو شکمش ، هیسس ! +برو ولی دانشگات چی ؟! روژین:یکاریش میکنم حالا +باشه دخترم مراقب خودت باش روژین:چشمم خدافزز +خدافز . قط کردم* مانی:وااای پشمام چ مامانی دارییی حاجیی روژین: بیشورر مانی:قلط کردم روژین:فقط خودمون دوتاییم ؟! مانی:نه بنیامین و علیو افشارو آرمانو آرتا هستن روژین:وااای فقط من دخترم ؟! مانی:نعع آرمان و افشار دوسدختراشونو آوردن روژین:عهه مانی:عارعع [ادامـه؟پــارت‌بـعدی☆] 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
خب دیگه پایان ناشناس مرسی کن کویر نکردینننننن💞🛐
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕  ²³    |   𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . تقریبا تا ساعت ¹² تو راه بودیم تو راه کلی آهنگ گزاشتیم و فیلم‌ گرفتیم گذشت‌ت‌ت تا وقتی رسیدیم دیدم مانی دم یه ویلا پارک کرد ماشینو و زنگ زد به آرمان تا درو باز کنن روژین:اینجاس؟! مانی:اوهوم +الو مانی:داش بیا دره ورودیو باز کن +اوکی اوکی اومدم روژین:مناسبت این سفر چیه ؟! مانی:همینطوریه واسه تفریحه دیگگ روژین:عاوو آرمان اومد درو باز کرد* وارد ویلا شدیم با بچها سلام کردم همشون خیلی مهربون بودن آنا اومد بغلم کرد آنا:خوب شدیی روژین:عارعع نیکی:سلامم روژین:سلام خوبینن؟! نیکی:شما خوبین؟! روژین:شما باید دوستدختر آقا آرمان باشین نیکی:بلهه روژین:خوشبختم اسمتون چیه‌،؟! نیکی:منن نیکی هستم روژین:خوشبختم نیکی:منم همینطور مانی اومد سمتمون* مانی:برو بالا لباساتو عوض کن وسایلارو تو اتاقمون گزاشتم منم پنج دقیقه دیگه میام روژین:باشد رفتم بالا لباسامو عوض‌کردم و اومدم پایین بنیامین:بهه زن داداشمون چه خوشگله روژین:خندیدم ، مرسیی غذا رو از بیرون سفارش داده بودیم و دیگه غذا رسیده بود هممون نشستیم سر میز تا غذا بخوریم داشتم که یهو گوشیم زنگ‌ خورد دیدم ناشناسه ترسیدم دوباره دعوا بشه گوشیمو گزاشتم رو سایلنت و روی میز برعکسش کردم . مانی دو صندلی اونور تر نشسته بود من دخترا کنار هم بودم مانی زیاد حواسش بهم نبود خداروشکر دیدم ویبره ی گوشیم میاد فمبدم این دیگ ول نمیکنه گوشیمو گزاشتم تو جیبم ‌ . . روژین:آنا؟ آنا:جانم؟ روژین:سرویس کجاست؟! آنا:همونجا روژین:اوکی مرسی رفتم داخل و منتظر بودم دوباره زنگ بزنه جوابشو دادم . . +الو روژین:بله‌ ؟! +ببین دو چشمی حواسم بت هستا روژین:چیمیگی باو،!؟ +هیس ، دست از پا خطا کنی خودم میدونم هم خودتو هم اون مانیو چیکار کنم روژین:چیمیگی تو کی هستی +خودت میفهمی تلفنو قط کرد* [ادامـه؟پــارت‌بـعدی☆] 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar